بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

 
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٠   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

هیچوقت کسی به یادم نیست و مهمم نیس این اصن

ولی بضی وقتا بدجوری یادِ این مسئله می افتم و تو چشمم بزرگ میشه و تلافه همه اون لحظه های بی اهمیتی از دماغم در میاد

عه


 
Making a great day is possible just with a great friend
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات

جمعه روز عجیبی بود. عجیب از این بابت که اولین تجربه م در دوست شدن با یه خارجی رو بدست اوردم. اسمش عقی بود و فرانسوی،یه پسر شوخ و شنگ و خوش مشرب، به قول خودشون نایس. نمی دونم چقدر در مورد خیام خانه و خارجی هاش گفتم،اما همینقدر بگم فعلن که در کل چهار پنج تا خارجی ساکن هستن اونجا الان. یه شب هم بردمشون پارک ملت و تو ولیعصر قدم زدیم.تجربه ی جالبی بود اما خب نتونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم درست حسابی،بیشتر با هم بودن.بنا داشتم پنجشنبه شب ببرمشون شیرپلا تا شب رو اونجا بمونیم و صبح برگردیم. همه چی ردیف بود تا اینکه چهارشنبه هوا خراب شد و از طرفی عمو حسن هم برای شیرپلا برنامه گذاشت،همون ساعتی که ما میخواستیم بریم. از طرف دیگه عمو با من تماس گرفت بعد مدتها و با هم آشتی کردیم و دوباره به گروه میلاد پیوند خوردم. بم گفت علیرضا اگه اذیت نمی کنی دیگه پا شو بیا :) . منم با عقی رفتم برنامه ی جمعه رو،چون هم من هم عمو برنامه ی شب جمعه رو کنسل کردیم..! :) برنامه واقعن بی نظم بود و افتضاح مثل همیشه!فک کن یه پلنگچال رفتن و برگشتن قریب به یه روز طول کشید!!! تو مغازه ی سید مهدی یه حلیم واسه عقی خریدم و خورد،خیلی حال کرد.همه ش می گفت عجب غذایی قوی ای هستش! :) بعد از کلی معطل شدن از اونجا با ماشین آقا مهدی و مهسا رو سوار کردم و رفتیم درکه. فک کن تموم مسیر رو با عقی انگلیسی حرف می زدم،منی که فک نمی کردم بتونم دو زار با کسی صحبت کنم.. بی نظیر بود،راجع به خیلی چیزا حرف زدیم،خیلی چیزا..! فهمیدم که فلسفه ی هیچهاکینگ خیلی بیشتر و عمیق تر از یه مسافرت بدون پوله!این شیوه میخواد به مبارزه ی جهان صنعتی بره،به مبارزه با دنیایی که میگه  پول بساز،بخر و بفروش..فهمیدم که عقی مدتهاست پیتزا نخورده،گرچه پولش رو داشته و پدرش هم تقریبن پولداره! فهمیدم که از آرایش های زیاد دخترای ایرانی به شدت تعجب کرده،و به قول خودش تو فرانسه فقط بعضی آدمای خاص اینجوری آرایش می کنن! فهمیدم که تموم سفرش تا الان،که سه ماهه مسافرته و ده تا کشور رو رد کرده فقط 4 میلیون تومن به پول ما براش آب خورده،چون تموم مسیر رو با ماشین های مردم اومده و تموم شب ها رو تو خونه های مردم خوابیده..فهمیدم که فوق لیسانس فیزیک داره و می خواد دکترا رو بگیره و استاد دانشگاه بشه.. فهمیدم تو جنوب فرانسه زندگی می کنه جایی که با بهشت هیچ فرقی نداره. فهمیدم تو کل عمرش حتی یه لحظه هم نبوده که از زندگی بدش بیاد و تموم لحظه هاش رو عاشق زندگی بوده،مادرش معلمه و یه زنِ اکبرشاد! (به قولِ خودش سوپر هپی :دی) . از هر دری فک کنی باهاش حرف زدم و چقدر عالی بود،چقدر حال داد بهم و چقدر اعتماد به نفس پیدا کردم برای یادگیری زبان انگلیسی. امشب احتمالن عقی مهمونم هست، و سه شنبه هم ممکنه امیلیا بیاد. حرف زیاد دارم،راجع به همه چیز..! تفکر عقی،دنیای عقی،دنیای من و دنیای آدمها. شاید یه موقعی گفتم،یه وقتی که بهتر از یواشکی وبلاگ آپ کردن تو شرکت بود..!

راستی،رویداد بدمینتون و همخوانی کتاب هم میسور نشد که برگزار بشه.. این هفته امیدوارم بتونم جبران کنم.. :)

خدا جون،مثه همیشه ازت ممنونم.ببخش گناهامو،دستامو یک لحظه هم رها نکن و کمکم کن..


 
Re,having good time in Khayam's house
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٩   کلمات کلیدی: خیام خانه ،خاطرات

گیج شدم وسط این همه اتفاقى جدید..

دیدی وقتی به جایی میرسی و چیزی رو می بینی که هیچوقت تصورش رو نمی کردی چقدر گیج میشی..؟ من دقیقن اون حس و حال رو دارم..گیجى گیجم...با یه دنیای بزرگِ جدید آشنا شدم و بدجوری شگفت زده شدم..

دیروز عصر باز رفتم به خیام خانه،رویدادِ شاهنامه خوانی و مولوی خوانی در خونه ی آقای معمار برگزار می شد چون به صورتِ همزمان در خیام خانه بچه ها مشغول تمرین صحبت کردن انگلیسی بودن. :) شاهنامه وحشتناک سخت بود،هیچی نمی فهمیدم،هیچی.بر خلافِ بوستان که ارتباط عجیبی باهاش برقرار کردم با شاهنامه نتونستم چندان ارتباط برقرار کنم.. حدودِ سه ساعت اونجا بودم و بعد رفتم به خیام خانه،بلکه به آخرِ جلسه ی انگلیسی برسم. تموم شده بود و بیشترِ بچه ها رفته بودن،فقط اون دو تا دوستِ خارجی اونجا بودن و چند نفرِ دیگه.یه پسرِ سبزه رو دیدم که مثل بلبل انگلیسی حرف میزد،با یه لهجه ی فوق العاده..تا نیم ساعت داشتم فکر می کردم که اهل کجاست تا اینکه فهمیدم ایرانیه و این کلی باعث شگفت زدگیم شد. وقتی دوباره شگفت زده شدم که فهمیدم یه پسرِ دیگه که تا الان فکر می کردم ایرانیه هندی هست..! در کل لحظات خوبی رو گذروندم. راجع به یادگیری انگلیسی با اون پسره حرف زدم و خیلی راهنمایی کرد و خیلی بهم انگیزه داد. امیدوارم یه آتیش تند نباشم،تلاش کنم و چیزی که میخوام رو به چنگ بیارم.خدایا کمکم کن..


 
Unforgettable days
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۸   کلمات کلیدی: خدا ،خیام خانه ،دورِ همی

دیروز بعد از ظهر رو عالی گذروندم.راستش تمام دیروز عالی بود به لطف خدای خوب،اما خب دیروز بعد از ظهر عالی تر بود.اولین رویدادی بود که از طریق سایت کوچ سرفینگ باهاش آشنا شده بودم و شرکت می کردم و اون هم چه رویدادی..؟بوستان خوانی..با وجود اینکه تا به الان یکی دو صفحه بیشتر بوستان نخونده بودم اما خیلی راحت بودم و خیلی از بیت ها رو به راحتی معنی می کردم و به واقع خودم خودم رو سورپرایز کردم..قشنگ ترین اتفاق وقتی افتاد که وقتی راجع به معنی یک بیت حرف می زدیم گفتم فکر می کنم این بیت به آیه ی "ما از رگ گردن به اون نزدیکتریم" اشاره داره و وقتی بچه ها در آخر کتاب توضیحات اون رو دیدن دقیقن همین رو نوشته بود..شاید بتونم بگم هیچوقت خودم رو اینجوری سورپرایز نکرده بودم و این واقعن عالی و لذتبخش بود..به این فکر می کنم که شاید من واسه همین ساخته شدم..ادبیات و هنر..گرچه هیچوقت ادامه ش ندادم و جدی نگرفتمش اما الان دیگه اطمینان دارم که چیزی که من می فهممش و اون من رو،همین هست؛ادبیاتِ پارسی.بعد از دورهمی عالی ای که داشتیم با آقای معمار و کاوه و خانمِ فرنوش،با دختر و پسرِ خارجی ای آشنا شدم که از خیام خانه به عنوان محل اقامت استفاده می کردن.وقتِ رفتن به آقای معمار گفتم که اگه ممکنه بهشون بگه ما آخر هفته یه برنامه ی خوب داریم و می تونن با ما بیان اما آقای معمار گفت من این کارو نمی کنم،تو خودت باید باهاشون صحبت کنی.و چه کارِ خوبی کرد..تا به خودم اومدم دیدم رفتن بیرون،دویدم دنبالشون و صداشون کردم و با انگلیسی دست و پا شکسته ی خودم تونستم باهاشون کلی حرف زدم و این عالی بود..دختره اسپانیایی بود و پسره اهل ترکیه،دنیا رو هیچ هایکینگ می کردند و ایمیلی که داشتند ترجمه ش این بود : پرندگان صلحِ جهانی. باهاشون دوست شدم و بهشون ایمیل زدم.امروز هم فکر می کنم به امیدِ خدا به رویداد مثنوی خوانی پیوند بخورم..

خدایا ازت ممنونم بابتِ این روزای دوست داشتنی..

تو خوب ترینی..


 
Every new experience is a new life
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٧   کلمات کلیدی: روزها ،خدا

یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه :

اکبرشاد باش تا کامروا گردی.. O_o

می دونم خیلی لحظه ها هست که از شدت بالا زدن بحران افسردگی در حال پاره شدن هستم،غصه می خورم و سیگار می کشم و میام اینجا عن در احوالاتم رو تعریف می کنم واستون،اما خب،خیلی لحظه ها هم هست که یا خل میشم و چشمم رو می بند(م) یا چشمم به قشنگی زندگی باز میشه و یه کم به خودم میام و می بینم،نه،واقعن زندگی زیباست.واقعن نمی دونم این به حالت دو قطبی من ربط داره یا فقط یه دمدمی مزاج احمقِ ساده هستم و هر ساعت یه حالی ام،نمی دونم واقعن..منو درگیرش نکن لطفن..فقط اینکه الان در این لحظه به شدت خوشحالم و در حالِ حال کردن با زندگی و بابتِ این مسئله هزاران بار از خدای خوبم متشکرم که این لحظه رو به من هدیه داد،حتی اگه طولش همین چند دقیقه باشه و نه بیشتر..شاید بپرسی چرا..میگم..

آخر هفته با رفیقای دوست داشتنی و مهربون و صمیمیم یه برنامه ی خیلی خوب داریم برای درفک که به امید خدا به خوبی و خوشی برگزار خواهد شد..یه دوستِ خوبِ مالزیایی پیدا کردم،اسمش جین هست..دختر خیلی خوبیه..بر خلاف خیلی خارجی های دیگه که دیدم گرم و صمیمیه و واقعن برام شده یه دوستِ خوب که به تقویت زبان انگلیسیم کمک می کنه و خودت خوب می دونی این چقد عالیه..در کنارِ این مسائل دارم هر روز میرم سر کار..اگرچه پیشرفت ها واقعن کوچیک و انگشت شمار هستن اما باز از بیکاری خیلی بهتره،خیلی بهتر..اینکه شش صبح برای یک هدف از خواب بیدار میشه حرف نداره و واقعن عالیه..امیدوارم روند پیشرفت هم به مرور انجام بشه و به مرور اتفاقات جدید و خوبی بیفته..از اینها مهمتر..خدا به من یک هدیه ی خوب داد برای تولد امسالم،اگه بگم خوب واقعن کم لطفی کردم،باید بگم عالی..و حتی بسیار فراتر از عالی...علاقه ی زیادی داشتم بتونم میزبان یه مهمون صمیمی خارجی بشم و به لطف خدای خوبم این خواسته داره محقق میشه..یه دختر ساده و صمیمی لهستانی به نامِ امیلیا احتمالن اوایط سپتامبر و در خلال روز تولدم میاد و مهمونم میشه و حتی ممکنه یک ماه بمونه..این واقعن عالی و دوست داشتنیه...عاشق این تجربه م و همینطور عاشق تجربه های جدید...یه کاپشن خیلی خوب خریدم از خواهر محسن(به صورت قسطی) و بعد از چند سال می تونم کاپشن عتیغه م رو گاهی نپوشم و این خیلی خوبه..بدنسازی رو دوباره شروع کردم و هفته ای یک جلسه کلاس بدمینتون میرم..جایی که به حد مرگ بدمینتون بازی می کنم در حدی که آخر تمرین خیس عرق رو زمین می افتم و حس ارضا شدن رو تجربه می کنم...تموم اینا ثابت می کنه اگه بخوایم می تونیم باعث اتفاقات جدیدی تو زندگیمون بشیم،هر چند زندگی ساده و بی پولی داشته باشیم...میشه رنگ های جدیدی به زندگی زد و زندگی رو سیاه ندید...اینا رو به تو نمیگم،تو که خودت اینا رو از بری....اینا رو واسه خودِ پفیوزم می نویسم که وقتی دوباره خواستم بیام عن در احوالات بنویسم یه نگاه به این مطلب بندازم و یادِ خودم بیارم که بابا لعنتی زندگی به این بدیام نیست،عادم باش و عن عن نکن و لذت ببر....فک کن در کنار تمومِ اینا یه سری اتفاقات دیگه م هست....که شاید بهتره الان اینجا راجع بهشون حرف نزنم.....

خدایا خیلی دوستت دارم،منِ احمقِ نادون رو ببخش،من دار و ندارم رو رها می کنم و به تو می سپرم اما تو منو رها نکن...تاکید میکنم که چقدر دوستت دارم...تاکید می کنم که چقدر سپاسگزارم......


 
 
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

تن صداش یادم رفته

به چهره ش باید فکر کنم تا یادم بیاد

لعنت به زمان...

لعنت به زمانه..