بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خود درگیری های روزمره
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

مسئله خیلی ساده ست:

نیاز به مهم بودن

و منِ با خودم درگیر،که آیا باید به این نیاز بها داده بشه یا نه؟حدش چقدره؟آیا عاملِ اصلی عدم پیشرفت کمبود و سرکوبِ گاه و بیگاهِ همین نیازه..؟

توی شبکه های اجتماعی می بینم که آدمها عکسهایی از خودشون رو به اشتراک می گذارن،عکسهایی که ثابت می کنه اونا جاهای خاصی بودن،کارهای متفاوتی کردن و یا لحظه ای رو با آدم مشهوری بودن..گزینه ی آخر(ثبتِ لحظه ی بودن با آدمِ مشهور) به نظرم اوجِ بی شعوری فرد رو نشون میده،فازش محترمه اما عقیده ی من اینه که این کار به شدت احمقانه ست.می مونه دو تا گزینه ی متفاوت که بعضن خودم هم ممکنه از این عکسها به اشتراک گذاشته باشم.نمی دونم حدش کجاست و چقدر درسته و چقدر غلط.دیشب که عکسِ یه زوجِ ایرانی توی یه طبیعت خفن در خارج از ایران رو می دیدم با خودم گفتم چرا من توی دماوند از خودم یه عکسِ فوق العاده نگرفتم و چرا یکی از معدود عکسامو توی فیسبوک نگذارم تا همه مطلع بشن که عاره،منم رفتم دماوند رو زدم!منم هستم!ولی خوب که توی بحرش فرو رفتم کارِ مسخره و چرتی به نظرم اومد..گذاشتنِ یه عکس برای جلب توجهِ دیگران،برای داد زدن همین "منم هستم" ها..!مسخره ترینش هم که اینستاگرامه..رسمن برای ارضای نیاز به توجه دیگران ساخته شده و دلیلِ گل کردنش هم قطعن روانشناسانه و حساب شده س..منم بارها شده که از این عکسا تو فیسبوک گذاشتم(کمتر از دیگران البته،خیلی کمتر) و وقتی آپ کردم و نظرات رو دیدم هم شبیه خری شدم که دقیقن اون لحظه تیتاپ لای دندوناش باشه..تعارف که نداریم،ذوق مرگ شدم هر بار وقتی با تعجب ها و سوالات دیگران رو به رو شدم..ولی مسئله ای که الان ذهنمو به شدت مشغول کرده اینه: عایا پا دادن به این حس و ارضاش کردن درسته و یا سرکوبش..؟حقیقتش من زیاد اهل سرکوبگری نیستم،اگه از این کارا می کنم هم دلیلش اینه که زیاد چنین نیازی رو توی خودم نمی بینم،چیزی که تو پستِ قبلی هم راجع بهش نطق کردم.در کل اهمیتی نمیدم از بیرون چطور به نظر میام و چقدر تیپ و قیافه ی من توجه دیگران رو جلب می کنه و گاهی حس می کنم گرچه این حس باعث پیشرفت میشه و انسان رو از حالت سکون در میاره(به دلیل زوری که میزنه تا خودش رو در زمینه ای خاص کنه) و استفاده از این حس و جهت دهی بهش قطعن گام های رو به جلویی رو برای آدم در پی خواهد داشت اما یه جورایی سوراخ های روحی و روانی آدمها هستن که این باعث پررنگ شدن این حس میشن،و همون حسِ رهایی که هرچقدر پای در بند نباشی و محتاج تائید دیگران،در درون تو بیشتر خواهد بود و ارتفاع بیشتری خواهی گرفت..گیج کننده ست..اما به نظرم یه معادله ی ساده هم میشه ازش در اورد..این نیاز(مهم بودن)یه میونبره که اگه عین آدم ازش استفاده بکنی می تونی به خیلی جاهای دنیوی خودت رو برسونی و در کنار این رسیدن های دنیوی برای خودت و هم نوعت هم مفید واقع بشی،و یا به جایی هم نرسی و به هر صورت یه جوری با شبکه های اجتماعی و راه های مشابه فقط ارضاش کنی و پیشرفتت در این حد باشه که چیز جدیدی یاد گرفته باشی یا کار جدیدی کرده باشی برای متفاوت بودن!اما در عین حال می تونی نسبت به دیدِ دیگران بی تفاوت باشی و مهم شدن در چشمِ آدم ها رو فراموش کنی "امـــا" در این صورت باید انگیزه های جدیدی برای خودت بسازی و برای اونها میل به پیشرفت رو در خودت ایجاد کنی و در کل مسیرِ انجام دادنِ کاری که قدمی رو به جلوئه رو برای خودت هموار کنی؛در حالی که نیاز فطری مهم بودن در تو بوده و به هر صورت استفاده نکردی،خاموشش کردی و یا سرکوبش کردی و از بین بردیش.

قشنگ ترین راه شاید متعادل رفتار کردن باشه،مثه تموم چیزهای دیگه،نه این و نه آن.خیلی کلی قضیه رو تفسیر کردم،فک می کنم بیشتر گیجی من به این خاطره که به قولِ معروف گاهی هم خر رو میخوام و هم خرما رو..و دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.

خودم هم درست حسابی نفهمیدم چی گفتم،مشکل من از جایی شروع شد که توی دماوند نفهمیدم چرا همه انقدر دنبال عکس گرفتن و ثبتِ لحظات هستن،درک نکردم خوشحالی رسیدن به یه قله ی هر چند بلندترین که آدم رو به یادِ تمومِ پوچی های عالم میندازه برای چیه..نفهمیدم این همه زحمت و تلاش برای بودن در جامعه و نشون دادن تابلوی "منم هستم" و "منم بازی" ها برای چیه.شاید برای پیشرفت بود و من نفهمیدم و ارضای یه حسِ طبیعی انسانی.شاید برای همرنگ جامعه شدن بود و شاید برای هزار چیز دیگه.به یاد روزی افتادم که فروغ گفت میخوام دماغم رو عمل کنم(برای تنوع!) و من چقدر دلم گرفت.نمی دونم من از شعور و درک پایینی برخوردارم یا آدما همیشه وقتِ فهمیدن تفاوت های اساسی با کسی که دوستش دارن دلگیر میشن.اون لحظه دوباره یادِ یه شکاف عمیق افتادم که بین من و کسی که دوستش داشتم و بهم نزدیک بود افتادم،توجه به نگاه آدمها،توجه به آدم تر بودن در نگاه آدمها،توجه به مهم بودن..

 پ.ن:چقدر دلم می گیره اینا رو که می نویسم،از یه لحاظی هم خالی میشم اما  همونقدر و شاید بیشتر دلگیر.به تفاوت های احمقانه ی خودم پی می برم و به  سوالاتی که توانایی پیدا کردن جواب براشون رو ندارم.


 
عن در احوالاتِ من
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

چیزی که تا الان فهمیدم این بود که همه مثل هم هستن.نه که مثلِ هم باشن،نه..فقط مثلِ هم هستن..بعضی هاشون تو چشمِ ما خاص میشن،فک می کنیم تحفه ای بودن،چیز خاصی بودن،با بقیه فرق داشتن؛در حالی که اینطور نیست..همه مثل هم هستن..منتها از این همه بعضی ها واردِ زندگی ما میشن و چند روزی هستن و یه تاثیرات می گذارن و میرن و دوباره به همه می پیوندن(گرچه قبلشم از همه بودن)و به همین خاطر ما فکر می کنیم که اینها تفاوت خاصی داشتن،در حالی که اینطور نیست،همه مثلِ هم هستن.

باز برای مصاحبه رفتم و فکر کنم باز رد شدم،و البته جایی بود که اگه رد نمی شدم هم شاید چندان توفیری نداشت،چون دنبال کارآموزی میگشتن که خرکاری هاشون رو انجام بده بیشتر از اونکه دنبالِ یادگیری باشه.جماعت کثیری رو دیدم که اونجا نشسته بودن و مشغول به کار بودن،توی سالن یه تیکه ی بزرگ.فکر می کردم فرقِ اینا با من چی بود که من اینجام و اونا اونجا،گرچه می دونم اینام واقعن عنی نیستن و یه کارمندِ ساده ن بعضن،اما خب،چیزی هستن که در حالِ حاضر من دوس دارم باشم،یه شاغل.

امروز تو این فکر بودم که مشکل شاید از جایی شروع شد که نیازی به مهم بودن و دیده شدن در من وجود نداشت.نیازی که به قولِ دیل کارنگی اگه نبود بشر پیشرفتی نمی کرد و الان شاید از حیوان نمی شد تمایزش داد.و من دقیقن به مهم بودن نیاز نداشتم،به قضاوت دیگران اهمیتی نمی دادم و دنبال خاص بودن،چهره شدن و توی دید قرار گرفتن نبودم.و در کنارِ این خانواده ای بود که همیشه حمایتم می کرد،چون تک پسری بودم که بعد چهارده سال خدا بهشون داده بودش.و این حمایتِ بی دریغِ بیش از اندازه همون اندک نیاز رو هم در من کشت و من شدم اینی که الان در سنِ 27 سالگی با مدرک لیسانس در ساعت پنج بعد از ظهر وقتش رو صرفِ چریدن در اینترنت،باشگاه رفتن،فیلم دیدن و بعضن کتاب خوندن و وبلاگ نوشتن می کنه.البته گاهی هم کوه میره و با آدما معاشرتی می کنه اما به واقع تنهاست،خیلی تنها.به این فکر می کردم که شرایط مهیا نبود و در این میون منی وجود داشت که به کمکِ شرایط محتاج بود تا راه بیفته و در اون صورت بود که می تونست رشد کنه.همه ش گذشته،نمیشه زیاد بهش فکر کرد؛همینه که هست.باید بود و موند و زندگی کرد.

 

 پ.ن:

حس کردم واقعن نیازه که این کلمه ی کلیدی اضافه شه،چون بیشتر از هر چیز دیگه ای اینه که زمینه ی مهملاتی که می نویسم رو در بر می گیره،و این بیش از هر چیز دیگه ای به شرحِ چرندیاتم نزدیکه.


 
جوجه یاکریمِ فقید و فروغ
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات

خدا رو شکر،توی خونواده ی خوبی به دنیا اومدم.گرچه از ملاک های ظاهری هیچ ندارند اما دوست داشتنی بودند و هستند.حال و حوصله ی شرحِ چرایی این داستان رو ندارم،گفتن همین خاطره شاید برای بیان بخشی از این ویژگی خانواده ی من کافی باشه.من از بچگی یاد گرفتم که دو چیز در سطل زباله جایی ندارند،حتی اگه دور ریختنی باشند،یکی برنج و دیگری نون.از همون اولین سالهای زندگی پرنده ها رو می دیدم که پاتوق همیشگیشون باغچه ی خونه ی ما بود،برای خوردن برنج و خورده نون های باقی مونده و شاید پیدا کردن کرمی و چرخیدن لا به لای سبزینه ای.تا اینکه قریب به چند ماه پیش اتفاقی افتاد که اوجِ این همبستگی با پرنده های زیبای خداوند رو به نمایش می گذاشت.مدتی پیش دو تا یاکریمِ لابد عاشق در نزدیک ترین نقطه ی حیاط به اتاقمون(پشتِ شیشه،روی کانالِ کولر)لونه ی عشقشون رو ساختن و پس از مدتی بچه دار شدن،یه جوجه یا کریمِ کوچولو موچولو.گرمای بی سابقه ی تابستون اجازه ی زنده موندن به اون جوجه رو نداد و پس از مدتی عمرش رو به شما داد.خیلی واسش غصه خوردم.چیزی که در این میون توجه همه رو جلب کرده بود این بود که رفت و آمد های ما این یاکریم های نازنین رو نمی ترسوند و خوب و خوش کنار ما زندگی می کردن و این همزیستی مسالمت آمیز خیلی لذت بخش بود..گذشت و یاکریمای خونه ی ما دوباره بچه دار شدن و این بچه به لطفِ خدا زنده موند.بزرگ شدنش رو می دیدم و لذت می بردم.هر بار که نگاش می کردم جیگرم حال میومد،از دیدن چشمای معصومش،بال و پر های خلوتی که آروم آروم در حال رشد و نمو بودن..جوجه کوچولوی ما یواش یواش پرواز رو یاد گرفت..چقدررر قشنگ بود دیدنِ کلاس های پروازش،وقتی آروم آروم مامانش پریدن رو یادش می داد و دیدنِ ترس توی چشمای یاکریم کوچولو..یادمه یه بار جوجه ی کوچولو پرواز کرد و رو یه ساختمون بلند نشست،وقتی خواست برگرده دید دیگه جرئت برگشتن نداره..یه شب تا صبح رو اونجا سر کرد تا مادرش اومد سراغش و کمکش کرد بپره و برگرده توی لونه..اینو یادم رفت بگم،از وقتی که جوجو کوچولو بزرگ شد مادرش رهاش کرد و توی لونه تنهاش گذاشت،تا زندگی کردن رو یاد بگیره.گاهی بهش سر میزد و بهش غذا میداد فقط..

پریروز جوجه ی کوچولوی ما پرواز کرد و رفت و دیگه برنگشت..مامان یاکریم چند باری سر زد و دنبالش گشت و پرواز کرد و رفت..نگرانی رو واقعن میشد توی چشمای معصومِ مادرش دید یا من توهم زده بودم..؟نمی دونم..فقط اینو می دونم که دلم خیلی براش تنگ میشه..برای دیدنِ جوجه ی کوچولوی که هر بار دیدنش باعث آروم شدنم میشد..باعثِ اعتماد کردن دوباره به جریانِ راکدِ زندگی...

گوشیم بعد از چهار ماه و نیم قفلش باز شد،حدود 5500 دقیقه تموم شد تا بتونم دوباره ازش استفاده کنم.بهار بود که گوشیم قاطی کرد و بارها رمز باز شدنِ صفحه رو اشتباه وارد کرد(خودش)و این کار باعث شد مجبور بشم 5500 دقیقه صبر کنم تا بتونم ازش دوباره استفاده کنم.نه دلم میخواست واسه نصبِ رام هزینه کنم،نه حوصله ی یادگرفتن و نصب کردنش رو داشتم و نه اصراری به داشتنِ گوشی هوشمند داشتم.تمومِ این مدت رو با گوشی قدیمیم حال کردم و امروز بالاخره گوشی هوشمندم آزاد شد.فکر می کردم خیلی خوشحالم کنه و خوشحالم هم کرد اما تموم اسناد و مدارک رابطه ی یک ساله م دوباره اومد جلوی چشمم..و باز غصه خوردم و گریه کردم..باز...


 
کامنتِ دردناک
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٢   کلمات کلیدی:

http://www.dalvandi.ir/blog/?p=816

از یه جای پرتی به وبلاگت منتهی شدم،اتفاق دوس داشتنی ای بود چون لذت بردم از چیزی که نوشتی.
حرف زیاده..ذهنم هزار جا هست و قلمم همین یک جا،تا جایی که "بکشه" می نویسم.
اول می خوام بگذرم از داستان تو و داستان خودم رو بگم،چون حرفهات من رو یاد تموم چیزهایی که گذروندم تو یک سال گذشته انداخت.به طورِ اتفاقی یه رابطه ای شکل گرفت که منِ آس و پاس یک سرش بودم و دختری که صمیمانه دوستش داشتم(عشق نبود) و فی نفسه ماریو بود یا پرنسس یا کسی که همه چیز داره و هر چی بخوای می تونی اسمش رو بگذاری در سرِ دیگه ش.بر خلافِ نصیحتِ دوستان که ذکر "بگیرش،بگیرش" ورد زبونشون بود من علاقه ی چندانی به گرفتنش نداشتم چون حس می کردم از دو جبهه ی ناسازگاریم و عاقبت متلاشی خواهیم شد.نکته ی بسیار بسیار جالبی که وجود داشت و حرفهای تو من رو با مغز انداخت در اون میون بعضی حرفهای اون دختر بود.دختری که حقیقتن مادی گرا نبود(بم اعتماد کن) واقعن خانواده دار بود و از بسیار جهات با دخترهای این دوره و زمونه فرق داشت(و در اثبات این مدعا همین بس که صادقانه و خالصانه با منی که نه قیافه داشتم و نه چیزِ مادی دیگه و ویژگی هام به یک سری ارزش های درونی منتهی می شد که توی این دوره و زمونه خریداری نداره  یک سال رفاقت کرد).ویژگی هاش رو گفتم تا بدونی این حرفها رو دختری مثل بقیه ی دخترها نمیزد،بلکه کسی این حرفها رو می زد که به زعمِ ما بچه معمولی ها یه دخترِ خوب بود.اما اون حرفها چی بود..؟گاه و بی گاه از خواستگاراش برام می گفت،از این می گفت که چقدر بیزاره از کسانی که با جیب خالی به خواستگاری میرن به بهونه ی اینکه بالاخره اول زندگی هست و با هم خواهیم ساخت و خواهیم داشت و در نهایت به اتفاق خواهیم برداشت.بر اساسِ این حرفها این دختر که خیلی ویژگی های خوبی هم داشت همون پرنسسی بود که معلوم نبود توی کودوم قلعه منتظر شاهزاده ش بود(و چقدر این دردناکه..).در کنار این حرفها گاهی از خواستگاراش می گفت و کسانی رو "همه چی اوکی" می دونست که شغل خوب داشتند و درآمد خوب و نیز پسران خوبی بودند.من همیشه به این فکر می کردم که خدای من،این دختر که اینقدر انسانه وقتی اینطور فکر می کنه،بقیه شون چطور فکر می کنن..؟اون مادی گرا ها..!من همیشه به این فکر می کردم که اگر منی که دوستم داشت پا پیش می گذاشتم با جیب های خالیم و نهایتن با وعده های رنگارنگ چه جوابی می شنیدم..!من همیشه به این فکر می کردم که منِ جلبک در چه شرایطی هستم در منظرِ چنین دختر خانم هایی..!و ذهنم به این سمت میرفت که در آخر زندگی همینه و آدمها با هم نه،که با شرایطِ هم ازدواج می کنند.قیافه و ثروت و وجهه ی اجتماعی بخش اعظم این شرایط رو تشکیل میدن و در تهه لیوان هم جرعه ای انسانیت.و من همیشه به این فکر می کردم که چقدر دلم می گیره از این دنیای شرایط..!خوب که فکر می کنم می بینم نداشتن های من یک حسن داشت،و اون اینکه از بودن با کسی که به نداشته های من بی اهمیت بود بسیار لذت می بردم..و این لذت رو فقط کسی که نداره می تونه تجربه کنه.
بیشتر از اونکه نظر بدم شرح حال گفتم،دلم خیلی گرفت با خوندن مطلبت.حقیقتش من احساس می کنم راه رو اشتباه اومدی.و خودت دنیات رو بر اساس الگویی که ماریو در ذهن تو ساخته بود ساختی،در حالی که خیلی ها خلافِ این الگو رفتار می کنن و نتیجه هم میگیرن.بهتر بود در زمانِ نداری کسی رو انتخاب می کردی،چون اون موقه می تونستی مطمئن باشی کسی که هست بخاطر خودت هست که هست نه بخاطر شرایط.و الان دیگه دیر شده و تنها دو راه داری.ماریو باشی و هر چی بدست اوردی رو به اشتراک بگذاری،یا بگردی دنبال کسی که مثل تو به موفقیت هایی رسیده و حالا موفقیت هاتون رو با هم تقسیم کنین،که یه جورایی هر دوش حال به هم زنه.اولی رو که خودت شرح دادی،دومی هم یه جورایی مثلِ معامله ی پایاپای می مونه.
بدرود دوستِ من.

 


 
منِ امروز تف می کند به منِ دیروز
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

شهر بزرگ سیه روی را خیابان به خیابان می گذری..

نزدیک می شوی..

کوچه کوچه خاطره..

بوی کوچِ خاطره..

کوچه "کوچِ خاطره" ..

تو می مانی و انتظار...

انتظاری که در انتقام روزهای جوش و خروش دیگر به سر نخواهد آمد..

زمین را هم که به زمان بدوزی همین است که هست..

شبیه تمام دیگر لحظات رنگ وارنگِ خوش تاوان این را هم پسخواهی داد

می گذرد اما..

چه بر من بگذرد،

تا این نیز بگذرد..

 

 


 

 

 


 
مشقِ تنهایی
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 هر شب نفس می کشم

 خاطراتِ تو را . .

 وقتی همچون قاتلی خاموش به سراغم می آیند

 و چه دارم برای دفاع،

 جز خشابِ سیگار . . !

 افسوس . .

 گلوله هایم اندکند و

 شبانه هایم دراز . .

 


 
fade عزیز
ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸   کلمات کلیدی:

چرا وبلاگت بسته س..؟

هر کاری کردم بازش کنم با این پیام مواجه شدم:

وبلاگی با آدرس مورد نظر پیدا نشد


 
هر روز ، دیروز
ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

هر روز منتظر یه اتفاق جدیدم،اتفاقی که انگار هیچوقت قرار نیست بیفته.هر روز به تلگرام روی سیستمم سر میزنم.عضو گروهی نیستم اما هر روز منتظر یک پیام جدید از کسی که مدتهاست ازش بی خبرم هستم،کسی که روزی می شناختمش و شایدم نه..اما هیچ پیام جدیدی نیست.آخر باید من سازنده ی یه اتفاق بشم اما باور کن نا ندارم.باور کن خسته م بی انگیزه.شبیه اون آبی شدم که روزی جوش بوده و حالا شعله ای در کار نیس تا ازش بشه یه فنجون چایی داغ در اورد..هزاران کار نیمه تمام و هزاران خاطره دو سر طنابی هستند که دور گلوم پیچیده شدن،و من کبود شده در این میون منتظر آخر بازی ام انگار.روزی که سوتو بزنن و درهای رختکن ها رو باز کنن.شاید منتظر دوش آب سرد آخر کارم،منتظر خونه رفتن و شامی که انتظارم رو می کشه شاید..نمی دونم منتظر چی هستم اما می دونم که منتظرم،توی زمونه ای که یک لحظه هم اگه منتظر بمونی کلاهت پس معرکه س منِ بی کلاه سالهاست که منتظرم..منتظر یه روز خوب که خودش قول داده که یه روز می آد..قنطورس که مرد..پس این روز کی قراره بیاد..؟


 
آی،پرویز . .
ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دل نوشته ،کوه

< داستان از وقتی شروع می شود که نمی توانی باور کنی برای کسی که روزی همه چیزش بودی دیگر هیچ چیز نیستی . . >

نمی دونم خوبه یا بد(چیز جدیدی نیست)،اینکه هر روز بیشتر متقاعد میشم که همون پرویز دورافتاده ی انتقام جو منم.. تنهایی که (چندان) به دنبال پر کردن تنهایی ها نیست،تنهایی که شبیه هیچ کس نیست و چه قشنگ تر : تنهایی که تنهاییش شبیه هیچ تنهایی نیست.. با خودم میگم کاش در دامنه ی دماوند استراحت کوچکی می کردم و به بهونه ی این استراحت به خوابِ ابدی فرو می رفتم و رهایی رو در آغوش می گرفتم (شایدم اون منو) و باز فکر می کنم شاید هنوز کارهای انجام نداده ای داشته باشم و باز فکر می کنم که نه، نه کسی به من نیاز داره و (شاید) نه من به کسی، و شاید هم از لجِ تنهایی دومی رو میگم و تمومِ داستان همون بخشِ اوله: کسی به من نیازی نداره و از نبودم گله مند نمیشه..زندگی نکبت بار بهتر که به پایان برسه و کش پیدا نکنه،اما کو دل و جرئتِ اون آرامش ابدی،و کو اعتقاد به وجودِ اون آرامش..انگار حرف از اینها زدن هم واسم شده یه جور تهدید کردن خدا..خدایی که به حرفِ منِ انگل آب توی دلش تکون نمی خوره..عجب روزهای بی سر و ته عجیبی..روزهای بی سر و ته عجیبی که بی اندازه زود می گذرند..کاش من هم یک روز روی کوه به آسمون پرواز کنم،کاش..

بله،بالاخره به دماوند هم صعود کردم. و هیچی نبود، سوالی که ذهن دوستم رو نابود کرده بود از ابتدا : فرض کن . . . ، آخرش که چی..؟ فرض نه،به حقیقت پیوست،صعود به بلندترین نقطه ی ایران،آخرش که چی..؟هیچی..هیچی نبود..هیچ خبری نبود..هیچ حسی نبود..و همینطور،هیچ هوایی نبود..

آرش و امیر و حامد و رضا و دوستش رو هم به همراه خودم بردم.داستانش درازه،نمی دونم چقدر حوصله کنم تعریفش رو.. 

میگم، 

یه روز،

شاید.

خلاصه اینکه هیچی نبود، لا اقل برای من.اگه اشک ریختم بخاطر غمی بود که حس کردم وسعتش رو اونجا فهمیدم،جایی که انجام دادن یک کارِ بزرگ(صد البته به زعمِ مردم ظاهر بین و نه در واقعیت) باری از دوشم بر نداشت و حسِ خاصی بم نداد. اگه اشک ریختم بخاطر به یادِ فروغ افتادن بود، بخاطر زمینه ی آشناییمون که همین دیوِ سپیدِ پای در بند بود..بخاطر عکسی که اون سالیان پیش در مکانی که من ایستاده بودم گرفته بود..بخاطر غریبگی در میونِ آدمها و اوجِ لمسش در اونجا بود...خلاصه اینکه هیچی نبود..خلاصه اینکه سیلی بزرگی به روحم خورد و خیلی چیزها که از به یادآوردنشون طفره می رفتم به یادم اومد...خلاصه اینکه غمِ بزرگی بود...