بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خوبم،ولی تو باور نکن
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

حال خرابی دارم...چقدر حال خرابی دارم...خیلی حال خرابی دارم...خیلی...

دلتنگی...بالا زدن افسردگی...و کنار گذاشتن ناگهانی سیگاری که قرار بود تدریجی ترک شود اما کاملاً ناگهانی و در بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن کنارش گذاشتم...بهزاد که حال دیروزم رو دیده بود صبح پیام داده بود که جایی خوندم ترک ناگهانی سیگار ممکنه منجر به خودکشی بشه،تدریجی ترک کنی خیلی بهتره...اما نه...وقتش رسیده دیگه خلاص شم از سیگار،حتی اگه حالم اینقدر ناخوش باشه...حتی اگه مجبور شم مدتی کرکرده ی زندگی رو کامل بکشم پایین...البته خودمونیم،کرکره ی زندگی من اون زمانی که سیگار می کشیدم هم پایین بود،حالا پایین تر از همیشه ست...اشتها به هیچ چیزی ندارم،هیچ چیزی...جونم رسیده به انتهای گلوم...از دلتنگی دارم میمیرم،جوری که یاد ندارم تو عمرم باری این طور دل،تنگ شده باشه...از طرفی 3 روزه مصرف سیگاری رو قطع کردم که مـــــــدت ها بود از تمام بدبختی هام،گله هام،افسردگی هام،سرخوردگی هام،مشکلاتم،ناراحتیام،استرس هام،فشار های عصبیم و ... خوب یا بد،واقعیت یا توهم،مفید یا مضر به اون پناه می بردم و به حضورش در کنار همه فلاکت ها و گند هایی که به زندگیم می خورد عادت کرده بودم...

پ.ن:شاید باید این حرفا رو تو دفترم می نویشتم نه وبلاگ...مهم نیست...خـــــــــــــــــــــــــدا...کمکم کن.................ای فریـــاد رس بی فریـــاد رســـان...