بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

 
ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من ،دلبرآمدگان

چقدر این بن بست خلوته

چقدر این بن بست تنهاست

شبیه اتاقم

شبیه تمومِ شبهام

شبیه خلوتم

شبیه هر لحظه و هر روزم

 

پ.ن:

می میرن یه عده کامنتِ مسخره ی تبلیغاتی درج نکنن..؟


 
مطرود..
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٢۱   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

حالم خوب نبود،شنبه نتونستم برم سرِ کار؛دروغ چرا،بد نبودم زیاد هم،اما می خواستم استراحت کنم،نیاز به استراحت داشتم..نتیجه این شد که یکشنبه صبح دیدم کسی دیگه روی صندلیم نشسته؛آره،اخراج شدم.

به عمو زنگ زدم،برای برنامه ی این هفته.گفت دیگه نیا.مثلِ تموم این وقتا،یه جواب گنده بهش دادم،گفتم چیزی که زیاده گروهه،و قطع کردم.

و من هنوز با خاطراتِ تو زندگی می کنم..


 
تنهاترین کوهنورد..
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

جمعه ای که گذشت یکی از عجیب ترین روزهای زندگی من بود و در اون چیزهایی رو حس کردم که تا بحال باهاشون رو به رو نشدم؛مهمترین اونها حسِ مرگ بود..

اتوبوس دیر اومد دنبالمون..کلی دم مترو منتظر شدیم تا مجید رسید.حامد کلافه شده بود و به شدت حوصله ش سر رفته بود،جوری که حتی داشت به برگشتن فکر می کرد.اون یکی حامد رو هم برده بودم تو این سفر،حامدی که توی کلکچال باهاش آشنا شده بودم،وقتی با رضا وثوقی در نیمه شبِ کلکچال از ترسِ سگها به بالای کوه فرار کرده بودیم و حامد و بهنام ما رو دیدن و کمکمون کردن و بالا رفتیم و توی پناهگاه با اونها جوجه هاشون رو خوردیم و شب قشنگی رو سپری کردیم..بهنام رفته آلمان و الان اونجاست،دیگه بعد اون برنامه ندیدمش، و حامد هم که بم گفت این هفته دوس داره با گروه بیاد و اومد.پسر خیلی خوبیه،جنوبی،ساده و خونگرم.چیزی که خودم هم هستم.گرچه توی جنوب به دنیا نیومدم اما هم سیاهم،هم ساده و خونگرم و هم عاشقِ جنوب؛همینا برای جنوبی بودن کافی نیست..؟:)

بالاخره مجید اومد و سوار اتوبوس شدیم،همونطور که با خودم عهد کرده بودم تمومِ راه رفت رو وسط اتوبوس و در حال رقصیدن گذروندن؛خیلی خوب بود..واقعن انرژی گرفتم و واقعن لذت بخش بود.تونستم کمی تا قسمتی از قضاوت و از توجه به قضاوت های دیگران فاصله بگیرم و تنها خودم باشم و کاری رو که ازش لذت می برم انجام بدم و این عالی بود.نیمه شب بود که رسیدیم،حدودِ دو.همونجا دو ساعتی رو خوابیدیم که چقدررر هم چسبید.توی کوه انقدر انرژی دارم که همین دو ساعت به اندازه ی یک شب خواب کامل کیفورم می کنه..بلند شدیم،کمی نرمش کردیم و رفتیم بالا.یکی از خانمها برای خوندن نماز پایین مونده بود و عقب مونده بود از ما،یکی رفت دنبالش اما نمی تونست بیاد بالا،سرعتش خیلی کم بود..به همین خاطر هم رهاش کردند و اومدن بالا.به این فکر می کردم که چقدررر خوب بود اگه به قدری فداکار و ایثارگر بودم که سفرم رو فدا می کردم و تموم مسیر رو با سرعت کم با اون خانم میومدم.روز خودم رو خراب می کردم تا یه آدم که فکر می کنه امروز روز خوب و خوشی در پیش داره روزش خراب نشه،اما متاسفانه نبودم و این خیلی برام ناراحت کننده بود..رفتیم بالا..تو راه یه توله سگ رو دیدیم که برامون به شدت خودش رو لوس می کرد..همه ش روی زمین ولو بود و تو ی دست و پای ما می لولید..بعد از دیدن ما دنبال ما شروع به حرکت کرد.هر لحظه دنبال یه نفر بود و بیخیال ما نمی شد.از قضا نزدیک فرانک داشتم راه میومدم و حامدین(Hamedein،حامد و حامد :) ) جلوتر از ما بودن.فرانک به شدت نسبت به مهربون(اسم توله ی کوچولومون رو گذاشتم مهربون،همینجوری یه هویی؛واقعن هم مهربون بود..)آلرژی داشت و جالب اینکه مهربون دائم کنار فرانک راه میومد و بیخیالش نمی شد.مهربون تبدیل شد به بحثِ مشترک من و فرانک تا جایی که دوست های خوبی شدیم.اواسِط راه پناهگاه بود که از فرانک جدا شدم و با حامد به مسیر ادامه دادم.به پناهگاه رسیدم.عمو و باقی بچه ها توی پناهگاه بودن و صبحونه ها رو خورده بودن.تا مشغول پهن کردن بساط شدیم فرانک و دوستاش هم رسیدن به ما.یه چیزایی خوردیم و یه اتفاقات معمولی قشنگی افتاد.خوش گذشت.بچه هایی که قصد صعود به قله رو داشتن راه افتادن و رفتن و من هنوز داشتم صبحونه می خوردم.بالاخره صبحونه م تموم شد و با وجود اینکه بچه ها اصرار داشتن نرم بالا و توی پناهگاه کنار اونا بمونن اما دلم نیومد بیخیال قله نشم؛و همین تصمیم بود که اون روز منو به شدت به فنا داد،تا جایی که مرگ رو در یک قدمی خودم لمس کردم و به لطف خدا دوباره به زندگی برگشتم.تنهایی رفتم بالا.هر چقدر بالاتر می رفتم مهی که وجود داش غلیظ تر می شد و ابرهای سیاه خبر از یه کولاک سنگین میدادن.خیلی رفتم بالا.عمو رو دیدم که داره بر می گرده.هر چقدر اصرار کرد باهاش بر نگشتم.گفت که اون بالا چه بادی میاد و چه مشکلاتی هست اما قبول نکردم و به صعود ادامه دادم.چند نفر دیگه از بچه های گروه رو دیدم اما باز هم ادامه دادم؛با وجود اینکه اونا هم به شدت اصرار داشتن نرم.همه ش به این فکر می کردم که بالاخره یه کسی رو پیدا می کنم که باهاش برگردم،بالاخره قله رو می زنم و اینکه بالاخره یه چیزی میشه؛کما اینکه بالاخره یک چیزی هم شد..دو تای دیگه از بچه ها رو دیدم(مریم و پویا)با اونا هم برنگشتم و ادامه دادم.به سه کوهنورد غریبه رسیدم،که آخرین کسانی بودن که داشتن از قله میومدن پایین.با اونا هم برنگشتم و تصمیم گرفتم به تنهایی برگردم،همونطور که به تنهایی صعود کرده بودم..رسیدم به قله،میون مه و باد.اونجا مهربون رو دیدم و این واقعن باعث تعجبم شد.از سرما داشت میلرزید.برای چند دقیقه توی بغل گرفتمش و کمی گرمش شد.توی بغلم تونست چند دقیقه ای رو بخوابه.بعد از اون بود که دیدم هوا پسه و باید سریع خودمو به پایین برسونم.نکته ی خیلی جالبی که اتفاق افتاد این بود که هر کاری کردم مهربون با من به پایین برنگشت.خواستم توی کوله فروش کنم اما نرفت،بغلش کردم تا ببرمش اما به شدت مقاومت کرد و هر جا می گذاشتمش بر می گشت سر قله و می خوابید و مشغول لرزیدن می شد.انگار نذر کرده بود اونجا بمونه و بمیره.خیلی بهش اصرار کردم اما نیومد..نمی دونم چه سری بود...اما می دونم که یک چیزی بود و این هم جزء قضایایی نبود که بشه به راحتی ازش گذشت..تصمیم گرفتم برگردم پایین که دیدم هیچ جا رو نمی بینم.همه جا مه بود و بس؛یه مه غلیظ که دیدنش کافی بود تا توده ی عرق سر رو روی بدنت حس کنی..کورمال کورمال ارتفاع کم کردم و بدون اینکه بدونم به کجا میرم از صخره ها اومدم پایین.هوا هر لحظه سردتر می شد و آسمون آبستن خبرهای بدی بود..وقتی به خودم اومدم دیدم به اشتباه دره رو اومدم پایین.خودم رو وسط توده ی غلیظی از مه می دیدم،میون یه هوای به شدت سرد و آسمونی که قصد باریدن داشت و بادی که من رو هر لحظه به یک سمت می کشید..یه گوشه پشت یه سنگ پناه گرفتم و به عمو زنگ زدم و عمو گفت سعی کن پاکوب رو پیدا کنی و بیای پایین اما پیدا کردن پا کوب توی این اوضاع جوی دقیقن مثل پیدا کردن سوزن بود توی انبار کاه..واقعن ترسناک بود..در اون لحظه بود که یه تگرگ سنگین شروع شد..دیگه از جام تکون نمی تونستم بخور..تا از پشت صخره در میومدم تا دره ای که به اعماقش رفته بودم رو بیام بالا تگرگ چشمامو کور می کرد،کلاهم رو کشیدم روی سرم،عینک زدم و سرمو انداختم پایین و همینطور اومدم بالا..تا اینکه دوباره زمین صاف رو لمس کردم و فهمیدم لا اقل از دره خلاص شدم اما نمی دونستم کجا برم.تگرگ شدت پیاد کرده بود و تگرگ هایی به اندازه ی توپ فوتبالدستی با شدت به سر و بدنم اصابت می کرد و درد رو توی بند بند وجودم حس می کردم..با دو دستم سرم رو پوشونده بودم تا نشکنه و دستم رو آماج ضربات بی رحمانه ی تگرگ ها قرار داده بودم..قرار شد روزبه رو بفرستن بیاد بالا دنبالم،اومده بود اما هر چقدر گشته بود منو پیدا نکرده بود.بی هدف به این سمت و اون سمت می رفتم و هر چقدر می گشتم کمتر پیدا می کردم.می دونستم که می میرم و به احتمال زیاد لحظات آخرم رو دارم سپری می کنم.به پدر و مادرم فکر می کردم،به دوستانی که خبر مرگم رو می شنون.به حامد که باید حامل این خبر باشه،به لحظه ی مردنم و به تموم مقدساتی که سالها بود فراموششون کرده بودم؛و همچنین به این آیه ی زیبای قرآن که خدا میگه وقتی توی کشتی به طوفان می خورن اسم خدا از دهنشون نمی افته در حالی که وقتی به ساحل نجات برسن باز هم خدا رو فراموش می کنن..کرک و پرم ریخته بود...از خدا می خواستم زجر کشم نکنه و راحت ببرتم...صدای صاعقه و شدت تگرگ و فشار باد و سوزِ سرما و غظت مه بیداد می کرد...ترس عجیبی درونم زبونه می کشید...حدود یک تا دو ساعت رو بیهوده راه رفتم و انرژی مصرف کردم تا اینکه به صورتِ معجزه واری هوا صاف شد و اثری از مه باقی نموند...فهمیدم که احتمال زنده موندم کمی قوت گرفته...نمی دونستم کودوم سمت برم،رو بروم روستا رو می دیدم و تو عمق دره رودخونه رو..هر چقدر رفتم دیدم فاصله ی زیادی دارم با روستا و با راهنمایی عمو تصمیم گرفتم برم به عمق دره و بقیه ی مسیر رو از کنار رودخونه بیام..بعد از چهار پنج ساعت فرود اومدن رسیدم به رودخونه..مسیر تموم نمی شد و داشتم دیوونه می شدم...از کنار رودخونه اومدم اما متاسفانه تموم مسیر این نبود..ده کیلومتر مسیر رودخونه بود که هر مرحله ای رو بگی تو این مسیر پشت سر گذاشتم؛دقیقن شبیه بازی های کامپیوتری..تو ی رودخونه راه اومدم،از زیر درختا،روشون و توشون رد شدم...بالا رفتم از سنگ های میون رودخونه و پایین پریدم...از هر مسیر عجیب و غریبی که بگی رد شدم اما متاسفانه رودخونه به روستا منتهی نمی شد و در این میون جنگل عجیب و غریب خالی از سکنه ی روستا وجود داشت..توی جنگل باز به ادامه دادن این مسیر های عجیب و غریب پرداختم تا اینکه به جایی رسیدم که نه راه پس وجود داشت و نه راه پیش،و هوا هم تاریک شده بود...نشستم و خودم رو سپردم به دست سرنوشت محتومم..در حالی که بیشتر لباس هام کاملن خیس بود و توی کفش ها پر آب و سنگ ریزه بود از سرما سگ لرز می زدم...هوا تاریک شده بود..با فضای وهم آور اونجا کمی تا قسمتی کنار اومده بودم اما واقعن ترسناک بود..چیزهایی که توی فیلمها دیده و توی کتابها خونده بودم رو داشتم از نزدیک لمس می کردم...بچه ها اومده بودن دنبالم و هرچقدر می گشتن پیدام نمی کردن تا جایی که گفتن امشب رو اینجا بخواب.یه اتوبوس آدم ساعتها بود در انتظار من بود و منی که توی پمپ بنزین وقتی نفر قبلیم زودتر کارش تموم میشد حرص می خوردم که وقتش رو دارم تلف می کنم به طرز عجیبی وجدان درد گرفته بودم..جوری که حس می کردم خدا نجاتم داد اما به جاش بار آین آبرو ریزی بزرگ رو گذاشت روی دوشم...هنوز وقتی یادش می افتم قلبم تیر می کشه،اینکه چطور ملت رو اسکلِ خودم کرده بودم...باز به طرز معجزه آسایی بچه ها پیدا کردن..جالب اینکه قبلن از کنارم گذشته بودن و نه من صداشونو نورشونو دیده بودم و نه اونا عربده هامو شنیده بودن و حالا تو مسیرِ برگشت اتفاقی همدیگه رو می دیدیم،صداهایی که از فرسنگ ها دورتر میومد یه هو بهم نزدیک شد..انگار قرار بود همه ی این اتفاقات بیفته و در آخر حتی به خوابیدن در جنگل هم فکر کنم و در اوج بدبختی و اتفاقات بد نجات پیدا کنم،وقت رسیدن به ته دیگِ ماجرا...یک ساعت توی جنگل رفتیم و کلی راه ها رو امتحان کردیم تا به راه درست رسیدیم تا بالاخره رسیدیم به روستا...و منی که میخواستم ده دقیقه از بچه ها عذرخواهی کنم اما با دیدن صورتشون فقط تونستم چند بار تکرار کنم که چقدرررر شرمنده م....هنوزم درد می کشم وقتی بهش فکر می کنم،چقدررر بد بود...ای کاش منِ لعنتی پول داشتم تا شام مهمونشون کنم...ای کاش پول داشتم تا هزینه ی سفرشون رو حساب کنم....ای کاش ها و ای کاش ها و ای کاش های دگر....لعنت به بی تجربگی که تلخی عمر بشر حاصل بی تجربگیست.........

یکی از عجیب ترین روزای عمرم رو گذروندم...

هنوزم تو شوک هستم..


 
باورم نمی شود
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

نه،باور نمی کنم..

باور نمی کنم دیگر دارد از خاطرم می رود..

روزی نفس ها مان از خاطره های هم گرم می شد..

چطور دیوار فاصله اینقدر بلند شد..

که صدای من در این کوچه پس کوچه های تنگِ دلتنگی به گوش تو نرسد...

آهای،دخترک فانوس به دستِ من..

سری به کوچه ی بی چراغِ این غریبه بزن...

 

--------

پ.ن:

بیشتر به ذهنِ آشفته م نرسید،

همین


 
روزِ جدید یعنی آینده ای که منتظرش بودی
ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما؛اما بالاخره پیدا شد..

امروز اولین روز کاریم بود،عالی نبود اما خوب بود؛گرچه بدون شک از لحاظ هایی هم عالی بود.راه زیادی دارم که تلاش بسیاری رو می ظلبه(ت دسته دار ندارم خب..).امیدوارم بتونم موفق باشم..بابت این اتفاقی که افتاد هزاررر هزاررر از خدای خوبم متشکرم..

این هفته ایشالا با گروه میریم کهار،هفته ی پیش هم جات خالی الیمستان بودیم؛بی اندازه عالی بود..این هفته میخوام به امید خدا بترکونم اتوبوس رو..من بد نیستم،من خوبم.من از خودم خجالت نمی کشم و بی مهابا خودم رو بروز میدم..هر کسی که ناراحته یا این کار رو بد می دونه مشکلِ خودشه یقینن،مگه نه؟:) این هفته میخوام با کله برم وسظ وقتی که آهنگ شروع شد،دعا کنین کم نیارم و دست و پای شل نشه..

:)


 
دلِ تنگ،سمبلِ فاصله هاست
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٩   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دلم امروز تنگ شده بود،مثلِ خیلی روزای دیگه،مثل هر روز و هر شب،مثل تمام لحظاتِ زندگیم که به دلتنگی برای یه نفر که نبود گذشت..فکر می کردم چقدر دلتنگی به مرگِ تدریجی شبیهه..به یه زخمِ روحی بزرگ..یه مشت خاطره که الان فقط یه حجم خالی ساکت جاشون رو پر کرده و وقتی بهشون فکر می کنی جای زخمت زق زق (درست نوشتم؟) می کنه..و چقدر آدمهایی که دلتنگ نیستن مسخره می کنن این درد رو و این خودشِ یه درد و حسرتِ بزرگه..حتی خودمون هم وقتی خوبیم و همه چی رو تونستیم به صورتِ موقتی یا دائمی فراموش کنیم نمی فهمیم که چه بحرانی رو پشت سر گذاشتیم؛شبیه تمومِ دردهای جسمی و روحی دیگه ای که در حال از نداشتنشون خوشحال نیستیم در حالی که غالبن می دونیم اگه باشن چه بلاهایی می تونن سرمون بیارن.داشتم فکر می کردم که دردهای روحی چقدر خاصن!با دردهای جسمی کاملن متفاوتن اما جای درد رو به طرز واضحی می تونی حس کنی؛دلت..!دلی که اسمش روشه:دِلـ. . . یه هو نمی فهمه و می خواد..نمی فهمه دیگه نمیشه،دیگه رفته،دیگه نیست،فقط بهونه می گیره و خاطراتشو می خواد..لحظاتِ شیرین و نابِ گذشته رو می خواد...می خواد بازم یه هو با هم قرار بذارین و پا به پای هم زیر بارون هم قدم شین،با یه نخ سیگارِ پنهونی گوشه ی لب...با دو دستی که محکم تو هم گره خوردن،جوری که میخوان فراموش کنن هر لحظه در معرضِ جدایی ان و فاصله ها به کمینشون نشستن...آه که چه دلتنگم...آه که چقدر سخته دلتنگی...آه که چه دردناکه دلتنگی...


 
یه ثانیه ی ساده
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

توی یه فیلم بود یا جای دیگه،یادم نیس..دیدم که بازیگره از شدت ترس یا اضطراب یا استرس یا هر چی آب دهنش رو قورت داد..با خودم فکر کردم آب دهن قورت دادن فقط واسه فیلما و داستاناس..از شدت ترس آبِ دهانش را قورت داد..!آخه مگه میشه..؟!امشب با خوندنِ این جمله آب دهنمو قورت دادم از شدتِ اندوه..آره..میشه...آره..داریم...

 

 برای انسان ها زمان هرگز دوباره تکرار نمی شود
و هیچ گاه دوباره به آن صورت که یک وقتی بود ، بر نمی گردد
و وقتی احساسات آدم تغییر کرد یا رو به زوال گذاشت
دیگر هیچ معجزه ای نمی تواند کیفیت اولیه را به آن برگرداند ...
- ارنستو ساباتو