بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دامگه حادثه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

چشمام می سوزه..اینقدری که هیچ جا رو نمی تونم ببینم..با چشمای بسته رضا رو می گیرم..جواب نمیده..امیر..میاد دنبالم..بیمارستان..و برای اولین بار چشیدن طعم کوری..کور شدم لحظاتی رو اما دلم روشن نشد..شاید زمان بیشتری لازمه..دکتر به زور چشمم رو باز می کنه و قطره ای رو می چکونه تو چشمم..و باز چشم باز می کنم به روی دنیا..اما تار..باید چند روز استراحت کنم..و لنز محافظ بگذارم..و مدام قطره بریزم..چون کاری که کردم یعنی رفتن تو ارتفاع چهارهزار متری و زل زدن به برفی که آفتاب بهش تابیده هیچی کم از جوشکاری با عینک نداشته برای منی که روزی چشمم رو عمل کرده بودم..داستان عجیبیه..

حالا..یعنی دیشب..خبر دوم..دندون عقل نهفته دارم و باید لثه م رو جراحی کنم و بکشمش بیرون تا به دندون های دیگه م آسیب نزده..چقدر ناتوانم گاهی وقت ها در برابر آسیب ها..چقد خوشحال بودم تا همین چند روز پیش..چقدر کل عیدی که سر کار بودم انتظار شروع شدن روزهای کاری رو کشیدم..و بلافاصله با شروع روزهای کاری خونه نشین شدم..و حالا معلوم نیست لثه م چند روز از کارم بندازه..

زندگی چیز عجیبیه.هیچ وقت درکش نکردم.فک می کنم تا وقتی بمیرم این داستان رو داشته باشم.