بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

خوبم
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

از وقتی سر کار رفتم خیلی بهترم.روز های تعطیل پر رنگ تر شدن برام و می فهمم حالا معنی استراحت رو.با حامد باشگاه رو هم استارت دوباره ای زدم که اون هم تاثیر زیادی داشته تو بهتر شدنِ حالم.در خلال این خوب بودن ها بودم که فهمیدم داکیومنت رو اگه تا شنبه تحویل ندم صفر خواهم شد،و یک دعوای طولانی تلفنی،پشت ترافیک کوبنده ی صدر با سید.امروز جمعه ست و فردا باید یه چیزی رو تحویل استاد بدم و من هنوز هیچی ندارم.نمی دونم باید چیکار کنم اما سعی دارم یه کارهایی بکنم.لحظه ها رو می شمارم تا جمعه شنبه هم به خوبی و خوشی تموم بشه و 6 صبح یکشنبه خودم رو به آژانس برسونم و درگیر کار بشم،دوباره و دوباره..

تو فکر موتور خریدن هم هستم.باد خوردن پشت موتور رو دوست دارم،و صدای گازش رو شنیدن و پشت ترافیک ها نموندن و بنزین کم زدن و کلی مسیر با همون بنزین رفتن رو..دوباره و دوباره..

امیدوارم فردا روزِ خوبی باشه.به قولِ هاردی:فردا دمِ آفتاب اعداممون می کنن،به قولِ لورل:کاشکی فردا آفتابی نباشه..آره..کاشکی فردا آفتابی نباشه..

 

پ.ن:آرزوی خوشبختی،برای تو که از سیاره ی دیگری آمده بودی،و حالا به خانه برگشتی..دیگر به تو فکر نخواهم کرد..خوش بخت بشی بیگانه ی من..