بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

یه وقتایی شاید . . .
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

یه وقتایی اینقدررر دلتنگی . . .

یه وقتایی اینقدررر دلت می خواد با یکی که می فهمتت و دوستت داره حرف بزنی . . .

یه وقتایی اینقدررر بی حوصله یی . . .

یه وقتایی اینقدررر گریه داری . . .

یه وقتایی اینقدررر توی زمین انسان ها تنهایی . . .

یه وقتایی مثه همیشه بیرون رفتن و عذا خوردن و حرف زدن و آدما رو دیدن باعث آرامشت نمی شه . . .

یه وقتایی . . .

شاید تو این یه وقتـ ها به خدا نزدیک تر از همیشه باشی . . .

شاید به قول پیتر کینگزلی رسیدن به چهار راهی که چهار طرفش به جهنم می خوره یه نشونه ی فوق العاده باشه . . .

شاید یه وقتایی نیاز باشه اینطور زمان های سختی رو سپری کنیم،برای رسیدن به زمان های دلپذیر تر . . .

شاید روحت داره یه عمل جراحی سنگین رو تجربه می کنه اتفاقات فوق العاده ای در آینده انتظارتو می کشه . . .

شاید . . .

 

پ.ن:خدایا،هر چقد هم که مشکلاتم زیاد باشن به بزرگی تو نمی تونن غلبه کنن...تو کمکم کن...تو تنهام نذار...ببین چقدر ترسیده م...ببین چقدر گیج می زنم...ببین چقدر خالی ام...چقدر تنهام میون آدم ها...