بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

چشم هایش . . .
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

نشسته ای رو به روی من،

دور خیز می کنم،یک جفت پای دیگر از آهوی ترانه قرض می گیرم و به سوی دریای چشمانت می دوم...تابلوی "شنا ممنوع،خطر مرگ" را پشت سر می گذارم و مانند ماهی نیمه جان از آب دور مانده به آبی چشمانت پناه می برم...آه!چه به موقع بود!انگار هنوز زنده ام...چند لحظه بیشتر تشنگی کافی بود تا طعم تلخ مرگ را زیر زبانم احساس کنم!سرم را به زیر آب می برم خسته از هوایی که نزدیک بود به کشتنم دهد با تمام وجود نفس می کشم...هر چه نیرو در بدن دارم در بازوانم می گذارم و از ساحل دور می شوم تا چشمم به آن نیفتد،ساحل نماد برگشت است...باید اینقدر شنا کنم تا هر نشانی از برگشت وجود دارد را همراه خودم غرق کنم،تا هیچ کس حتی خودت قادر به نجات دادنم نباشد...پس از طی کردن مسیری طولانی می بینم که دور تا دورم را آب فرا گرفته ست،خیالم کمی به بازنگشتن راحت می شود و آسوده خاطر غوطه ور می شوم در آرامش دریا...می خواهم به اعماق بروم و پل بازگشت را در زیر کوهی از آب جا بگذارم و برگردم ... آه!چه رویای زیبایی...کاش اینقدر بمانم تا دنیا تمام شود،کاش کسی سراغم را نگیرد و به دنبالم نیاید،کاش فراموش کنند که بوده ام و نبودم وادار به جستویشان نکند...کاش کسی منتظرم نباشد،آخر خدا دعای منتظران را زود می شنود...دارم طعم شیرین آرامش را می چشم،آرام آرام خیالم دارد راحت می شود که در وسعت دریای چشمانت غرق شده ام که ناگاه گرمی دستانت را بر روی دستانم احساس می کنم...دستم را می گیری و به اشاره ای بیرونم می کشی و حوله ای به موش آب کشیده ات می دهی...این دیدار هم تمام شد،این بار هم وقت رفتن رسید...