بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

پاییز من . . .
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

پنجره رو باز می کنم.هوا سرد است،نه بس ناجوانمردانه که یقین کنم زمستان رسیده ست،اینقدر سرد که بدانم بهار و تابستان غزل خداحافظی را سر کشیده اند!با بهزاد بعد از مدت ها می رم پارک ملت و این بار به جای بازی قدم می زنیم.یک آن حس می کنم یکی دارد صدایم می کنم و خبری بس مهم را در گوشم زنگ می زند...حس می کنم پارک ملت امروز بیشتر از تمام رفتگران شهر نارنجی پوش شده است!نکند پاییز رسیده؟به تاریخ امروز فکر می کنم...اوایل آبان ماه است...خدایا!یک سوم عمر پاییز دوست داشتنی من رفت و من حتی نفهمیدم که عشق نارنجی من کی آمده!اون هم من!منی که بوی پاییز رو از مرداد می شنیدم و خبرش رو هر روز از نسیم های آخر شهریور می گرفتم!خدایا،چی به سرم اومده که بعد از یک ماه به خاطر می آرم که بیست و چهارمین دفتر زندگی را دارم در فصل رقص برگ های نارنجی قلم می زنم...؟آه...پاییز من...ببخش...حالم اصلاً خوب نیست...برگی شدی و زیر پایم خش خش کردی تا یادم آری رسیده ای،اما اینقدر در خودم گم بودم که از یاد برده بودم هر سال چه فصل هایی دارد،کی می آیند،کی می روند...تا اینکه امروز اینقدر در رویم جلوه نمایی کردی که به خاطرت آوردم...چقدر دلتنگت شده بودم...یادشان به خیر باشد،روزهایی که در پس آفتاب نصفه و نیمه ات،تکیه به درختان برگ ریزت نقاشی شان کردم...عاشقانه دوستت دارم پاییز نارنجی پوش من،حتی اگر پس از سی و اندی روز برای لحظاتی از پوسته ی دل مشغولی ها بیرون آمده باشم و آمدنت را حس کرده باشم...کاش حالا که دیر فهمیدم آمدی بیشتر بمانی...لا اقل به اندازه ی یک چایی...