بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

پلی به روزهای مادر داشتن
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳   کلمات کلیدی: خاطرات

دیگه بم ثابت شده که هر چی خوبه زود تموم میشه.البته چیزای بد هم تموم میشن،نه که تموم نشن،اما خب،یه کم دیر...

 

یه سال قمری از روزی که مادر رفت گذشت،به همین ساده گی!پارسال شب عرفه،همین موقه،همین لحظات بود که مادر عزیزم داشت پایین روی تختش بال بال می زد و هر لحظه اسم مامانم رو لباش بود و از مامانم می خواست پیشش باشه...هر کس اون لحظه اونجا بود و نمی دونست مادر و مامان چه نسبتی دارن مسلمن یقین می کرد که مادر و دخترند،شاید به سختی می شد تو اون لحظه به کسی قبولوند که مامان عروس مادره،نه دخترش.مامان بیشتر از یه دختر داشت بال بال می زد،مثل مرغ پر کنده شده بود و دنبال راهی بود تا یه قطره آرامش به گلوی خشکیده ی مادر برسونه...هر لحظه بغلش می کرد،می بوسیدش،باهاش حرف می زد،بدنشو ماساژ می داد،خلاصه که هر کاری از دستش بر میومد می کرد تا مادر به کم روحیه خودشو پیدا کنه،اما افسوس...انگار نه...انگار خبری از روحیه نبود...مادر داشت لحظه های سخت آخر رو تجربه می کرد...

خدایا...چه شب عجیبی بود...چه شب سختی بود...چه شب وحشتناکی بود...خدایا...پیش مادر نشستم...خدا بیامرز خیلی دوستم داشت،خیلی...بغلش کردم،بدنشو ماساژ دادم...یه کم بام حرف زد و حتی منو هم از خودش روند:علی بگو مادرت بیـــــــاد...برو بالا...حالم خیلی بد بود...نمی تونستم اونجا بمونم و اون صحنه ها رو ببینم...انگاری منتظر بودم همین رو از دهن مادر بشنوم تا بدوم بالا و تو خلوت خودم واسه راحت شدن مادر از این بیماری لعنتی دعا کنم...رفتم بالا،وضو گرفتم تا نماز بخونم؛صدای میو میو شنیدم،گربه ی خونگی کوچه مون بود.بهر امیدی اومده بود امشبم،تا مثل شب های دیگه باقیمونده ی غذای مادر رو بش بدیم...از بالا زل زدم تو چشماش،مثل دو تا الماس داشت می درخشید...برق چشماشو تو اون شب موهوم هیچ وقت فراموش نمی کنم،نمی تونم فراموش کنم...یه لحظه به دلم افتاد از این جونور که شاید خیلی کمتر از یه انسان آزارش به هم نوعاش رسیده بخوام واسه مادر عزیزم دعا کنه...از اون فکرای عجیب و غریبی که وقتی دستت به هیچ جا بند نیست به ذهنت می رسه...انگاری داری از برج میلاد سقوط می کنی و دنبال بند لباسی می گردی برای گرفتن و توقف حرکت به سمت آسفالت...یه چیزی واسش انداختم پایین و تو دلم ازش خواستم واسه مادر عزیزم دعا کنه...رفتم سر نماز...نماز اول...میون نماز دوم...یکی داشت می دوید بالا،دختر عمه م بود...دایی مادر می خواست تو آرامش بمیره...تمام.

بالای سر مادر از دست رفته م هستم...انگار نه انگار که تا دیروز از بدن بدون جون یه گربه هم می ترسیدم چه برسه به بدن بی جان یه انسان...پارچه یی که روی صورت مادره رو کنار می زنم،دستش تو دستم...می بوسمش،به تعداد تمام بوسه هایی که وقتی بود ازش نگرفته ام و مثل ابر بهار گریه می کنم...همه می خوان جلومو بگیرن و پارچه رو بکشن رو صورتش...اما اجازه نمی دم...انگار یه نوزاد معصوم به خواب رفته رو دارم می بوسم...خدایاه،چقدر لذت بخشه بوسیدن مادر،چرا وقتی هنوز پا از این دنیا نبریده بود به این دلچسبی امتحان نکرده بودم...؟شاید تنها فرفی که اون لحظه مادر با یه نوزاد معصوم داشت این بود که دیگه هیچ چیز باعث بیدار شدنش از خواب شیرینی که به اون رفته بود نمی شد،حتی صدای اشک ریختن اطرافیانش...راستی،یه سوال...چند نفر ممکنه تو یه کوچه از دنیا برن،و تعداد زیادی از همسایه ها،از پیر گرفته تا جوون، تا ساعت 1 شب بالای سر متوفی جمع بشن و مثل ابر بهار اشک بریزن...؟چند نفر...؟

بهشت زهرا...آسمان وحشیانه غرش می کند و خاکیان را بیش از پیش به یاد خاک می اندازد...باران مانند سیل به جریان افتاده...به قطعه ی مادر می رسیم برای خاکسپاری...کنار قبر مادر تعداد زیادی صندلی و سایه بان آماده شده،مردم فوج فوج پناه می برند به زیر سایه بان...هر کدام از نزدیکان متوفی به فکر اینه که چه کسی حواسش بوده و صندلی و سایبان اجاره کرده...غافل از اینکه هیچ کس حواسش به اینکار نبوده و صندلی و سایبان برای متوفی دیگری بوده و اونجا جا مونده،تا کسانی که برای خاکسپاری مادر اومدند فقط به اندازه ی اشکی که می ریزند خیس بشن،نه بیشتر...

 

پ.ن:خدایا!به حق این شب عزیز،روح تمام خفتگان به خاک رو شاد کن،روح مادر من رو هم...