بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نغمه ای بر لب
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم،ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها . . .

 

اول:عید سعید غدیر مبارک باشه،به همه کسانی که شیعه ی علی هستن و محب او...به همه کسانی که به لطف خداوند بزرگ قطره ای از عشق علی در دل دارند...خیلی هامون محب هستیم،خیلی هامون شیعه نیستیم...نمونه ی بارزش خودم...از خدای بزرگ می خوام بتونیم با کمک خودش پا در راه علی  علیه السلام بگذاریم و به میزان درصدی از عشق ورزی های کلامی،عامل به سیره ی حضرت علی علیه السلام بشیم...

اما دوم! اوممم...از کجا شروع کنم؟از اینجا شروع می کنم:روزی که تغییر بزرگی در زندگیم ایجاد شد.هیچ وقت فراموشش نمی کنم،هیچ وقت.روزی که پام رو از دایره ی بی هدفی و نا امیدی بیرون گذاشتم و یک قدم برداشتم به بیرون از این دایره،به سمت آینده ای روشن...یادم نمی ره،هیچ وقت یادم نمی ره،روزی رو که مرجان به زور بردم کتابفروشی قلم چی تو سید خندان و به زور واسم کتاب خرید،واسه کسی که می خواست یه کنکور کشکی بده و در هر دانشگاهی که شد تحصیل کنه...خدا مرجان رو وسیله کرد،تا جرقه ای بزنه به انبار باروتم.وقتی که با بازوانی درد گرفته از بار کتابی که در درستانم بود به سمت خونه می رفتم،به این فکر بودم که آیا بار کاغذ دارم جا به جا می کنم؟یا اطلاعاتی که قرار فرا بگیرم و 2  3 ماه دیگه در کنکور ازشون استفاده کنم...؟واقعاً بار کاغذ نبود...نه...ابتدا می خواستم کاغذ ها رو شعله ور کنم اما دلم شعله ور شد،به خونه که رسیدم بر خلاف خیلی وقت های دیگه یه خونه تکونی اساسی توی اتاقم انجام دادم،تمام پوستر ها رو کندم،تملم چیز های اضافی رو ریختم بیرون،یه روز شمار درست کردم واسه ی درگیر کردن ذهنم با تعداد روزهای باقی مونده به کنکور،صفحه ی اول تمام کتاب ها یک برگ کاغذ سفید چسبوندم تا هر بار روی اون بنویسم تا چه صفحه ای اون کتابو پیش رفتم،همه ی فلش کارت ها رو مرتب چیدم روی دراور و همین طور کتاب ها،برنامه ی منظمی ریختم پیرو  اینکه هر روز باید چه مقدار از هر درس بخونم تا قبل از کنکور دست کم دو بار کتابش رو مرور کرده باشم و در هر روز چه زمانی رو و چقدر باید به هر درس اختصاص بدم و ... درگیری با وسایل اضافی اتاقم(که همچین درگیری ای تا به حال بی سابقه بود)نشونه ای شد مبنی بر خواست من به پیشرفت،به قول مامان نشاط وارد زندگیم شد،نشاطی که انرژی ایجاد می کنه درون تو برای هر کاری که قراره به هدف برسونتت،و اگر نباشه اون نشاط برای رسیدن به هدفی مثل آب خوردن هم انگیزه و انرژی ای نداری چه برسه به اهداف بزرگتر.امروز هم یک نشونه دیدم،وقتی که نغمه رو رسوندم و اومدم خونه...اتاقی که از اول تابستون تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم رو به هم ریختم و دوباره ساختم.شاید تو اینو نشونه ندونی،اما من که خودم رو می شناسم می دونم که این نشونه ست...کیس ترکیده و مانیتورش رو بردم انباری و لپ تاپ رو کنار اسپیکر رو میز کامپیوتر مستقر کردم،اتاق رو جارو برقی کشیدم و مرتب کردم،طوری همه وسایل برقی رو طوری چیدم که سیم ها وسط اتاق مانع ایجاد نکنه مثل 6 ماه گذشته و خلاصه رنگ و روی تازه ای به اتاق دادم که می دونم مادرم وقتی انشاا... از کربلا بیاد و اتاق من رو ببینه بی درنگ یقین می کنه که دعایی که در حقم کرده نرسیده به ایران مستجاب شده!امید دارم و امیدوارم که اتفاقی که امروز پس از مدتی مدید(2 سال پیش که واسه کنکور دوم می خوندم)افتاد نشونه ای باشه بر خواستم به پیشرفت و جرقه خوردن انبار انگیزه ای که در دل دارم و همین طور تغییر اساسی زندگی،دقیقاً مثل تغییری که 5 سال پیش روی داد،مثل تغییری که همین 2 سال پیش حسش کردم و چه بسا عظیم تر از این تغییرات...عظیم تر به این خاطر که این بار هدفی کلی وارد زندگیم شده که شامل مجموعه از اهداف ریز و درشت می شه و تنها قبولی در کنکور رو هدف نگرفتم...خدایا،کمکم می کنی؟یقیناً کافرم اگر لحظه ای فکر کنم که کمکم نمی کنی،چطور می تونم اینقدر خبیث باشم و همچین فکری بکنم در حالی که تا این جای راه تو چراغ دل این مسافر خسته شدی...؟اما محول الحول والاحوال حالم را به چه وسیله ای حول حسنات دیگرگون کرد؟می گویم...

امروز نغمه رو دیدم،این بار با خیالی آسوده تر از بارهای پیش؛چرا که می دانستم این بار، اندک فرصتی دارم،من باب تامل در رخسار یار...نگاهش کردم،نگاهش کردم و نگاهش کردم...نگاه نکردم...نگاه رو دوختم به چشمانش و بـــاز در اقیانوس بی منتهای عشق شنا کردم،این بار فرصتی داشتم بیشتر از همیشه،به قدری که طعم غوطه ور شدن در میان آب های آرام این اقیانوس را توانستم آرام آرام مزه کنم و پس از آن ببلعم...

اگر  چه  عرض  هنر  پیش  یار  بی   ادبیست

زبان  خموش  ولیکن  دهان  پر  از   عربیست

پری  نهفته  رخ  و  دیو  در  کرشمه ی  حسن

بسخوت عقل ز حیرت که این چه بُلعجبیست

سبب مپرس که چرخ از  چه  سفله پرور  شد

که  کام  بخشی  او  را  بهانه  بی  سببیست

هزار  عقل  و  ادب  داشتم   من   ای   خواجه

کنون  که  مست  خرابم  صلاح  بی  ادبیست

بیار  مِی   که   چو   حافظ   هزارم   اِستِظهار

به  گریه ی  سحری  و   نیاز   نیم   شبیست

 

چه لحظه های خوبی،زندگی رو در چشمانش دیدم و یادم افتاد که چطور مرده بودم و به خواست خداوند و به وسیله ی او چقدر زنده شدم...حرف هایی می زدم پراکنده،برای خالی نبودن عریضه و به موازات آن نگاه می کردم و غرق تحیر می شدم...وقتی که به خونه رسیدم انگار می خواستم کاری بکنم،انگار یادم افتاده بود کارهای نکرده ی زیادی دارم،انگار مدتی مسافرت بوده ام و حالا به خانه ی خودم بازگشته و کلی اتفاق ناخواسته دیده ام که باید تصحیحشان کنم...مشغول شدم چند ساعتی رو و پس از اون هم نوشتم...خدایا،چه روزی بود امروز،که هر چقدر بگویم کم گفته ام...

 

پ.ن 1:لحظه لحظه ی امروزم خاطره شد،از ساعت 9:40 گوشی که اومد تا نه و پنجاه و اندی که رفت...چقدر امروز ملتفت شدم که طول مهم نیست و عرض مهم ترین است،خط کش کمیت را باید شکست و جای آن میکروسکوپی کیفیت سنج از بازار میزان تهیه کرد...

پ.ن 2:دیشب چقدررر زیبا نصیحتم کردی حافظ...مشعوف شدم و منصور...روحت شاد،خدایت بیامرزد...

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم     برو که هر چه مراد است در جهان داری

پ.ن 3:بابا بزرگ بهزاد بامداد پنج شنبه از این دنیا رفته...واسه روح بابا بزرگ دوستم دعا کن،عابر بن بست متروکه ی خاطرات . . .