بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

من کجم
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،عن در احوالاتِ من

نمی دونم،شاید بخاطر تفاوت ها ست..نمی دونم دلیلش چیه..شاید اونا هم خوب باشن و منم خوب..شاید فقط هر آدمی ویژگی خودشو داشته باشه..و هر آدمی تفاوت های خودشو با بقیه داشته باشه...واقعن نمی دونم..اما چیزی که هست اینه من شبیه گروه اغلب این جامعه نیستم،من علاقه مندی های اونا رو بر نمی تابم و من اونا رو نمی فهمم.من نگاهم متفاوته،هم سو با اونها نیست،عذاب می کشم و در اغلب اوقات نمی تونم درکشون کنم و از همنشینی با اونها زجر می کشم.اتفاقاتی که دیروز افتاد بیشتر از هر وقت دیگه باعث شد به این فکر کنم که چقدر خوبه که دوستانم رو دارم و چقدر بابتش باید از خدای خودم ممنون باشم..اگه دوستانم نبودند چه بسا مجبور می شدم با این عن سرشتان معاشرت کنم و نمی تونستم اینطور که الان بین خودمو اونا حصار کشیدم اون موقه بکشم..

دیروز رفتیم کوه،من و محسن و سیاوش و چند تا از بچه های شرکت.یه دختر آلمانی هم قرار بود بیاد(از طریق کوچ سرفینگ پیداش کرده بودم) اما خدا رو شکر که نیومد.فازم با فاز بچه های شرکت یکی نبود و نمی فهمیدمشون،مثل جماعت کثیر دیگه ای که نمی فهممشون،جماعت شمع بدست کاسه لیس دم سفارت فرانسه،جماعت عشقِ سلفی،جماعت غرق در تجملات و خود بینی و خود خواهی،جماعت پول دوستِ نفهم بی فکر و بی مطالعه،جماعت لوازم آرایش،جماعتِ ... می دونم خودم هیچ گهی نیستم و لازم نیست بم اطلاع بدید اما چیزی که هست اینه که بوی گه رو لا اقل می تونم تشخیص بدم..وقتی واسه کسی تعریف می کنم ازم می پرسه مگه چی کار کردن..؟هر چی فکر می کنم زیاد چیزی یادم نمیاد،می بینم واقعن بنده های خدا کار خاصی هم نکردن،بدترین کارشون متلک پرونی به من و بعضن مسخره کردنم بود که البته به شدت از خجالتشون در اومدم و چه بسا تندروی هایی هم کردم(نمی دونم چقدر تندروی بود و  چقدر به مثابه ی کار خودشون بود،کسی که از بیرون دیده می فهمه..) ولی چیزی که بود تفاوت بارز بود و اختلاف جهان بینی بسیار،چیزی که نیاز ندارم وقت زیادی صرفش کنم تا بفهمم،چند دقیقه وقتی با کسی باشم زود می فهمم چقدر از دنیای من دوره،گرچه برای فهمیدن نزدیک بودنش زمان زیادی لازمه..من با این آدما هم خون نیستم..من این آدما رو نمی فهمم..من از جهان لعنتی سرمایه داری و سربازهاش بیزارم...


 
زندگی
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٠   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

زندگی واقعن چیه؟

مثل یه خواب می مونه

همه واسش هزاران برنامه دارن اما نمی فهمن کی اومد و کی تموم شد،شرط می بندم آخرش کسی فک نمی کنم بیشتر از یه نیم روز بهش گذشته باشه در حالی که وقتی در گذشته بوده فکر می کرده چقدرررر راه داره تا پایان اما زهی خیال باطل..!

زندگی چیز عجیبیه،بعضیا میگن فقط ازش لذت ببر،همین! درست!اما اینجوری مگه میشه باهاش کنار اومد؟وقتی فکرش دائم تو سرته که نمی تونی قرص فراموشی بندازی بالا!می تونی یه گوشه بشینی و خودت رو به خریت بزنی و یا وسط میدون مشغول عشق و حال شی اما خواه ناخواه داری توی تونل زمان حرکت می کنی!

عجیبه و غم انگیز،مگه نه..؟

 

پ.ن: 

یه جای جدید مشغول به کار شدم،شرایط مساعده و دوست دارم اینجا رو اما چیز مهم و غیرقابل پیش بینی ای که وجود داره مرحله ی مشترکیه به نام "خاک خوری" ..! امیدوارم از پس گذروندن این مرحله ی دشوار بر بیام،تویی که داری اینو می خونی،واسم یه آرزوی خوب کن..مرسی...


 
 
ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٤   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

چقدررر حالم بده..

مدتها بود حالم به این سادگی به این بدی نشده بود..

سیگار توی جا سیگاری هنوز داره دود می کنه..

ترانه ی تکراری باز هم داره پخش میشه...

عقربه به رفتن اصرار داره...

پنجره هنوز بازه..

و پشت اون مردی که هنوز به پریدن و دنیای پس از اون سخت مشکوکه...

سخت مشکوکه....

سخت..

 

  پ.ن:

 به قولِ یه عزیزِ خسته دلی:::

   ما رو باید تنقیه فکری بدن 
   بلکه به زندگی امید وار بشیم 
   اول جوونی ریدیم ..........!