بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خاطراتِ مرده
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۳   کلمات کلیدی: شل سیلوراستاین

دستم به خورشید نمی رسد

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام..

هیچگاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام..

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم..

انگار من آن نیستم که تو می خواهی..

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم..

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم..

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم...

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی کاری از من بر نمی آید..

می گویی آغوشت باز است،

اما خدا می داند برای چه کسی..

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم..

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم...

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند..

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد...

کاش کسی را بیابی،

کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند..

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند...

و روحِ تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد..

اما من نمی توانم...

نمی توانم..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری..

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم..

نمی توانم بار دیگر درباره ی آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگارِ جوانیت..

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم..

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن،

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم..

افسوس..!

من آن نیستم که بتواند با تو سر کند..

اگر کسی از حال و روزِ من پرسید،

بگو زمانی با من بود

اها هیچگاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید..

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

 

پ.ن:

حسرت می خورم و شِل که می خونم،چون عمقِ غم اشعارش رو با وجودم حس می کنم..

دوستِ جدیدِ من،

چرا وبلاگت یه هو ناپدید شد..؟


 
در 16:22 دقیقه
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

کاش می دونست چقدر دوستش دارم . .

کاش می دونستم هنوزم دلتنگشم . .

کاش می دونست هنوز لحظه ها رو می شمارم تا باز دقیقه ای رو باهاش سر کنم . . .

کاش می دونست . .

کاش . .


 
ناگفتگان..
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

(ازش حرف زدن هم سخته،چون باعث میشه سقوط کنم توی دریای خاطراتِ اون روزها و نفسم بگیره از دلتنگی،اما میگم،کمی میگم،در حدِ وسع و توانم..)

بهارِ 93 بود،با انتشار آلبوم "ناگفته" (بُعد یازدهم) از حافظ ناظری فصل جدیدی از خاطرات من و در واقع فصل جدیدی از زندگی آغاز شد..شاد بودم،هوا بهاری بود،یه کار پیدا کرده بودم و در خلال این حال خوب یک دوستِ جدید هم واردِ زندگی من شده بود..خیابون های تهران رو در می نوردیدم و ناگفته گوش می دادم،لذتِ عمیقی بود..اون روزها برای من فراموش نشدنی هستن،به دلایل مختلف و بعضاً واهی..واهی برای شما که اسیر تکنولوژی و قوانین دنیای آدمها شده اید و محکم برای من که کودکِ درونم به بزرگی دنیای شماست.لحظه های شگرفِ بهارِ 93 به پیکره ی زندگی من حک شدند اما دریغ،با ساختنِ هر خاطره ی خوب،روزی حسرت و دلتنگی آن را نیز به دوش خواهیم کشید و یک شروعِ خوب در آخر به دلتنگی منجر خواهد شد..تا مدتِ مدیدی،تا وقتی هوا خوب بود،دست از شنیدنِ ناگفته بر نمی داشتم اما آن هم به مرور فراموش شد،شبیه تمام چیزهای دیگر که فراموش شد،شبیه آفتابی که غروب کرد و شبیه بارانی که بارید و در میانِ طراوت زائد الوصفش خلاء نبودن ها را هم برای من بجا گذاشت..

دیدنِ آگهی برگزاری کنسرتِ ناگفته توسط حافظ و شهرام ناظری به قدرِ کفایت کافی بود تا منِ بهانه جو حالا به یک بهانه ی خوب غرقِ اون روزهای خوب بشم و باز دلتنگی کنم..چقدر دلم می خواست این کنسرت رو برم اما کسی نیست..نه که نباشه..اگه به دوستان بگم به احتمالِ زیاد همراهی پیدا خواهد شد منتها دلم نیست با هر کسی برم،کنسرتی که بودن توش احساسم رو آوار می کنه روی سرم و به فرط جنون دلم رو می لرزونه..برای دوست داشتنش،برای عمیق بودنش و برای همزمانی اتفاقیش با برهه ی خاصِ به اتمام رسیده ای از زندگی م..اگه ازم بپرسی،هیچ پیشنهادی ندارم،حتی هیچ گزینه ای رو نمی تونم معرفی کنم میون کسانی که دیگه نیستن،شاید فقط اونی که بود و رفت،نمی دونم..اما خوب که فکر می کنم شاید یکی که به هر نحوی اندازه ی من بودن توی اونجا رو دوست داشت و دلتنگ بود هم شاید کافی بود برای رفتن به اون کنسرت..گیجم..دلم پر میزنه که برم اما از طرفی می ترسم دلم از فرطِ غصه بترکه و یقین دارم که با چشمهای خیس بیرون خواهم اومد..یه جورایی حسِ غریبه بودن دارم میون آدما..یه جورایی که یه تعارف مسخره س..به وضوح احساسِ غریبگی می کنم..

حرفِ آخر:

الان رفتم تو سایت و دیدم اگه بخوام برم هم با پولی که من دارم نمی تونم یه جای درست درمون بشینم..!و همون بهتر که کلن تو خونه بهش گوش بدم..

باورت می شد آخرش اینطور کمیک تموم بشه..؟


 
منِ تن ها
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

جمعه دارآباد بودم و مثلِ همیشه کلی اتفاق غیرقابل پیشبینی..

میخواستم با مریم هماهنگ کنم و تو راه برم دنبالش و با هم بریم تجریش،اما حس کردم واقعن احمقانه س برای کسی که نه علاقه ای به تو داره و نه حتی در حدِ یه دوستِ معمولیه به آب و آتیش زدن.وقتی رسیدم تجریش دیدم که نیومده.به عمو گفتم بهش زنگ بزنه و بگه میرم دنبالش.خیلی اتفاقا افتاد،حوصله ی جزء به جزء گفتن ندارم.رفتم در خونه ش و سوارش کردم و اوردمش.از گروه عقب افتاده بودیم،راه رو هم گم کردیم.از یه راه خیلی سخت تر رفتیم تا قله ی دارآباد.بودن باهاش،توی این تنهایی چند ساعته کاملن کافی بود تا بفهمم علاقه ای به من نداره و اونی که من میخوام هم اون نیست.توی قله به بچه ها خوردیم و برگشتنی هم که به کل با بچه های دیگه بر خورد.

حرف زیاده،حس گفتن نیس،حس جنگیدن هم.

همینقدر بگم که،توی دوره ای زندگی می کنم که قدرِ علیرضا ها دونسته نمیشه،و علیرضا ها هم معیارهای این روزگار رو ندارن.

روزهای سختیه.


 
من منم،تو تو
ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

با خودم تکرار می کنم تا در ذهنم حک شود :

من همینم که هستم،

کسی مجبور به پذیرفتن من نیست؛

همونطور که من مجبور به پذیرفتن کسی نیستم.

من همینم که می بینید،

کج و کوله،سیاه،سفید،کوتاه،بلند،هر چیز..!

من همینم و از قضاوتهای دیگران هراسی ندارم.

 

آزمودم عقلِ دور اندیش را

عاقبت دیوانه سازم خویش را


 
زندگی هم زندگی های قدیم . .
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،شهرستانک

 یه موقه هایی بود که زندگی رنگ و بوی بیشتری داشت،قشنگ تر بود،بیشتر می شد  دوستش داشت..اون زمونا،وقتی کسی رو دوس داشتی،حداقل با خودت نمی دیدیش با  کسه دیگه هم نمی دیدیش!یا اگه با کسی می دیدیش،دست کم با یه نفر می  دیدیش..!توی اون دوره و زمونِ بر باد رفته اگه باهات گرم می گرفت،می فهمیدی دوستت  داره،اما الان نمی تونی بفهمی،چون کسی که دوسش داری با همه گرم می گیره در  حالی که احساس خاصی نسبت به هیچ کودومشون نداره..!شایدم داره،اما تو نمی  فهمی به کودوم!دوره و زمونه ی غریبی شده..هیچی رو نمیشه فهمید،هیچی رو نمیشه  تشخیص داد..شایدم فقط واسه ساده لوحایی مثه من اوضاع از این قراره..همیشه دلم به  این خوش بود..که اگه ساده م اما خدا هوامو بیشتر داره..بیشتر مواظبمه..هنوزم به همین  دلخوشم..می دونم همونی که این دلِ ساده ی بی شیله پیله رو بم داده،خودش بیشتر  از بقیه ی نگام می کنه تا زمین نخورم..تا زخمی نشم..خدایا،یا ارحم الراحمین،خودت به  فریاد برس..خدای همه ی آدما...خدای مهربونِ همه ی آدما....

 

قرار از این قرار بود:بچه های کوهنورد ساعت 19 میدون سربند باشن و بچه های گردشگر ساعت 19 میدون آزادی.اونا از اون طرف میرفتن شهرستونک و ما از این طرف می رفتیم دربند و شب می موندیم و صبح تا قله می رفتیم و بعد از اون سمتِ کوه میومدیم پایین و به بچه هایی گردشگر ملحق می شدیم.دنیایی بود!تمومِ این 24 ساعتی که گذشت رو میگم..رفتیم بالا تا رسیدیم به کافه رجب..رفتیم بالاتر تا رسیدیم به شیرپلا..قرار بود باز هم بریم بالاتر و شب رو توی سیاه سنگ بمونیم اما بچه ها عمو رو راضی کردن تا شب رو توی همون شیرپلا بمونیم.چون در پناهگاه بسته شده بود و ما هم دیر تصمیم گرفته بودیم به موندن مجبور شدیم بیرون بخوابیم.کیسه خواب نداشتم و فقط دو تا پتوی مسافرتی همرام بود!پیچیدم خودمو توی پتوهای مسافرتی اما سوزِ باد اجازه ی خواب به چشمام نمی داد..به بدبختی حدود یکی دو ساعت خوابیدم،با اعمال شاقه.بالاخره تصمیم گرفتم بیدار بشم چون حس کردم بیدار موندن بهتر از اینطور احمقانه استراحت کردنه.بیدار شدم و یه پدر بیامرزی بم دو تا چایی داد و اون طرف کنار آتیشی که روشن شده بود کمی موندم و ساعت 4 در پناهگاه هم باز شد و رفتم تو.حالم بهتر شده بود.رو تختای پناهگاه نیم ساعتی دراز کشیدم و رفتم پایین نماز خوندم و بعد رفتم پایین توی رستوران.بچه ها بیدار شده بودن.رفتیم برای صعود.خدا رو شکر قوی تر شده بودم،از دلایلش هم احتمالن سیگار کمتر کشیدن و باشگاه رفتن و چیزای دیگه بود.پشت پیشاهنگ رفتم بالا و پس از مدتی هم کلن جلوتر رفتم.به پناهگاه امیری رسیدیم و نشستیم و صبحونه خوردیم.اشتباه احمقانه ای کردم،چند مدل صبحونه خوردم و همین باعث دل به هم خوردگیم شد.احتمالن ارتفاع هم بی تاثیر نبود.تنهایی به مسیر ادامه دادم تا به چند تا از بچه ها که جلوتر بودن رسیدم و با هم به قله رسیدیم.اون بالا بچه ها بهم لیمو ترش و نبات دادن و همین حالمو بهتر کرد.بعد از یک ساعت به سمتِ شهرستانک راه افتادیم.راه درازی بود اما بی نهایت زیبا.ساعتها با بچه هایی که عقب تر از گروه افتاده بودیم آواز خوندیم،زیااااد..بسیار گذشت تا رسیدیم به بچه های گردشگر..جوجه خوردم و با سگهایی که اونجا بودن بازی کردم و باشون عکس گرفتم...بارون شدیدی گرفت و زدیم به چاک...دیگ جوجه رو دادن به منِ بدبخت و تموم مسیر باقی مونده تا اتوبوس به همراهم اوردمش..تو اتوبوس هم تا تهران عشق و حال..

چیز بیشتری نبود،بود..؟

...