بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تهوعـ
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳۱   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

چنان تنهایی وحشتناکی حس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد، تنها چیزی که جلویم را گرفت این فکر بود که من در مرگ "تنهاتر" از زندگی خواهم بود!

ژان پـل سارتر

 

پ.ن:

n عزیز،

سلام..

مدتهاست کسی به اینجا سر نمی زنه.

جای تو بودم می رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم.

اینجا هیچ خبری نیست.

شاید یک خبر مرگ روزی درج شه،

اما تا الان که هیچ.


 
دلتنگی که منو کشت..
ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳٠   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

دلتنگم،

دلتنگ یک رابطه ی عمیقِ دوست داشتنیِ همیشگی..

از رفتن و تنها ماندن می ترسم..

انقدر که نخواهم در هیچ رابطه ای باشم تا ترس رفتن و خرد شدن احاطه ام کند...

کاش برای من هم هر رابطه به مثابه یک تجربه بود و بس...

غمگینم این روزها...

اندوهناکِ یه آینده ی نامعلوم...

اندوهناک تجربه ی شکست های جدید و طعم تلخِ دلتنگی و تنهایی...


 
 
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٥   کلمات کلیدی: افسردگی هایم ،دلبرآمدگان

به بن بست تلخ خاطرات من خوش اومدید.

اینجا خبری از شادی و امید نیست،اگر هست مقطعی هست و زودگذر.

اینجا چیزهای خوب خوب نخواهید شنید،اینجا خاطراتی از روزمرگی های یک انسان مدفون شده،یک گیج مبهوتِ ندانم کار.کتابی از سیاهی ها و رفتن ها،گذشتن ها و نبخشیدن ها،اشتباه ها و خطا ها.مجازات ها و انتقام ها،یاس ها و نفرت ها،بستن ها و نیامدن ها.اگر به دنبال خاطراتی از آینده ی روشنی که دیگر گذشته ست هستید در اینجا چیزی از آن خواهید یافت.اینجا درد هست و افسوس و موسیقی و سیگار،اینجا پل های خراب شده هست و حالِ ساکن و آینده ی مبهم،اینجا روحی سرگردان هست در گذر از سیاهچاله ی زندگی.

شما اینجا را دوست نخواهید داشت اما من اونو را خونه ی خود می دونم،خونه ای که تموم عمرمو توش زندگی کردم،خونه یی که قبل از در منصه ی ظهور قرار گرفتن در دلم وجود داشت و به من الحاق شده بود،خونه ای که اگر چه در مقابله با منِ خیال انگیزِ دنیا همیشه کم می اورد اما بودن در اون دوست داشتنی بود.پشت پا زدن به هر آنچه هست..!فرو رفتن در باتلاق چرا ها و چگونگی ها..!در حسرتِ رفتن ها و در انتظارِ آمدن ها..!خندیدن ها به ناکجا آباد زندگی!

بگذارید در بن بست خاطراتم تنها باشمو به اعماق فرو برم..خاطراتی که همچون دود سیگارهـــا در سینه ی من جا خوش کردند و ماندنی شدند..خاطراتِ این و آن و من...خاطرات لحظه های بی بازگشت و زخمِ ناهمواری ها...خاطراتِ پرسه ها و مهتاب ها و بی تو از آن کوچه (ها) گذشتن ها....

کاش هیچ کس به این بن بست پا نمی گذاشت...

کاش شبیه گوری دور افتاده تنها غبار و نسیم به این مامن سر می زدند....

شاید باید اسمش قبرستان خاطرات می بود...