بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

باد از کودوم ور می وزه؟
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آقا یک عدد سوال کلیدی واسه من پیش اومده،چرا هر چی من بش علاقه مند و تا حدودی وابسته می شم یه هو معنی "به فنا رفتن" رو تمام و کمال صرف می کنه؟اون از اون دختره،که اون طور من رو گذاشت و رفت و این هم از تیم محبوب دیروز و امروز و شاید فردام،پرسپولیس!

فک می کنم 2 هفته پیش بود که بعد از افطار با بهزاد پا شدیم و ماشین رو روشن کردیم و رفتیم استادیوم،چرا؟برای یه کم تفریح!یه کم فراموش کردن این همه "روز مرگی"(rooz margi).نمی خوام بحث رو طولانی کنم و شرح بدم که پرسپولیس تو اون بازی خونگی چه گندی بالا اورد چون این بحث رو به خاطر این پیش نکشیدم.وقتی داشتیم بر می گشتیم با بهزاد راجع به این صحبت می کردیم که "چرا بخشی از مردم از یه تیم ورزشی،از یه بازیگر و یا از یه گروه یا نهادی که موفقیت اون گروه هیچ سودی واسشون نداره حمایت می کنن؟واقعن چرا؟!به این نتیجه رسیدیم:دلیلش اینه که هر کس دنبال عاملی برای خوشحال کردن و تقویت روحیه ی خودشه!مثلن با دوستت رفتین بیرون،در مورد شیر یا خط اومدن یه سکه ی دوزاری با هم کل کل می کنین!تو میگی شیر میاد اون میگه خط!و وقتی حرف تو بشه و شیر بیاد تو دلت خوشحال میشی و اگه خط بیاد یه کوچولو حالت گرفته میشه!حالا طرفداری از یه تیم ورزشی هم دقیقن همینه،منتها در ابعاد بزرگتر.حالا نکته ی اخلاقی اینه:چرا من رو هر چی دست می ذارم گندیده از آب در می آد؟من احمقانه گزینه هام رو انتخاب می کنم؟!یا مشکل از جای دیگه ست؟یا هر دو؟این همه حرص و جوش می خوری آخر سر ...می دونم تو شاید فاز فوتبال نداشته باشی،ولی یه کم سعی کن با چشم من به قضیه نگاه کنی!

به یه نتیجه رسیدم!یه نتیجه ای که جا داره حالا که بش رسیدم از عنفوان وجود فریاد بزن یــــــــــــــــــــــــــــافـــتـم!یکی از دوستام که استقلالی هم هست وقتی باخت های استقلال رو به رخش می کشیدم و باهاش کل کل می کردم حرف قشنگ و پر معنایی می زد،می گفت: من فقط توی برد هاشون شریک هستم،باخت هاشون دخلی به من نداره!می دونی معنی این دو جمله چیه؟این که دو رو باش،این که همیشه آماده باش با تغییر مسیر باد مسیر زندگیت رو تغییر بدی.هر چیزی رو،هر چیزی رو،هـــــــــر چیـــــــزی رو،اعم از تیم فوتبال،دوست،دوست دختر و . . . تا وقتی خوبه و باعث خوشحالی و آروم شدنت می شه دوست داشته باش،و وقتی حس کردی یه خورده رو اعصابته سریع گودبای پارتی رو واسش برگزار کن!چه کنم که نمی تونم همچین آدمی باشم؟چه کنم که وقتی با کسی پیمان بستم نمــــــــــی تـــــــــونـــــم وسط راه بش بگم خدافظ!خوب بود یا بد می خوام به "با اون بودن" ادامه بدم!

شاید داری فک می کنی که چقدر دارم پرت و پلا می گم،مگه باخت یه تیم فوتبال چقدر اهمیت داره؟اولن:باخت تیم فوتبالی که دوسش دارم واسه من خیلی مهمه،دومن:مساله فقط راجع به یه تیم فوتبال نیست،خیلی کلی تر از این حرف هاست!مساله اینکه که "از کجا باید شروع کرد؟" و "تا کجا باید رفت؟".

یه عمری از هر جا که پیش اومد شروع کردم و تا آخرش،تا جایی که توان داشتم، رفتم...ولی شاید وقتش رسیده که این روح زخمی لعنتی رو سر تا پا بکوبم و دوباره بنا کنم،روحی بسازم که میم سلام امروزش،خ خداحافظ فردایش باشد!

بعید می دونم بتونم،مال این جور اخلاقا نیستم،به قول قدیمیا:"تو خمیر مایه م نیست!" .