بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خاطراتِ هیچهایک به جنوب - قسمتِ اول
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،هیچهایک

 

 

یکشنبه 18 بهمن

8:00-تهران

امروز 18بهمن است. چه کسی فکرش رو می کرد سفر من از چهارشنبه 15بهمن ساعت 6صبح به تعویق بیفته برای امروز.. مهم نیست، زندگی انسان سرشار است از اتفاقات پیش بینی نشده. الان در خانه هستم، منتظرم سیمون از خواب بیدار شود و بیاید پایین تا صبحانه بخوریم و سفر را شروع کنیم. قرار است اول به کاشان برویم. هنوز گیجِ گیجم، اینکه چه کار می خواهم بکنم و چه خواهد شد پس از پیاده شدن از متروی حرمِ مطهر. شاید در آینده وقتی یک هیچهایکر با تجربه شدم این روزها برایم نمادی از خاطرات طلایی بشوند، روزهایی که سرشار بود از ابهام و تعجب، روزهایی که هیچهایک در آنها و با آنها شروع شد، و شاید همراه باشند با یک خیال راحت، شبیه یک انسان با تجربه در یک فن، که آه، چه خوب شد مرحله ی خاک خوری گذشت و به پایان رسید. امیدوارم بتوانم سفرنامه ی خوبی از این سفر بنویسم، امیدوارم این سفرنامه ی خوب سرشار از خاطرات گرانبها و ارزشمند باشد.

 

10:18-تهران، ایستگاه جوانمرد قصاب

همیشه همه چیز رو سخت می گرفتم، اما هیچ چیز به اون سختی ها هم نبود. نگران این قسمت سفر بودم، سوار بی آر تی شدن، سوار متروی شلوغ شدن، قطار رو در امام خمینی عوض کردن و اینها.. اما همه ش گذشت و زیاد هم سخت نبود.. شبیه بسیار چیزهای دیگری که نگرانشان بودم و آمدند و گذشتند و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. الان نگران اولین ماشین هستم که ما رو سوار خواهد کرد، و بیشتر هیجان زده! بار اولم هست، خیلی چیزها.. سفر طولانی، هیچهایک، همسفر شدن با یک دوستِ غیر ایرانی و .. و این تجربه به حدی جدید هست که کمی دچار استرس بکنه من رو. قطار توقف کرد در شهر ری، گفت ایستگاه پایانی هست و همه پیاده بشید! منتظر قطار بعدی هستیم!

 

11:03-کهریزک

سوار یک پرایدم، به سختی می نویسم، نزدیک عوارضی پیاده شدیم و تاکسی ها احاطه مون کردن. دیدم باید تا عوارضی برسونیم خودمون رو و اینجا کسی برای ما توقف نمی کنه. دوستی به اسمِ امیر سوارمون کرد تا با 5 تومن ما رو به عوارضی ببره. امیدوارم در اونجا اتفاقات بهتری در انتظامون باشه، حیف که نمی تونم بنویسم..

 (ادامه ی مطلب در ادامه ی مطلب!)

:)