بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

کنسرتی که دوستش نداشتم
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥   کلمات کلیدی: خاطرات

چهارشنبه کنسرت بود.فکر می کردم کلی خوش بگذره اما به جز عکس ها بقیه ی لحه ها رو زیاد دوست نداشتم و خوش نگذروندم.این بار من و محسن تنها نبودیم و چند تا از همکارهاش هم بودن،خدا رو شکر که خیلی هاشون بالا نشسته بودن و ما ندیدیمشون.جمعن 4 تا پسر بودیم،من و محسن و رضا و رامین و دوستِ رامین(ببخشید،5 نفر!)و 3 تا خانوم که یکیشون همکار سابق رضا و فعلی محسن و 2 نفر دیگه خواهر های ایشون بودن.اون شب واسه اولین بار احساس کردم که دلیل خوش نگذشتن به من در جمع های مختلط چیزی ورای عدم اعتماد به نفس هست.حس می کردم که اگر اعتماد به نفسم هم فول بود اگه جون به جونم هم می کردی نمی تونستم میون دخترهایی که مرز ها رو پشت سر می گذارن خوش باشم و یا خودم رو شبیه اونها کنم.قصد پیش کشیدن مسائل شرعی و عرفی و جانماز آب کشیدن رو ندارم اما انگار تو خونم نیست تو اینجور جمع ها بودن ها.دائمن در حال تجربه ی یه فضای سنگین بودم و شکرِ خدا دوست محسن هم که 3سوته باهام پسرخاله شده بود و جلو دخترها باهام شوخی هایی می کرد که تو جمع های خودمونی رفقای صمیمیم باهام چنین شوخی هایی می کنن و البته محسن و رضا هم کم از رفیقشون نداشتن.از این حرکت اصلن خوشم نیومد چون تو اولین جمع های مختلطی که تجربه کرده بودم(دانشگاه)به جز جو گیر شدن های گاه و بی گاه یکی از رفقا(که اون هم حد داشت)سابقه نداشت جلوی دختر ها با هم شوخی های خاص بکنیم.بدم نمیومد با محسن راجع به این مسئله حرف بزنم اما می دونستم تاثیری نداره و آخر سر من گناهکار شناخته میشم،واسه همین ترجیح دادم تو سکوتم خنده ها شون رو بشنوم و سعی کنم زورکی مثل اونا بخندم.به نظرم این ها نکته های ظریفی هست که گاهی یادمون میره رعایت کنیم،وقتی ما به کل(و یا تو اون جمع) آدم خیلی راحتی هستیم دلیل نمیشه کسی که تازه وارد اون جمع شده رو هم راحت بدونیم(حتی اگه سابقه اون فرد رو آدم راحتی نشون داده باشه)و هر شوخی ای دوست داشتیم باهاش بکنیم.خودم هم از این اشتباه ها زیاد می کنم و حساسیت های دیگران که گاهی به نظر من نابجاست رو زیرپا می گذارم و شاید قرار بود اینبار اونها حساسیتی که خودشون نداشتند و نابجا می دونستند رو زیر پا بگذارند بدون این که متوجه باشن.استاد هم که کم نگذاشت و بیشتر قطعات رو تکراری خوند،بیشترش رو تو کنسرت قبلی شنیده بودم.و اون میون،پشت دختر بچه ای که به علت پول زیادِ مامان باباش و خسته شدنش مشغول نقاشی کشیدن بود،به این فکر بودم که من تو این جمع الان دارم چه غلطی می کنم.نه،این کنسرت رو دوست نداشتم.

دوست رامین یه تعارف ساده زد و با ماشینش رفت و من موندم و 6نفر آدم که اگه خودشون هم می خواستن دلم طاقت نمی اورد بگذارم خودشون برن.دخترها(شاید خانم ها!هو نوز..؟!)رو تا اون کله ی تهران رسوندم و دوست محسن رو هم میونه ی راه پیاده کردم.در طول راه هم مشغول شنیدن متلک های محسن و رضا و دوستشون بودم و تمومِ راه این فکر تو ذهنم بود:آدم ها هر چقدر هم که بزرگ بشن باز در موقعیت هایی دچار جو گرفتگی میشن و امون از این جو گیر شدن ها..و موقه ی رفتن خانم ها هم مصیبت کامل شد،دختره می خواست به عنوان تشکر باهام دست بده که رضا بهش گفت "دست نمیده!"،حس بدی بهم دست داد،احساس تهوع..فارغ از اینکه چرا این روابط اینقدر عادی شده این فکر تو سرم بود که وقتی فازم به این جماعت نمی خوره هیچ جوره،چرا باید میونشون باشم..؟راستی چرا..؟

رضا و محسن شب اومدن پیشم و قصد داشتن رامین رو هم بیارن که خوشبختانه نشد.دور هم بودیم و خوش گذشت.رضا می خواست با خانم ها بریم شام هم بخوریم که خیالش رو راحت کردم و بهش گفتم که مادرم واسمون ماکارونی گذاشته.دور هم بودیم و خوش گذشت.من زودتر از بچه ها خوابیدم و واسه اولین بار بود شاید که جا خوبه(تختِ گرم و نرمم)رو به خودم اختصاص دادم(البته ناخواسته بود تقریبن،دراز کشیدم و فی الفور خوابم برد).دم دمای صبح بود که از خواب بیدار شدم و حس کردم گرمای نفس یه نفر به صورتم می خوره!یاد شب ها بچگی افتادم که دست می انداختم دور گردن مامان تا خوابم ببره!و یا در گذشته ی نزدیک وقتی گاهی(فقط گاهی!)با آرش رو یه تخت می خوابیدیم(خیلی کم می شد،بیشتر وقت ها من رو زمین می خوابیدم و اون رو تخت)،چشمامو باز کردم و دیدم محسن در فاصله ی چند سانتی من خودش رو چپونده رو تخت :دی و رضا رو دیدم که مظلومانه زیر پتو رو مبل ولو شده!هنوز ناراحتم واسه رضا که اون شب رو روی مبل خوابید و من رو تخت.صبح رضا رفت سر کار و من و محسن رفتیم جایی واسه کاری،رامین رو هم تو راه سوار کردیم.صبحونه رو تو ماشین خوردیم با لقمه هایی که محسن واسم گرفت.این بود داستانِ چهارشنبه شب تا پنج شنبه صبحِ من!

از هقته ی بعد احتمالن دسته جمعی(من و محسن و رامین)میریم کوه.اگه رفتیم عکس میگیرم و پست می کنم،البته نه از خودمون،از چیزهای قشنگ تر،مثه آسمون آبی و ارتفاعی که زیر پا می گذاریم به امید خدا.باز هم خوب نیستم و باز هم نشد بنویسم از این خوب نبودن ها.شاید باری دیگر..


 
هجومِ خاطره..
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

وقتی هنوز تو عالم کودکی به سر میبری روزها طولانی تر هستن،و همینطور سال ها.تو دنیای سبز و آبی و سفید کودکی از بی اهمیت ترین جاهایی که میری هم یه خاطره ی رنگی میسازی،نه فقط از خیابون ها،از آب و هوا های مختلف،از رنگ ها،از دید ها،دیدار ها،آدم ها،ماشین ها،فیلم ها،غذا ها و کلی چیز پیش پا افتاده ی دیگه که سال های سال بعد،وقتی بزرگتر شدی تنها برای تو به یک موجودیت معمولی تبدیل میشن که بعضی شون لذت بخش هستن،همین!امروز از خیابون دلاوران که رد میشدم یاد تمام تصاویر ذهنی افتادم که در کودکی از اونجا گرفته بودم.وقتی با مادرم میومدیم میدون تره بار،با اون اتوبوس های قراضه ی دودی که رنگ بنفش داشتند،و لولیدن میون غرفه های شلوغ میوه های تازه ی رنگارنگ..و کشیدنِ بار میوه دنبال خودم در راه برگشت،به سمتِ ایستگاه اتوبوس،و اضطراب برداشتن قدم اول وقتِ از پله بالا رفتن..چه خاطرات رنگارنگ و عمیقی..از اون خیابون زیاد رد شدم اما امروز به دنیای قدیمی رویا سفر کردم،دلیلش رو نمی دونم..شاید به خاط نسیم فرحبخشی بود که می وزید و شاید یه فلش بک ساده بود..کودکی ها رو دوست دارم..به اون روزها فکر می کنم و خاطراتی که ساده ترین بودند اما در عین حال زیباترین..روزهایی که صبح رو تو خونه ی عمه به غروب می رسوندیم،در حاشیه ی دوست داشتنی ترین خیابون های تهران،ولیعصر و عباس آباد..وقتی دقایقی پس از شنیدن قصه ی ظهر جمعه،حوالی خوردن چای عصرگاهی خبر سوختن سینما شهر فرنگ(آزادی فعلی)رو شنیدیم..وقتی حسن آقا توی حیاط با صفای خونه،کنار اون تاب نوستالژیک برای منی که مرغ دوست نداشتم گوشت چرخ کرده ها رو به سیخ می کشید..آه..یادش بخیر..بیشتر فکر می کنم..یاد خونه ی خاله رفتن ها می افتم..جا به جایی هایی(که در اون روزگار راحت میشد لقب مسافرت بهش داد)به کرج..شلوغی خیابون انقلاب وقتی به سمت جمالزاده حرکت می کردیم تا سوار اون اتوبوس های لکنته ی استثنایی بشیم که هیچ وقت نفهمیدم به اتوبوس شبیه تر هستن یا به مینی بوس..سال 78 و شولوغی های دانشگاه تهران..وقتی در حینِ یکی از همین سفرهای دوست داشتنی از کنار دانشگاه رد می شدیم و دیدیم چطور در دانشگاه رو به روی دانشجوها بسته ن و اجازه ی بیرون اومدن بهشون نمیدن..14 سال از اون بعد از ظهر سایه آفتاب گذشته اما هنوز یادمه اون لحظه ای رو که در حین عبور از کنار دانشگاه مادرم به صدای بلند از یکی از لباس شخصی ها پرسید:"جرمشون چیه؟واسه چی باشون اینطور رفتار می کنین..؟" و یا اون بار که در خانواده ای که شنیدن موسیقی تا اون روز رایج نبود(و البته منعی هم نداشت)من عشقِ موسیقی از آب در اومدم و تو اوج کودکی دلشوره ی خریدن نواری که عکسِ یه پسر خوشتیپ جوون روش بود و پشت ویترین کتابفروشی بم چشمک میزد به جونم افتاد..مسافرِ شادمهر..و آخر تو یکی از روزهایی که مسافر کرج بودیم خریدمش و تو خونه ی خاله با ضبط صوت شنیدمش..یاد خاطراتِ کرج می افتم که همیشه بوی شمالو می داد..شب های تابستون و کنار باغچه تو پشه بند خوابیدن ها..بالا رفتن دو پسرخاله از سر و کول هم،کتک کاری هایی که آخرش به لبخند منتهی میشد..نیمه شب هایی که از ترس قصه های ترسناک خاله خدیجه زیر پتو قایم می شدیم و از شدت ترس فاصله ای نداشتیم تا خیس کردنِ خودمون..روزهایی که صبح تا شبش به ورجه وورجه و شیطنت و آتیش سوزوندن می گذشت و خداحافظی ها و اشک ریختن ها و منتظرِ دیدارهای آینده شدن ها..کاش خاطراتم به همین ها ختم میشد..آه که چه دلتنگم..هیچ وقت نتونستم کنار بیام..هیچ وقت نتونستم از اون زمان فاصله بگیرم و روحم رو مثل جسمم منقل کنم به عصر گیجی و مستی..هیچ وقت نمی تونم ازشون دست بکشم..مثل یه کتاب قدیمی غبار گرفته..که سالی یک بار بازش می کنی اما برات ارزش بسیاری داره..میخواستم از چیزهای دیگه ای بنویسم،از حال بد و خراب این روز هایی که به امید رسیدن یکشنبه ها می گذره..از هستگی و هجوم وحشیانه ی تنهایی..اما با یک نگاه لبریز خاطره شدم و نفهمیدم چی شد که جای تموم ناله هایی که قصد انعکاسشون رو داشتم این چند خط رو نوشتم..

دلتنگم این روزها..

سخت دلتنگم..

مثلِ آن پرنده ی مهاجر..

که راه سرزمین های گرم را از خاطر برده..

سخت دلتنگم این روزها..

و تو آن شکوفه ای هستی..

که بوییدنت کافی ست..

برای ترانه شدن..

به صرفِ وعده های خاطره..

خاطره ای از سرزمین های گرم..

برای مهاجری بال و پر شکسته..

که سخت دلتنگ است..


 
از من تــا پنجره راهی نیست
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دورِ همی

چند روز گذشته کلی اتفاق افتاد...کلی..که همه ش رو هم شاید نشه گفت..آرش اومد و چند روز پیشم موند و در طول موندنش فضای اتاقم رو به کلی عوض کردیم.کولر رو کندیم و از اتاق بردیم بیرون و محفظه ی خالی دیوار رو گچ گرفتیم و دکوراسیون اتاق رو هم به کل تغییر دادیم.اتاقم شبیه سالن شد،کلی بزرگ..!به این فکر می کردم که چه جای مناسبیه برای گذروندن شب های تابستون با تو..!عالی میشه،نه..؟بهزاد و امیر و حامد و آرش رو تا به حال یک جا ندیده بودم،این بار دیدم..!خیلی خوب بود..!اینقدر حرف میزدن که سردرد گرفتم و در عین این که بودنشون کلی خوشحال کننده بود این به فکرم رسید که تنهایی هام هم چقدر خوشحال کننده ست..!و این اتفاقات دقیقن تو یکشنبه شبی اتفاق افتاد که می خواستم به دورِ همی برم.حامد نمی خواست بیاد این جلسه رو و این بار امیر بود که کنجکاو شده بود بیاد و ببینه چه خبره.آرش و حامد موندن خونه،بهزاد رفت و منو امیر رفتیم جلسه.مثل همیشه خوب بود.موضوع انتخاب هایی بود که باعث رشد میشن.مثلِ هر بار(و شاید هم بیشتر از هر بار)بدونِ اینکه حرفِ خاصی برای گفتن آماده کرده باشم دستم رو بردم بالا و خواستم مشارکت کنم.شروع کردم به فی البداهه حرف زدن،از این گفتم که تا الان نمی گذاشتم کسی برام انتخاب کنه برای اینکه مستقل باشم و این باعث بدترین ضربه ها به پیکره ی زندگی من شد.از این گفتم که تعادل رو نتونستم رعایت کنم و فکر می کردم خودم برای خودم دارم انتخاب می کنم و حالا می بینم که انتخاب های من هیچ کودوم انتخابِ من نبودند و تمامشون ناشی از جو،احساسات و شرایط بودند نه چیز دیگه ای..حالا می بینم من اصلن انتخاب نکردم چیزی رو..فقط سرم رو پایین انداختم و دویدم..حالا که بهش فکر می کنم می بینم من با همچین پدیده ای هم مواجهم تو زندگیم،پدیده ای که توجهی بهش نمی کردم،انتخاب..و راستی که چه عجیبه..پدیده هایی تاثیر گذار که جلوی چشمت هستن اما نمی بینیشون..و نیاز داری به یادآوری..

با یه کیبورد خراب مواجهم و کلی حرف

حیف..