بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

بر فراز تپه،قنطورس..
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،قنطورس

با بهزاد رفتیم پردیس ملت و "سر به مهر" رو دیدیم.لیلا حاتمی رو خیلی دوس دارم،فیلم هم خیلی خوب بود،خوشم اومد.یاد "چیزهایی هست که نمی دانی" افتادم،نه به خاطر تمِ فیلم،به خاطر اینکه اونو هم با محسن و داود و سید تو ملت دیدیم و اون فیلم رو هم لیلا بازی کرده بود.اونم خیلی خوب بود.سانس 2 3 یعد از ظهر دیدیم فیلم رو،هیچ کس نبود تو سینما،جز ما 4 تا و دو زوج عاشق.خیلی فیلم خوبی بود اونم،تاثیر گذار بود..اگه ندیدی حتمن یه روز ببینش..خیلی خوب بود،چیزهایی هست که نمی دانی..

سرما رو خیلی دوست دارم.تقابلش با آتش درونم لذت بخشه و دوست داشتنی.و منی که از بیرون درگیری این دو رو می بینم لذت می برم.مثل وقتی که گرما امونم رو بریده و می پرم تو حوضچه ی آب یخ..دوست داشتنیه سرما..به شرطی که چند لایه پوشیده باشی..مثه امشبِ من..:)

فیلم که تموم شد با بهزاد قدم زدیم کمی تو پارک،و از جای همیشگی ثابتی گذر کردیم که خاطرات بسیاری رو در اون ساخته بودم.گذرگاه دو سمت چمنِ کنار نیایش.یاد بهزاد اوردم شبی رو که زورش کرده بودم بریم ملت(دقیقن شبیه همچین شبی بود)،سوار موتور شدیم و اومدیم ملت تو اوج یه شبِ سرد و تاریک زمستونی..نشستم رو چمن ها و بهزاد هم خوابید و سرش رو گذاشت رو پاهام،مثه خیلی وقت های دیگه(شایدم اشتباه می کنم و رو نیمکت نشستیم،چیزی که یادمه اینه که رو چمن بودیم،اما عقل قبول نمی کنه کسی تو یه شب زمستونی همچین کاری بکنه..حواسم نبود،ما که عقل نداریم..اگه دشتیم که وضعمون این نبود..مگه نه..؟!)چند تا از کتاب کوچولو های شل همراهم بود،همون ها که بارها گمشون کردم و چون ارزون بودند باز خریدم و باز هم..سر بهزاد رو پاهام بود و من قنطورس رو خوندم واسش..هر دو متولد آذریم و بهزاد هم حس خوبی برقرار کرد با شعر..برگشتیم از پارک و یه سرمای سخت برای ما یادگار موند..شب خوبی بود..خاطره ی خوبی شد..وارد اون خیابون سبز عریض که شدیم به بهزاد گفتم یادته خاطره ی اون شب سرد رو..؟سکوت کرد چند لحظه و خیال کردم دایورتم کرده.بعد از چند لحظه گفت:علی باورت میشه احساس می کنم همین چند لحظه پیش اون اتفاق افتاده..؟حتی قبل از اینکه سینما بیایم بود انگار..وقتی اومدیم و هیـــچ کــس نبود و واسم کتاب خوندی..انگار همین لحه های قبل بود علی..می دونی چند سال گذشته..؟ده سال گذشته علی،من 19 20 ساله بودم که اومدیم ملت(بهزاد یکی دو سال از من بزرگتره).بهش گفتم که باور نمی کنم،گفتم که دروغ داره میگه و امکان نداره ده سال گذشته باشه..گفت نشون به اون نشون که اون شب یه دوست قدیمی رو دیدم توی پارک که دیگه ندیدمش و یقین دارم آخرین باری که دیدمش 19 20 21 ساله بودم..زبونم بند اومد وقتی فهمیدم اینقدر گذشته..چند شب پیش هم همین حال بهم دست داده بود،وقتی فهمیده بودم از سن کلوبیم قریب به ده سال گذشته..به راستی باور کردنی نیست..سخته باورش..چه خاطراتی که با هم نساختیم من و بهزاد..و بهزاد تنها یکی از حلقه ی دوستانِ خیلی نزدیک منه..و چه کوله بار سنگینی از خاطره دارم من..کوله بار خاطرات..!این عنوان یکی از وبلاگ های قدیمیم بود..خدایا،منو می کشند آخر این خاطرات..

رفتیم و سوار ماشین شدیم و باز از راه همیشگی به سمت خونه راه افتادیم..سربالایی سختی تو راهمون بود و من مثل همیشه دنده کمکی بهزاد شدم..دو دستم رو اهرم کردم پشت کمرش و تو سربالایی هلش دادم تا کم نیاره،مثل همیشه..ماشین هایی که رد میشدن نگاه های احمقانه و متعجبشون رو نثارمون می کردند و چقدر من دوست دارم خود دیوونه مون رو........:)

یه دوست خوب وقتی خوابم رو شنید حرف قشنگی زد بهم،یه نکته ی مهم که به ذهنم نرسیده بود..آیا من همون قنطورسی بودم که بر فراز تپه ایستاده بود؟آیا من همون قنطورس بودم؟وقتی دست گردن اون دو اسب نازنین انداخته بودم..؟وقتی چرخی به دور کوه زدم و بازگشتم؟و جالب اینکه دقیقن رو تپه ایستادیم و چرخی زدیم و بازگشتیم..و دقیقن به همین تو شعر دوست داشتنی که حکایت زندگینامه ی من رو داره اشاره شده بود..عجیب بود..توجه خودمو جلب نکرده بود این..اما وقتی دوستم یادم انداخت..راستی که چقدر شبیه بود..هر دستم گردن یک اسب،و وقتی از بقل نگاه می کردی انگار یکی شده بودیم با هم..


 
حصار تنهایی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

دیشب شب عجیبی بود..یه خواب عجیب دیدم..پس از مدت ها خرابی..پس از مدت ها بیماری..یه خواب دیدم که یه کم حالمو جا اورد..تو خونه بودم..یه سری آدم غریبه ی ترسناک می دیدم تو خونه..مامان بابامو صدا کردم و به کمک اونا بیرون کردیم اون غریبه های وحشتناک رو..به دم در که رسیدیم دیدیم شیشه رو شکسته بودند و اومده بودند داخل(تو خواب بخش زیادی از در خروج خونه شیشه ای بود)،وقتی بیرونشون کردم و تو کوچه رو نگاه کردم یه مشت گراز دیدم توی کوچه و تنم از ترس لرزید..چون متنفرم از این حیوون..با کلی ترس در رو زود بستم و برگشتم تو خونه..توی حیاط بودم،انگار حیاطمون به یه تپه ی سبز که پشتش معلوم نبود منتهی می شد..یه هو از بالای تپه دو تا اسب خوشگل دیدم که دویدند به سمتم..می دونستم خوابم..داشتم از خوشحالی می مردم تو خواب وقتی اون صحنه رو دیدم..خدا خدا می کردم خوابم الان تموم نشه و بیدار نشم..سوار اسب ها نشدم،کنارم وایستادن و دست انداختم دور گردنشون و شروع کردند به دویدن..رفتن تا انتهای تپه بالا..بالا و بالاتر..و بعد با تمام سرعت برگشتند پایین..توی دلم از ترس خالی شده بود که با اسب ها با هم پرتاب شدیم پایین و رسیدیم به زمین و دیگه ندیدمشون..و بعد از اون کلی اتفاق دیگه افتاد..دایی محمد خدابیامرز دوست داشتنی و گل رو تو خواب دیدم..بوسیدمش انگار..اتفاقات دیگه ای افتاد..بعد از اون یه خانمی رو دیدم که مو نمیزد با مادر..اما قدش بلند تر بود..با وجود اینکه سنش کم نبود اما نشونی از پیری درش نمی دیدی..خود مادر بود اما باور نمی کردم مادر اینقدر سرحال شده باشه..تو خواب میدونستم مادر از دنیا رفته..رفتم جلو و صداش کردم..برگشت..بهش گفتم که چقدر شبیه مادربزرگ مرحوم منه..گفتم چقدر مادربزرگم رو دوست داشتم و چقدر دلتنگشم..حتی عکس های یادگاری رو نشونش دادم..فقط نگاه می کرد و می خندید..یه دل سیر باهاش حرف زدم..و گفتم و گفتم..از تموم خاطراتم با مادر..خسته نمی شد از شنیدن و همین باعث تعجبم شده بود..نمی تونستم باور کنم مادره چون مادر تو این دنیا نبود و اون خانم هم خیلی خیلی جوون تر از مادر به نظر می رسید..با قد بلند و صورتی بدونی چین و چروک..در حالی که جذبه ی چهره ش نشون می داد جوون هم نیست..و کلی اتفاق دیگه افتاد و تموم شد این خواب..راستش بعد از نماز صبح دیدم این خواب رو..و مدت ها بود برای نماز صبح از خواب بیدار نشده بودم..عجیب بود..خیلی عجیب بود..خیلی..

راجع به بیماری اختلال دو قطبی می خوندم دیشب.بیشتر نشونه ها رو داشتم،احساس کردم دچارم به این مشکل.گاهی از شدت اندوه رو به مرگم هر لحظه و گاهی از شدت شادی به مرز جنون میرسم..نمی دونم کی بتونم برم پیش دکتر..دوست ندارم کلی قرص اعصاب بخورم،دوست ندارم..اما فک نمی کنم بشه با این بیماری کنار اومد..لعنتی ترمز زندگی رو میکشه..و این مشکلیه که همیشه در طول زندگی باهاش دست و پنجه نرم می کردم..شاید یه روزی رفتم دکتر..شاید..

دنیا نشئه ای بیش نیست،نشئه ای که اینقدر مست میشیم که حتی فراموش می کنیم صد سال دیگه هیچ کدوم از ما،دقیقن هیچ کودوم از ما،روی خاک نخواهیم بود..و با این وجود فکری نمی کنیم به حال اون طرف و دائم به در و دیوار می زنیم تا زندگی دنیوی رو بهبود بدیم..نمی فهمیم که چقدر میشه زندگی رو ساده گرفت..کدورت ها رو چه راحت میشه دور ریخت..و چقدر میشه بی وقفه خوب بود و خوب زندگی کرد..برای خودم دارم میزنم این حرف ها رو،چون این روزها خیلی مستم..و خیلی فراموش کردم چه زود دیر میشه..یه سر به سایت کلوب و یوزرم زدم..دیدم از سن کلوبیم داره به ده سال میرسه و من هنوز اندر خم یه کوچم..همین چند لحظه پیش بود انگار که در سال 83 عضو کلوب شدم..و چقدر زود گذشت..خدایا چقدر زود می گذره..و چقدر غافلیم ما آدم ها..چقدر فراموشکاریم..خدایا به فریاد برس..یادمون بنداز که رفتنی هستیم..یادمون بنداز که چقدر نیازمند توشه جمع کردنیم..آی خدا..کمک کن..دست و پامون گره خورده به مشکلات دنیوی..و این جایی نمیذاره برای فک کردن به آینده ی عجیب و جدید و همیشه گی ای که ممکنه همین فردا سر برسه..به داد برس خدا جون..باید به خودم بیام..کی ام من..؟کجا من..؟به کجا میرم..؟به داد برس خدای خوب..نگذار چند صباح زندگی اینطور تلف بشه..خدایا..ممنونم ازت..به خاطر همه چیز..به خاطر مادری که هر موقه گیر می کنم خوب یادم میندازه گیرم کجاست اما گوشم کر شده..به داد برس خدا جون..

سالروز به دنیا پا گذاشتنم هم گذشت و من هنوز دارم پرپر می زنم در جست و جوی تولدم..خداوندا..من کی متولد میشم..؟بی قرارم..امون بریده م..کمک کن از این باتلاق بیام بیرون..کمک کن راهو پیدا کنم...کمک کن خداجون..کمک کن که بی تو هیچم..کمک کن..به فریادم برس..مثه اون روز که تو کوه گیر افتاده بودم..حالا تو کوه سرنوشت گیر کردم..به فریادم برس خداجون..خیلی خسته م..خیلی بی جونم..به دادم برس آ خدا..به دادم برس..


 
با مردمِ بیگــانــه
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

آقای هامون،خیلی دلتنگتم..من هنوز هم دلگیرم از این مردم..و شب ها هنوز سرِ ساعات بالا میارم  تموم رویا ها رو..هیچ دکتری در این شهر به دادم نرسید..و ذهن هیچ فیلسوفی پاسخ گوی سوال های من نشد..

خسته م آقای هامون..

و دلتنگ..


 
نغمه؛جـــان..
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

مجبور شدم اینجا بنویسم،بلاگ بالا نمیاد..عجله داشتم و باید میرفتم،و گرنه خودت می دونی چطور پرپر میزنم واسه یه لحظه حرف زدن باهات..توی اتوبوس بود که فهمیدم چقدر زشت و ناراحت کننده ازت خدافظی کردم..و واسه همینم بود که اونطوری در رو به هم زدی و رفتی..نغمه................می دونم تحملم سخته این روزا..می دونم..خوب نیستم باور کن..مثه تو دارم روز به روز لاغر تر میشم..اشتهام کور شده و نمی تونم درست غذا بخورم..تو که می دونی چقد دوستت دارم..می دونی چه بال بالی میزنم واست..نغمه جان،حالم خوب نیست..باور کن..

باید بودی و می دیدی..رفتم پیگیر کار پسرداییم بشم که اربعین میره کربلا..منِ از قافله جا مونده میون فوجِ زائران..نمی دونی چه خبر بود..نمی دونی..دلم شکست...وای خدا،وای..نمی دونی..

چه بارونی داره می زنه..می دونی چرا روز و شب تولد ها واسم عادیه؟اینقد احساسی ام که وقتی یه نسیم مست نوازشم می کنه..وقتی زیر بارون خیس میشم..وقتی بوی عطری مشامم رو می نوازه..وقتی یه لبخند مهربون می بینم..وقتی رقص برگ های زرد و نارنجی و سبز ها در ارکستر باد رو می بینم..هزار بار متولد میشم..در این حد به وجد میام..در این حد..و واسه همینه که رویداد هایی مثل تولد عادی میشه واسم..البته و صد البته این در مورد خودم صدق می کنه و یک استثناست..برای خودم مرگ رو تولد می دونم و تولد رو رویدادی زیبا مثل خیلی رویداد های دیگه که به من همون حال و چه بسا بیشتر رو تزریق می کنند..ولی برای دیگران..مرگ میشه یه عمر دلتنگی..و تولد میشه یه شب و روز خوش و شاد..فک کن هر چند روز یک بار تولد منه..به خصوص تو پاییز و زمستون زیاد تولد می گیرم..اینقدر با روح و روان من بازی می کنند این پدیده های طبیعی..

می بینی چه پراکنده حرف می زنم..؟می بینی؟می بینی اونطوری باهات خدافظی می کنم و حواسم نیست..؟با نغمه م اون طور حرف می زنم و نمی فهمم..!می بینی..؟خوب نیستم نغمه جان..خوب نیستم..ای جان..چه بارونی..ای جان.....................میرم زیر بارون.................تو رو خدا دلگیر نباش ازم گل خوشگلم......علیرضا مریض شده..خوب میشه...خوب میشه...........خوب میشه............................................


 
باید گذشتن
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

هز چقدر همه که پیکان انتظارات رو به سمت خودت مایل کنی و سعی کنی در طول اتفاقات مهم و غیر مهم روزمره ت تنها و تنها از خودت انتظار داشته باشی و هر اتفاقی افتاد از کسی دلگیر نشی باز پیش میاد وقت هایی که از کسی دلگیر میشی و می رنجی.گاهی حتی به وضوح می دونی که نباید آزرده بشی و مشکل از خودته اما با این وجود تهه دلت دلخور می شوی و گله می کنی..من میگم از این طور وقت ها هم باید استفاده کرد..به این صورت که قبل از هر چیز به خودت بفهمونی که مشکل از تو بوده اگه ناراحتی ای هست.حتی اگه تمام تقصیر رو گردن طرفت می اندازی باید بدونی این تو بودی که اینقدر بهش نزدیک شدی که حالا با اومدن بادی دچار رنجش بشی،پس بدون که نباید گله کنی.پس از اون اگر باز در دلت ناراحتی احساس می کنی باید به خودت این رو حالی کنی که از هر چیزی روی زمینه دل ببر،تا آزرده نشی.به کسی تکیه نکن به جز خدای احد و واحدی که مثل که مثل کوه پشت تو ایستاده و نگهت داشته تا در طوفان ناملایمات زمین نخوری.باید یادبگیری هر چی می خواهی رو باید از خدای خودت بخواهی،باید بفهمی تنها از خودت می تونی انتظار داشته باشی،و این تلاطم های گاه و بیگاه به خاطر اینه که علاقه مندی های تو هنوز در زمین ریشه دارند نه در آسمان.اگر این رو فهمیدی که چه خوب..اما اگه نفهمیدی تا ابد همین آش و همین کاسه ست..گفتم که در جریان باشی..

 

 پ.ن:

 از دنیا به آسانی . .


 
بودن
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هفته ی شلوغی بود و هنوزم ادامه داره.مدت ها بود از یاد برده بودم جلساتِ ملاقات حضوری با خدا رو..اما اتفاقاتی افتاد این مدت که به خاطر اوردم و خدا رو به اندازه ی بزرگیش شکر،که یادم انداختم.کاش یادم بمونه..کاش از خاطر نبرم هنوزم خیلی جاها هست که وقتی دلت داره میترکه می تونی بری و تمام غم هات رو مدتی روی هوا ببینی و سبک تر از ابرها بشی و تا آسمون پرواز کنی..دوست داشتم شرح کاملشون رو بنویسم،اما مدتی هست فکر می کنم لزومی نداره اینجا تعریف کنم شرح اتفاقات ریز و درشت زندگیم رو..تا تولد زمینیم چیزی باقی نمونده.اهمیتی بهش نمیدم،اما بالاخره یه روز خاصه که هر چقدرم نسبت بهش بی تفاوت باشی نمی تونی بگی عیناً مثه روزای دیگه ست.می خوام خاص بودنش رو تو چیزهایی جدیدی تجربه کنم و نه چیزهای مثل تبریک و کادو که هیچ وقت بهشون اهمیت ندادم.دوست دارم شروع کنم به تغییر سبک زندگیم و آروم آروم قدم بردارم به سمتِ رهایی.و هایلایت این روز در تقویم زندگیم رو در برنامه های جدید و آغاز اونها خلاصه کنم.چیزی نمونده و خیلی باید فکر کنم،علاوه بر اون کارهای بسیار دیگه هم هست..امیدوارم بتونم..اگه از خدا بخوام و بخوام،می تونم.در این شکی نیست،هیچ شکی،از خدا می خوام،و امیدوارم بتونم بخوام.. : )

دلم یک دنیا گرفته..اما خوشحالم..چون می دونم می تونم در جاهایی بلیط مستقیم به آسمان رو بی نوبت و رایگان بگیرم..فقط کافیه به نامِ خدا اراده کنم و راه بیفتم..خوبه که این یادم افتاد..و این بسیار بزرگه برای من..دلم یک دنیا گرفته و همیشه رنج می برم از اشک های بسیارِ نریخته..اما حالا امید دارم که بتونم در جاهایی ابرهای بارور احساسم رو خالی کنم بر این دلِ تنگ..خدایا..کمک کن..یا خدا..

گیج می زنم مثل همیشه.کاش آرزوم برآورده بشه..من روش حساب باز کردم..اما می دونی؟شرطِ برآورده شدن اینه که شروع کنی به خواستن و سوختن و صبر..تا دلِ به این کوره ی داغ نزنی پخته نمیشی و بدست نمیاری دلخواهت رو..حالا من می خوام..و حالا دارم می سوزم..امیدوارم بتونم صبر کنم..خدایا..من دیر فهمیدم..ولی فهمیدم..به فریاد برس یا غیاث المستغیثین..

و در آخر..هوسِ بی پایان من از شرح ریز ریز اتفاقات ریز و درشت..ولی باید عادت کنم در دفترم بنویسم..و شاید توی این وبلاگ داست داشتنی تنها اشاره ای کافی باشه..خدایا کمکم کن..پروردگارا..معبودا..کمکم کن..یا الله..


 
 
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦   کلمات کلیدی: ترانه

دلت که می لرزید من با چشام دیدم
تو زل ِ تابستون چقد زمستونه
هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب
به مادرم گفتم هنوز بارونه
هنوز بارونه

قطار رد شد و رفت مسافرا موندن
مسافرا که برن قطار می مونه
تو برف بارونی قطار قلب منه
قلب شکسته ی من تو برف مدفونه
دونه به دونه غمی ریل به ریل شبم
غم توی خونه ی من هر شبو مهمونه
هر شبو مهمونه

بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

یه شب که سردم بود به مادرم گفم
هوا که سرد میشه یاد تو میفتم
طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست
تو زل ِ تابستون تو کوچه برف نشست 
تو کوچه برف نشست

مسافرا شعرن تو برف و بارونی
قطار قلب منه چشم تو پنجره هاش
پنجره ها بسته ن مسافرا خسته ن
ببار تا دم صب به فکر هیچی نباش

دونه به دونه غمی غصه یه غصه شبم
کاشکی یه روز صب شه کاش فقط ای کاش
کاش فقط ای کاش

بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

 

 

پ.ن:

و خراب می شوم من..لحظه به لحظه..پا به پای سطورِ ترانه..


 
روز مرگی،و باز هم . .
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

گاهی وقت ها دوست دارم بهونه بگیرم(همون بونه ی خودمون..)،به هیشکی هیچی نگم،فرو برم تو خودم،هر لحظه بیشتر و بیشتر و میون زانو های بغل کرده م اشک بریزم..هیچ آغوشی رو فرا نخونم و خط به خط تنهایی و درد رو تنها دوره کنم..دلم گرفت امروز..خیلی..دلیلِ خاصی هم واقعاً وجود نداشت..فقط خستگی و نا امیدی به وجودم رخنه کرده بود و دوس داشتم یه گوشه زار بزنم..تو راه خودمو نگه داشته بودم جلوی دوستم و مردمی که هر لحظه منتظر اتفاق جدیدی برای دیدن و سرگرم شدن هستند..اما وقتی رسیدم خونه دیگه طاقت نیوردم و بی صدا تر از همیشه اشک هام رو رها کردم..خیلی سعی کردم که مامان نبینه و انگار موفق بودم..اما از حالم فهمید یه مرگیم هست و اصرار..که چی شده..و سکوتِ ممتدِ من..چون هیچ چیزی نشده بود..

انتظار داشتم وقتی اومدم بالا و پا به خلوت گذاشتم بتونم با صدای بلند گریه کنم اما این هم از عجایبِ آدمی ست و شاید از غرایبِ من..که وقتی تنها شدم هیچ اشکی نریختم..انگار خشک شدم..میونی بغضی که محکم تر از اونیه که فرو بریزه..تو راه برگشت بهزاد گفت شامِ امشب مهمونِ من و پس از اون در کمال تعجب سعی کردم جمله ی "میل ندارم" من رو هضم کنه..برای بارِ هزارم بهم گفت دیگه اون علی انرژیکِ سابق نیستی..این بار بهش نگفتم تو هم اون بهزادِ سابق نیستی..فقط گوش کردم هر چی گفت..تو یه سکوت تلخ..و فکر کردم به اینکه چرا مثل سابق نیستم..؟شاید به اقتضای سن..نه..؟معتقدم تنها جسمِ آدمی نیست که پیر میشه بلکه روحِ انسان هم کهنسالی رو تجربه می کنه با این تفاوت که واحدِ زمانِ روحی انسان با نوعِ جسمی اون هیچ تطابقی نداره..ممکنه روحِ تو تا لحظه ی رفتن جوون باقی بمونه و همینطور ممکنه در اوج جوونی دارای یک روحِ مرده ی کهنسال بشی،چیزی که به وفور در خودم می بینم این روزها..

خیلی دوست دارم بدونم چرا اون لحظات اشک هام مسابقه ی سقوطِ آزاد گذاشته بودند و حالا در اوج خلوت هیچ خبری نیست از این قطره های خیس کننده ی وامونده..باید کنار اومد..می دونی..؟باید کنار اومد..

و این منم..یه قنطورسِ مرده که در جسم خاکی انسانی زنده هبوط کرد..این رو به وضوح درک می کنم..و این به معنای تکامل نیافتن تا ابد هست..بین زمین و هوا روز مرگی ها رو بالا آوردن و معلق موندن تا زمانِ مرگ..و این خاص بودن ابدن دوست داشتنی نیست..ابدن..همیشه در این لحظات ننگینِ پر از درد و آه به این فکر می کنم که تنها کسی که می تونه آرومم کنه تویی دوستِ من..تویی که اینقدر به تو نزدیکم که همیشه بوی عطر بدنت رو در کنارم حس می کنم وقتی بدن عریانت رو در آغوش گرفته ام و اینقدر از تو دورم که تنها و تنها در رویا می تونم با تو بودن رو تصویر کنم..دلتنگ در آغوش گرفتنِ دوباره ی تو ام و کاش باز لحظه ای روزی چنین در تاریخِ بیهوده ی ملال آورِ من فرا برسه..دلتنگتم دوستِ من..دلتنگتم..


 
در آغوشِ تو مُردن
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بگذار بدوم

با همین زانوان خونین

منِ با رویا بیگانه..

نه به سوی مَرغزار سبز

که در خواب دیشب آن را تدارک دیدم

و حدِ فاصل آن تا جنگلِ خاکستر

زنگ تلفنی نابهنگام بیش نبود..

به سمتِ هرم سوزانِ آتشِ حقیقت..

می دانم..!

لیوانِ آبی که دستانِ رنجورِ مادر در آن نیمه شب نمناک بدوش کشید هم

آن را خاموش نمی کند..

اما بگذار بدوم

شاید در پسِ تمامِ بیداری های مه آلود

آغوش تو برای یک دلِ سوخته ی مرده

لحظه ای جا داشته باشد..

بگذار بدوم..


 
بیگانه
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

بیگانه که باشی

زنده گی سخت تر از این حرف ها می شود حتی

و لبخند زدن 

نقشی که باید به خوبی ایفا کنی

به خاطر یک مشت زیر چَشم چَپ!

 

بیگانه که باشی

هر لحظه به دنبال مامنی هستی

برای سال ها باریدن

با خود لج کردن

دویدن،سرماخوردن..

و خورشیدِ در پسِ رنگین کمانِ خاکستری را فراموش کردن..

 

بیگانه که باشی

نمی دانی بر گذرنامه ی کدام وطن

مهرِ تعصب بکوبی

و جوهر خشک نشده ی آن را

به چشمانی به کدامین رنگ حواله کنی..

 

بیگانه که باشی

یک روز میرسی آخر

اما نه به آخر

به لحظه ای خالی از رنگ و تهی از احساس

وقتی

نه جایی هست روی زمین،

نه جای پایی

نه پری به آسمان، 

نه کپسول اکسیژنی

برای زیرآبی رفتن به اعماق خاطرات

نه امیدی به ماندن

نه پایی به رفتن

نه نایی به مردن..

و نه چیزی که به آن لحظه را دل خوش کنی..

تو می مانی و بیهوده لحظاتی سیاه رنگ

در سلولی که هیچ وقت به این بزرگی نبوده است..

 

بیگانه که باشی،

بیگانه می آیی

بیگانه می مانی

و بیگانه می میری..