بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نایی که نیست
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات
 
تجربه های جدید
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸   کلمات کلیدی: خاطرات

روزها همین طور در پسِ هم دیگه می گذره و اتفاقات جدید همراه روزهای جدید متولد میشن.اتفاقاتی که یا قبلن افتادن و نمونه ی جدیدی از ماهیت تجربه شده دارن و یا ماهیتی نو دارن و قبل از اون سابقه ی بروز اون ها وجود نداشته،نمونه ی بارزش روز جمعه ی جدیدی که گذروندم.پنج شنبه عصر امیر تماس گرفت و گفت "فردا می تونی جای من بری راننده ی فیلمبردارها بشی..؟من فردا نیستم خودم".امیر علاوه بر کار خودش به واسطه ی دوستش گاهی جمعه هاش به این شغل می گذرونه،راننده ی تیم فیلمبرداری مجالس عروسی.بابت یک روز بین 60 تا 100 تومن پول میدن،بسته به فعالیتی که در اون روز داشتی.اصلن حوصله ی آدم های جدید و تجربه های تجربه نشده رو نداشتم،به خاطر شرایط خراب روحی این روزهام،اما شدیدن وسوسه شدم و دیدم این بار نمی تونم مثل دفعات قبلی که چنین پیشنهادی بهم داده بود راحت ازش بگذرم.تو که غریبه نیستی،این روزها سخت بی پولم و این تجربه ی جدیدی نیست..از طرفی چند وقت دیگه کنسرت خواننده ی دوست داشتنی محبوبم،استاد ناظری،رو پیش رو دارم و با قرض کردن از مادرم تونستم بلیط 70 هزار تومنیش رو تهیه کنم و به جز اون کلی خرج دیگه هم دارم و به خاطر همین دلایل از هر زاویه ای که به قضیه نگاه کردم دیدم باید برم،چون به پولش سخت احتیاج دارم..و همین دلیل محکمی شد برای قبول کردن پیشنهاد امیر،قرار شد شماره م رو به مدیر گروه فیلمبرداری بده تا طرف خودش تماس بگیره باهام.تا چند ساعت بعد بهم زنگ نزد،راستش رو بخوای داشتم امیدوار می شدم به اینکه کلن تماس نگیره باهام اما حول و حوش ساعت 10 11 بود که تماس گرفت و قرار فردا رو گذاشت و من هم قول دادم فردا سر وقت اونجا باشم.صبح ساعت 10.30 تو محلی که قرار گذاشتیم بودم و بازی جدید شروع شد.خانم فیلمبردار رو سوار کردم و رفتیم دم آرایشگاه تا از بیرون اومدن عروس فیلمبرداری بشه و از شانس من خانم فیلمبردار هم اولین تجربه ش بود با این تیم و کسی رو نمی شناخت.بعد از یک ساعت معطل شدن کنار آرایشگاه و تماشاچی کلی عروس و دوماد دیگه شدن فهمیدیم که آدرس آرایشگاه رو اشتباه بهمون داده آقای مدیر!شماره ی داماد رو ازش گرفتم تلفنی(بگذریم که شماره رو هم بار اول اشتباه داد!)و فهمیدیم که باید یه آرایشگاه دیگه بریم و راه رو اشتباه اومدیم!خوشبختانه فاصله ی اون آرایشگاه زیاد دورتر از جایی که بودیم نبود و خود داماد هم هنوز نرسیده بود اونجا.سریع خودم رو رسوندم دم آرایشگاه جدید و پنج ده دقیقه بعد دوماد رسید.چون نمای آرایشگاه چندان شیک نبود خانم فیلمبردار تصمیم گرفت دنبال یک خونه با ویوی زیبا تر بگردیم و اونجا از عروس و دوماد فیلمبرداری کنیم که با مخالفت داماد رو به رو شد.از اونجا دوباره با مدیر تماس گرفتم و ایشون فرمودند که تا فلان جا بیاید و از اونجا با من تماس بگیرید تا با هم یه جا تو اتوبان قرار بگذاریم و به سمت آتلیه حرکت کنیم!همین کار رو کردیم و با بدبختی وسط اتوبان هم دیگه رو پیدا کردیم و به سمت آتلیه راه افتادیم.رسیدیم و عروس و دوماد و فیلمبردار و مدیر رفتن بالا و من که نمی دونستم چی کار باید بکنم پایین منتظر موندم،چون حوصله ی تو جمعشون بودن رو نداشتم،اما بعد چند دقیقه سرایدار ساختمون لطف کرد و در جریان کار قرارم داد و فهمیدم اگه نرم بالا از ناهار خبری نیست،چون تو آتلیه دوماد ناهار سفارش میده واسه خودش و خانومش و بچه های فیلمبرداری.اینو که فهمیدم سریع خودمو رسوندم بالا و سر بزنگاه پیتزای مخصوص خودم رو سفارش دادم.نهار رو خوردیم و کلی منتظر شدم و بعد راه افتادیم سمت باغی که قرار بود توش عکس بگیرن.توی راه هم کلی آرتیست بازی پیش اومد،دوماد با بی ام و گازش رو گرفت بود و من باید با پراید بش می رسیدم تا بش بگم باباجون یه کم آروم تر،می خوایم فیلم بگیریم ازت نا سلامتی!البته اینو تلفنی هم می شد گفت اما خب،دوماد هر بار یادش می رفت که باید آروم بره و با ما هماهنگ باشه تا فیلم بگیریم.آخرش هم از راهی که ما گفتیم بره یادش رفت بره و از یه راهِ دیگه که نامناسب برای فیلمبرداری بود رفت و فیلم خودشو خراب کرد.رسیدیم دم باغ،اونا رفتن تو و من دم باغ منتظر موندم.دو تا سگ گشنه داشتن ول میگشتن که یاد نون لواش های مونده ای افتادم که عقب صندوق جا خوش کرده بودن و منتظر یکی میگشتن که بخورتشون،رفتم نون ها رو اوردم و دادم به سگ ها.خودمو مشغول سگ ها کردم تا خانم های فیلمبردار اومدن بیرون با عروس دوماد و قرار شد بریم تالار و تو راه سی دی عکس ها رو به مدیر(که این بار هم کنار اتوبان منتظرمون ایستاده بود)بدم.باز تو راه کلی داستان پیش اومد،عقب و جلو رفتن های مورد نیاز برای فیلمبرداری چند باری داشت کار دست خودم و ماشینم می داد که خوشبختانه خدا رو شکر مرتفع شد.وسط راه اومدم به دوماد زنگ بزنم بگم تو راه بزن بقل آقای مدیر منتظرمونه سی دی رو بش بدیم بعد با هم راه بیفتیم که اشتباهی شماره ی دوماد اشتباهی صبح رو گرفتم و بعد پنج دقیقه فهمیدم اشتباه گرفتمش!آخه من حرف های فوری رو سریع میزنم و بعد از زدن حرف منتظر میشم ببینم کی پشت خط حرفامو شنیده!!!خلاصه...رسیدیم تو تالار خفنی که تو جردن انتظارمون رو می کشید،باز همه شون رفتن بالا و من پایین موندم.نتونستم خودم رو راضی کنم با سر و وضع داغونم برم بالا قاطی مهمون های با کلاسشون بشینم!اما بعد از چند دقیقه تونستم خودم و قانع کنم و دل رو زدم به دریا و رفتم بالا و کلی هم مورد توجه نگاه های متعجب مهمون ها واقع شدم!تالار خیلی خفنی بود،پنج شش نوع غذا برای شام و شاید 20 نوع دسر تدارک دیده بودن و من هم تا جایی که راه می داد خوردم و چند تا جوجه هم برای گربه های گشنه ی کوچه مون اوردم.نصفه شب فیلمبردار ها رو رسوندم و خودم اومدم خونه.خیلی بیشتر می شد توضیح داد این ماجرا رو اما نمی دونم چرا به همین حد اکتفا کردم و خیلی چیزها رو هم از قلم انداختم.شاید فک کنی چرا این همه فک زدم،مگه چی شده بود حالا،مپه چه نکته ی خاصی اتفاق افتاده بود تو روز جمعه ی من...شاید به نظر نیاد اما تجربه ی جدید و جالبی بود واقعن،و شاید جالب ترین نکاتش دیدن یه مشت مایه دار از نزدیک بود که راحت کنار هم حرف ازب معاملات میلیونی و میلیاردیشون میزدن.نکته ی جالب دیگه هم دیدن تناقضات آشکار میونشون بود.عروسی که تا وقتی با دوماد بود و فامیل دیگه ای نبود بی حجاب بود اما تا دم تالار رسید چادر انداخت رو سرش و با چادر رفت تو قسمت خانم ها..!همین طور خانم های مذهبی که از طرفی خودشون رو سفت پوشونده بودن و از طرفی تا جایی که راه داشت آرایش کرده بودن و خودشون رو ساخته بودن برای عروسی.نمی خوام چیزی رو مطلقن رد یا تایید بکنم،فقط همینو می خوام بگم که با مزه بود!یه روز خاص بود،شاید باز هم تکرار بشه.ولی آخر مجلس کلی خدا رو شکر کردم که این ها مثلن یا واقعن مذهبی بودن،و مجبور نشدم اون شب رو تو مجلس رقص یه مشت زن و مرد غریبه بگذرونم،این خودش کلی باعث خوشحالی بود.

نمی دونم چی شد که خواستم بنویسم بعد مدت ها..اون هم یه چیزی مثه قدیم،نه چیزی مثه دردنامه های همیشگی..شاید به خاطر در اومدن اجباری از پوسته ی سیلو و چپیده شدن تو تن سانتور باشه،نمی دونم...فقط امیدوارم یه نشونه ی خوب باشه........