بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

احساسشو می کشتم . . .
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

شاید قبلاً نوشته باشم این شعرو اما،

باید دوباره بنویسم...

دوباره بنویسم،تا تو بخونی...تا تو،بدونی...

 

 یه روز تو زندگیم بودی...

 همینجا رو به روم بودی...

 اما آرزوم نبودی...

 فک می کردم از آسمون...

 باید بیاد یه روزی اون...

 تا آرزوم بشه تموم...

 یه اشتباهی کردمو...

 دل تو رو شکستمو...

 نمی بخشم خودمو...

 جالا پشیمون شدمو...

 می خوام تو باشی پیشمو...

 حق داری نبخشیم...

 شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

 دنبال اون می گشتمو...

 شاکی از این بودم که من...

 ستاره ای ندارم...

 ستاره بود تو مشتمو...

 تکیه می داد به پشتمو...

 احساسشو می کشتمو...

 احساستو می کشتم...

 

پ.ن:با تمام وجودم،تقدیم به تو نغمه ی من...اگر چه شعر خودم نبود،اما حرفاش همه حرفای من بود...