بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روزی به جایی می روم . . .
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: سیگار ،خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

 

 

سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم

...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد