بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

مـــــــامــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

تو حموم هستم و دارم دوش می گیرم،یه هو به چیزی نیاز پیدا می کنم که توی حموم نیس و بیرونه،چاره چیه؟ :

مــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عادت ربع قرن گذشته رو تکرار می کنم،انگار اصلن حواسم نیست که مامان رفته مسافرت و خونه نیست...خدایا،هنوز باورم نشده که ده روز مامان خونه نیست!اگه یه روزی...اگه یه روزی...اگه... چه خاکی تو سرم کنم منی که دوری مامان تو این مسافرت ده روزه داره دیوونم می کنه ...؟خدایا...

کلی اشک ریخت قبل از اینکه سوار اتوبوس بشه...بابام نزدیک نبود و با خیال راحت تونست کلی سفارش بابامو بم بکنه،تا عشقش رو اذیت نکنم تو مدتی که خونه نیست...چه حالی داشتم من...وسط مردم بودیم و حتی نمی تونستم ببوسمش چه برسه به اینکه بغلش کنم...آخر سر پیشونیم رو بوسید و جدا شدیم...

پ.ن:خدایا!همه مسافر ها رو سالم به خونه برگردون...اون مسافرهایی که دیگه بر نمی گردن رو هم خودت مواظبشون باش...