بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

نارنجی پوش
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: متن ادبی ،دلبرآمدگان

صدای در می آید،

یکی دارد می رود باز..

آخر هیچ کس هیچ وقت نمی آید..

همه یا بوده اند یا در حال رفتن بوده اند..

ناله ی در همیشه خبر از رفتن می دهد..

این بار چه کسی دارد از این جمع غم انگیز جدا می شود..؟

پاییز دوست داشتنی من..

دوست زرد و قرمز و نارنجی پوش من..

 هِی رفیق..!

 این بار که آمدی

 اگر بودم،

 اگر خواب بودم،

 بیدارم کن..

 تا مثلِ این بار..

 این طور..

 در یلدای سیاه..

 مرثیه گوی رفتنت نشوم..

چشم باز می کنم..

خودم را می بینم..

در دنیایی هستم که مثل دیروز دیگر نارنجی نیست..

منم و ..

یک برگ نارنجی در دست..

که به یادگار از پاییز امسال باقی مانده ست..

یک هو یخ می زند دلم..

پاییز امسال هم رخت برچید و

طناب زندگی را تنها گذاشت..


 
خداحافظــ پاییـزِ تن طلایی
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بعضی وقت ها اینقدرررر دلم می گیرد که حس می کنم حتی دوای مرگ هم نمی تواند درمان آن باشد..اون وقت هاست که حس می کنم از تهه دل حال فردی که مستاصل مانده است را..می مانم..که چه چیزی بخواهم..پرده را کنار می زنم شاید بتوانم حال بدم را به گردن آسمان گرفته ی پاییزی بیندازم اما آفتاب را می بینم که کنج آسمان خودنمایی می کند..می مانم..که این بار از چه چیزی بهانه بگیرم..

صبح بعد از نماز می خواستم بزنم بیرون برای دویدن..اشتباه کردم که به زور دل بی قرارم را خواباندم..شاید همین شد که بهانه گیر شده سرِ ظهری..سر می زنم به پست های غریب قدیمی..بر حسب عادت بازخوانی شان می کنم و حال و هوای روزهای مکتوب کردنشان را لمس می کنم،دو دستی..زیر تمام پست ها شاهکار آپلود سرور هایی را می بینم که روزی فعال بودند،اما امروز نه..یاد عکس هایی می افتم که دوستشان داشتم،و حس می کردم حس قشنگ تری به پست هایم می دهند اما حالا حتی نامی هم ازشان در وبلاگم به جا نمانده..!به خودم بد و بیراه می گویم که چرا نباید از فضای پهناور وب صد مگابایتش مال من باشد..بعد خودم را آرام می کنم و به یاد می آورم که فقط برای خودم می نویسم و دل خودم..نه برای بیننده و خواننده ای..بعد باز جواب می دهم به خودم که خوب اگر پست ها دچار عکس بودند دل خودم هم بیشتر ذوق می کرد..یه هو حس می کنم دلم خسته تر از آنی است که حوصله ی این بگو مگو ها را داشته باشد..ناگهان صدای زنگ گوشی هم خوان با نوای وبلاگ می پیچد در فضای سبز اتاقم..همچون نسیم خنکی می وزد بر بلندای قله ی تنهایی..دوستی است،دوستی که فضای تنهایی را برای چند دقیقه غبارآلود می کند..غباری که نفسم را کمی باز می کند..

اگر خدا بخواهد و اشتباه نکرده باشم فردا هم از آن روزهایی خواهد بود که دوستش خواهم داشت،چون می دانم کمک می کند از پریشانی در بیایم.صبح که انشاا... بهشت زهرا..برای بعد از ظهر هم سید دعوتنامه ی فوتبال فرستاده است.بچه که بودم از هر چیز ترسیمی داشتم در ذهنم،حتی از آدم ها..از جمعه ها ترسیم یک دیوار بلند سبز رنگ داشتم..از آن دیوار های محکمی که راحت می توان بهشان تکیه داد و در پناهش دمی استراحت کرد،فارغ از شر و شور دنیا..بزرگتر که شدم حس کردم دیوار خیالم فرو ریخته است..اما مدتی ست حس می کنم نه..هنوز هم..می توان..گاهی..به کسی..با خیال راحت..تکیه داد..شاید فردا...

آخ که پاییز دارد می رود.باز می آید،می دانم..می دانم پاییز هست همیشه اما منم که باری پاییز های همیشه گی را شاید زیر درختی برگ ریز آرمیده باشم..برای همین هم دلم تنگ می شود خوب..که شاید پاییز نارنجی را بار دیگر نبینم..وسط باد و بورانش غرق نشوم و مثل برگی نارنجی که می افتد بیفتم جدا از فصلی که در آن زاده شدم..آخ که چقدر دلم تنگ پاییزی است که گذشت و نفهمیدم کی گذشت..آخ که چه دل تنگ پاییز سال بعدم..چندان دل خوشی ندارم از یلدا..مژده ی زمستان و بهار و تابستان می دهد..نوای تمام شدن پاییزش تا صبح گوش فلک را کر می کند..

روز آخر پاییز و من و جایی که دوست دارم در آن باشم..چه خوب..بگذار بیهوده امیدوار باشم،حتی اگر تمام پل های امیدواری خراب شده باشند..


 
از اون روزا که دوس دارم
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ

یه روز باحال..از اون روزایی که دوس دارم..

صبح میرم سر کلاس..خیلی خوبه..با خودم میگم چرا این همه جلساتشو از دست دادم درسی رو که با وجود اینکه بار دومه دارمش اما از شنیدنش و بحث کردن راجع بش لذت می برم..استاد چند صفحه ی آخر رو درس میده و کلاس تموم میشه..با دوست جون شمسی پوری می زنیم بیرون..میریم بوفه و عدسی می خوریم و چایی.میون برف ها می لولیم،عکس می گیریم،حرف می زنیم راجع به اتفاقات اخیر دوست جون..با آدم برفی که بچه ها ساختن عکس یادگاری می گیریم..بعد باز حرف می زنیم کمی..به ساعت نگاه می کنم..به دوازده نزدیکه،خدافظی می کنم و راه می افتم به سمت استخر..به کفشام نگاه می کنم و پاهایی که یخ زده..زمستون امسال هم رسید و من بر خلاف اصرار های مامان یه کفش درست درمون نخریدم واسه زمستونم.نمی دونم با کی عهد نانوشته بستم که هر سال با پوشیدن کفش سوراخ آب های یخ برف و بارون رو مهمون کفش و جورابم می کنم..حتی اگه صد تا کفش سالم هم داشته باشم باید اونی رو که دوست دارم بپوشم،مهم نیست که چقدر سوراخ باشه یا چقدر قدیمی..خوب اگه این کارا رو نکنی که بهت نمیگن دیوونه..!هر چیزی بها و ارزشی داره دیگه..!نیست..؟

استخر..یادش بخیر..یادم نیست آخرین بار کی اومدم..یاد پارسال همین موقه می افتم..که چله ی زمستون تربیت بدنی رو شنا برداشته بودم..مربی بازنشسته ی تیم ملی هفت تا شاگرد بیشتر نداشت اون ترم..یادش بخیر..چه حالی می کردیم..راهم نمیدن چون هنوز ساعت دوازده نشده..صب می کنم چند دقیقه ای رو.نزدیک به دوازده که میشه به زور خودمو می چپونم تو..!فکرشم نمی کردم یه روز تنهایی بیام استخر دانشگاه..اما از وقتی باشگاه رفتم روحیه م تغییر کرده.بهتر شده.می زنم به دل آب و تا جون دارم شنا می کنم.بعدش هم مطابق یک عادت قدیمی می چرخم بین آب داغ و آب سرد،گاهی هم بینش به سونا بخار سر می زنم.ولی هیچی مثه آب سرد نمیشه برای منی که درونم انگار چیزی در حال سوختنه..هر چقدر می مونم خسته نمی شم از آب سرد..سرمو می چرخونم تا ببینم دور و برم رو،چشمم به این تابلو می افته و می میرم از خنده:

 

 

استخر یه سانس هایی دست بچه کوچولوهاست،بچه هایی که واسشون استخر دانشگاه رو اجاره می کنن تا بیارنشون آب تنی.هی به این فک می کنم که این جمله چه معنی می تونه داشته باشه و همینطور انگیزه ی صاحب اثر و فازش رو.یعنی بچه های بد می تونن برن سونا..؟خدایا........:)

می زنم بیرون..با یه تن خسته اما پر انرژی واسه یه روز پر کار و پر حال..!نهار چلوکباب بدون گوجه ست!می زنم تو رگ و می رم خونه.مامان می خواد بره میدون واسه خرید.بابا هم حال تنها موندن تو خونه رو نداره و می خواد بیاد.دست جمعی حاضر می شیم و راه می افتیم سمت میدون.ساعت نزدیک پنج هستش که می بینم داره دیرم می شه،به مامان بابا میگم و راه می افتیم سمت خونه..

می رسم خونه..با نون بربری تازه ای که تو راه خریدیم مامان واسم دو تا لقمه ی پر چرب کره ای درست می کنه و راهی میشم.مدتیه جایی می رم واسه تدریس.تابستون تو یه موسسه فرم پر کرده بودم که الان که نزدیک امتحان های پایان ترم همه محصل هاست بهم زنگ زدن.مامان شاگردم ازم خواسته که جلسه های بعدی که می خواد بگیره رو به موسسه چیزی نگم تا نخواد پول بیشتری به موسسه پرداخت کنه.اولش تایید می کنم اما بعد پشیمون می شم.آخه من تعهد دادم به موسسه که بدون اطلاعش کاری نکنم.اگه بدون اطلاع موسسه کلاس بگیرم یعنی رسمن زدم زیر حرف خودم و مسلمن این دو زار پول هم به مشکل شرعی برخورد خواهد کرد.از طرفی می بینم که خانواده ی پسره خوب شاید سختشون باشه که بخوان این همه پول رو برای چند جلسه برخورد کنن..(منظورم همون پرداخت کنن بود!حیف سوتی به این زیبایی دیدم که ویرایشش کنم..خوب بذار خلق خدا بخونن روحشون شاد بشه..اشکالی داره مگه..:) )مسئله اینجاست که موسسه می خواد تقریبن اندازه ی من از هر شاگرد پول بگیره..یعنی یه چیزی بیشتر از پورسانتی که حق داره واسه بازاریابی به خودش اختصاص بده..امروز جلسه ی پنجمه و باید زل بزنم تو چشم های مادره و بش بگم نمی تونم..شرمنده..(منظورم از امروز وقتی هست که دارم می نویسم،نه اون لحظه ای که داشتم می رفتم سر کلاس!)می دونم باید چه کاری رو انجام بدم اما خوب دوس داشتم راجع بهش با کسی حرف بزنم.بگذریم بهتره..مگه نه..؟

کلاس تموم میشه و میرم باشگاه.خیلی لاغرم اما واسه گرم و سرد کردنم اول و آخر برنامه تردمیل نوشته.اهمیتی نمی دم که لاغر تر بشم.هر بار روبروی آینه روی تردمیل وایمیسم،به خودم نگاه می کنم،به آهنگ گوش میدم و پاهام رو محکم و با صلابت می کوبم و مثل خر می دوم.شُر شُر دارم عرق میریزم اما عین خیالم هم نیست..می دوم و می دوم و می دوم..یک و دو دهم کیلومتر می دوم.به یاد ندارم آخرین بار کی یک و دو دهم کیلومتر دویده ام..شاید هیچ وقت..!خیس عرق شده ام،طوری که کسی ببینتم بلا شک یقین می کنه الان ازز زیر دوش عرق اومدم بیرون..دوش عرق..فک کن..!:دی

به آب تنی امروز اکتفا نمی کنم و آخر سر ده دقیقه می رم سونا و بعد هم نوبت کاری می شه که عاشقونه دوسش دارم:دوش آب یخ..انگار بدن تب دارم آروم می گیره..خیلی دیر شده اما تقصیر علیرضاست،یار هم باشگاهی ام.دوس نداشتم بریم سونا اما همیشه گیر میده که بریم.میریم بیرون،هیچ کسی باقی نمونده جز کارگر باشگاه و مسئول بوفه.کامپیوتر خاموش شده و کارت های عضویتمون نمی تونن قفل های الکترونیکی کمد ها رو باز کنن.لخت و عور منتظر موندم که ببینم چه خاکی باید توی سرم بریزم..کارگر باشگاه زنگ می زنه و از مدیر می پرسه و به هر بدبختی هست کمد هامون رو باز می کنه..

سر کلاس بودم..داشتم درس می دادم..یه جا تو کتاب مثالی زده بود..واسه مثال باید چیزی تایپ می کرد،چیزی که تایپ شده بود شعری بود از سعدی و شعری از حافظ.کامل نه..یه دو بیتی فقط..چند لحظه ای خیره خیره به شعر حافظ نگاه می کنم..مثل باری که فهمیدم اسم پسره محمد جواد هستش..اما این بار انگار طولانی تر میشه،بار چشم های منتظرش رو حس می کنم و سکوت رو می شکنم و ادامه میدم..خدای من..چه غزلی بود..

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت 

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم 

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت 

 

حتی حوصله ی هم طراز کردن متنش رو هم ندارم..اشکای دونه دونه بهم امون نمیدن..


 
نمیشه..
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
شهرِ مـه گرفتـه
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دارم می روم باشگاه،شاید حالم کمی بهتر شود..شاید افکاری که در سرم مثل کرم در حال چرخیدن هستند از بین بروند..ماشبن نمی برم..پیاده می زنم بیرون،شاید هوایم عوض شود..شاید باران بشوید زنگار های کهنه ی این دل رنگ و رو رفته را..می زنم به دل جامعه ی لجن گرفته ی پوسیده ای که در آن زندگی می کنم..بوی گند حالم را بهم می زند..زنی که صورتش را پشت چادر مخفی کرده و التماس کنان به دنبال اسکناسی دویست تومنی می گردد تا از کسی بگیرد و به وسیله ی آن بوی نان تازه را مهمان خانه ی محقرش کند..تنها بیست متر جلوتر سوسول هایی که دوست دختر امشبشان را شام و قلیان مهمان سفره خانه کرده اند و به قول عباس گشت ارشاد آیینه بغل ماشینشان پول خون آن زن است در حال پرسه زدن هستند..یک کوچه بالاتر زنی در حال بحث با مرد میوه فروش است،راجع به شیرین بودن پرتقال ها..خیابان کناری پیرمردی که با داشتن 60 70 سال سن با بدنی نیمه فلج شاگرد مغازه ی دوزندگی است..!شاگردی برای صاحب مغازه ای که هم سنش نصف اوست هم تجربه اش..برای بدست آوردن ماهی چهارصد پانصد هزار تومان اسکناس پاره!اسکناس پاره هایی که آخرین باری که هم صحبتش بودم برایم اعتراف کرد با آن ها شهریه ی دانشگاه فرزندانش را می دهد..انگار اسکناس پاره هم گاهی به یک دردهایی میخورد..نه..؟سکانس آخر این فیلم مستهجن به باشگاه خاتمه می یابد..باشگاهی که تعدادی آدمیزاد پوشیده شده در لباس های قشنگ و رنگ و وارنگ چنان در آن در حال ورزش کرذن هستند که آدم یادش می رود که چه خبر ها که آن بیرون نیست...البته سکانس آخر این فیلم خیلی مانده که فرا برسد..شاید این سکانس آخرِ امروزِ من بود فقط..ای کاش با ماشین آمده بودم..لا اقل شیشه را می دادم بالا و بوی گند کمتری حس می کردم..لا اقل سکانس ها با دور تند از جلوی چشمانم می گذشتند و از لا به لای تصاویر پراکنده ی شان چیزی دستگیرم نمی شد..حالم اصلن خوش نیست..می خواهم بالا بیاورم تمام روزهایی را که زنده بوده ام..

راستی..کاش هر روز خدا جمعه بود..دلم گرفته..دلتنگ جمعه ام..بیشتر از تمام روزهای کودکی..


 
یــــادِ یــــارانــــــ . . .
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

ای خدای من...بزرگی و عظمتت رو قربون برم...اراده کردی و خواسته م رو مستجاب کردی...منی که وقتی مامان خونه نباشه تا ساعت 9 10 از جام بلند نمی شم به اراده ی تو ساعت 5 از خواب بلند شدمو آماده شدم رفتم بهشت زهرا...خدایا چه حالی دادی امروز بهم...خیر دنیا و آخرت نصیبم شد...الان داشتم عکسا رو می دیدم..با خودم فک می کردم که آیا بیداری بود یا یه خواب بود..؟بعد از یک ماه بالاخره به خواسته م رسیدم و صبح زود تنها رفتم بهشت زهرا...عکسا رو که می دیدم باورم نمی شد بیداری بوده باشه..انگار فقط یه خواب خوش بود...همین...نه بیشتر...خدایا...چقدر خوب بود...چقدر حالم عوض شد...خــدا........

حرفام به همین جا ختم میشه و ادامه نداره.


 
تنها در خانه
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هیچ کس نیست،خودمم و خودم.دلم هم که گیر تر از همیشه...

خدایا...به حقارت خودم هیچ گونه شک و شبهه ای ندارم اما می دونم که هر چقدر که من حقیرم میلیون برابر بار تو بزرگ تری و بخشنده تر...خدایا...تو فقط کمک کن من فردا خواب نمونم...خودت که می دونی چه دلتنگم...خودت که می دونی چه روز کسل کننده ای در پیش دارم اگه خواب بمونم...ای خدا...چقدر حرف بود این چند روز و نزدم..انگار قلمم خشک شده بود...شاید هم به خاطر بر هم خوردن خلوت بکرم بود...نمی دونم.........فقط می دونم آشفته حالم....خدایا،من الان می خوابم،تو هم کار فردامو خودت بساز...منتظرم ها...با یه دنیا چشم امید............


 
فـــا ـــصـــله
ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 کاش می شد خط فاصله را از صفحه کلید بیرون کرد..

 کاش می شد جای خالی را فراموش کرد..

 کاش می شد درب خروج را گِل گرفت،سوزاند..

 کاش می شد هیچ وقت نرفت،همیشه آمد،همیشه ماند..

 کاش می شد دوری را غلط گرفت..دوستی را زیرخطــ کرد..

 کاش...

 کاش...

 کاش...

 تا خودِ صبح در دنیای خیالم قانون وضع می کنم...

 صدایی فضا را پر می کند و سقف سستِ دنیایم را می ریزد به سرم...

 چشم باز می کنم..

 خیالم راحت می شود،

 آبـــ از آبــــ تکان نخورده ست...

 تلفنِ همراهم است که بی تابم شده است...

. . .

علیـــــــــــــ           ــــــــــــــــــــرضــــــــا


 
مسلمانان،مسلمانی...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٢   کلمات کلیدی: داستانک

ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻭﺍﺭﺩ ﻣﺴﺠﺪ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﮐﺴﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ؟ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﺣﮑم ﻔﺮﻣﺎ ﺷﺪ ، ﺑﺎﻻ‌ﺧﺮﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺭﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ ﺍﺯ ﺟﺎ ﺑﺮﺧﻮﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﯼ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ. ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎ ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻧﺪ ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﯿﻦ ﻓﻘﺮﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ . ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ. ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮﯼ ﺧﻮﻥ ﺁﻟﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺷﻤﺎ ﻫﺴﺖ ؟ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺣﺎﺿﺮ ﺩﺭ ﻣﺴﺠﺪ ﮐﻪ ﮔﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺑﻘﺘﻞ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﻧﮕﺎﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﺴﺠﺪ ﺩﻭﺧﺘﻨﺪ . ﭘﯿﺶ ﻧﻤﺎﺯ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ ، ﺑﻪ ﻋﯿﺴﯽ ﻣﺴﯿﺢ ﻗﺴﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺭﮐﻌﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﮐﺴﯽ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ...

منبع

 


 
غریبانــه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

چقدر تنهامو چقدر پر درد..نا شکری نمی کنم..می دانم تنهاییم از مردی که جایی جز پارک کوچک محله برای خواب ندارد و کسی جز کارتن هایش شب ها انتظارش را نمی کشد بیشتر نیست...می دانم دردم در مقابل درد تنهایی که ظرف چند دقیقه بی کس شد مانند یک شوخی قدیمی است...می دانم...می دانم...نا شکری نمی کنم...اما...فقط...در کنار همه ی داشتن ها که بسیار بسیار بسیار بیشتر از نداشته هاست...خدایا...می ترسم حرفش را بزنم...حرف زدم از آن مرد...از آن تنها...خدایا...ببخش...خدایا...ممنون واسه ی همه چیز...

اتفاقی سیاوش گوش می کنم...یاد همه ی سال هایی می افتم که از موسیقی لذت بردم و شبه بخشی از زندگیم شد...یاد موزیک بارانی می افتم که روزهای زیادی خوراک روز و شبم بود...سر می زنم بعد از مدت ها و می بینم سیاوش و محمد اصفهانی و سیاوش صحنه و سینا حجازی و شکیلا و سیروان خوانده اند...این روزها هیچ فازی برم نمی دارد،حتی فاز ذوق زدگی از دیدن اسم خواننده ای معروف در موزیک باران...تا حالا که دو تا رو دانلود کردم و نصف آهنگ رو نشنیده صدای اسپیکر رو قطع کردم...حتی حوصله ندارم مدیا پلیر رو ببندم...

خدا جون،با این اتفاق یه رنگ جدید خورد میون رنگای تیره ی این روزای دیوار زندگیم...بابت این تنوع قشنگ ممنونم ازت...خیلی بش نیاز داشتم،گر چه اولش کمی سخت و غریب باشه...بازم می خوام...خدایا...لطف کن بازم بزن از این رنگا...می خواما...نیاز دارم...منتظرم...مرسی...

به ظاهر به یاد هیجکس نبودم هیچ وقت اما به باطن چرا...خیلی...یکی الان تولدمو تبریک گفت که خیلی وقت بود یادی نکرده بودم ازش...شرمنده شدم خوب...ظاهرم هم همیشه ناخوشایند بوده اما باطنم صاف..خیلی ها رفتن..خیلی ها..پوست کلفت ها موندن..بد شد که اونا رفتن ولی خوب..اینا که موندن خب لطفش اینکه درون را می نگرند و حال را...ولی اونام که رفتن...خوب دلتنگشونم...

انگار امروز خیلی غریبم،نه؟راستی تولدمه فردا...البته مهم نیست،چون واسه من زیاد خوشحال کننده نیست،فقط یاد این میندازتم که ربع قرن گذشت و روحم متولد نشد،نکنه به گور ببرم تولد دوباره رو..؟

این عکسو هم می گذارم که ببنی و مثه من حال کنی فقط هرچقد روحت شاد شد اموات رو از دعای خیر فراموش نکن...

پ.ن:دلتنگت بودم سیلو...دلتنگــــ....


 
تخته پارهـ ـهای بدونــ بادبانــــ
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

رفیق دوست داشتنی و گلم،حمید،این بار چنان روحم رو با کلمات ناب و آهنگین دلنوشته های شعر گونه اش در بیشه نوازش داد که طاقت نیاوردم سیلو رو بی بهره از ذوق دلربای این عزیز باقی بگذارم...گفتم شعر گونه نه شعر...شاید چون حس می کنم این حروف به هم پیچیده اینقدر از هویدای جان و دل برخاسته که شاید سزا نباشد نامی جز دلنوشته بر آن نهاد...

 

 

تخته پاره های بدونـــ بادبانــــــ


 شب گریه ها همه حرام شد


 و انتظار تمام ِ نفسها را همچون ِ گرداب


 به درونش کشید...


 آنطرف تخته پاره های بدون ِ بادبان


 سوار بر مسیر ِ مبهم ِ آبها


 نه مسافری داشتند


 و نه ستاره ای راهگشای ِ مسیرشان میشد...


 خیس و درهم شکسته


 حتّی اگر با دست ِ توانگر ِ موجها به ساحلی می رسیدند


 هیزمی برای ِ دیدن ِ یک وعده ی دریا بودند...

 

پ.ن:تخته پاره های بدون بادبانت در ماه آذر آتش به جانم زد رفیق...پاینده باشی...


 
مرگــ تدریجــی
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

آرش خوابیده،حالا راحت می تونم بنویسم،متنها تو تاریکی،و با این تفاوت که بر خلاف چند بار گذشته که سعی کردم به نوشتن،این بار پرم از پوچی،از هیچ...

یاد لگن آب داغ می افتم.وقتی بچه بودم و می رفتم حمام پرش می کردم و حرارتی بیشتر از آبی که بر سرم ریخته می شد داشت،حرارتی نزدیک به جوش.گاهی که یکسان بودن حرارت آب دوش آزار دهنده می شد سطل آبی پر می کردم و روی سرم می ریختم و همین کار لذت خاصی درونم ایجاد می کرد.گاهی وقت ها که به دنبال لذت خاص تری می گشتم بی خیال همه ی سطل های آب داغی که انتظارم را می کشیدند می شدم و لگن را دو دستی بلند می کردم و ظرف چند ثانیه تمام آب داغ آن را روی سرم خالی می کردم!کل لگن به سرعت خالی می شد و باید منتظر پر شدن لگن بعدی می شدم اما آن چند ثانیه چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت..الان همان حال را دارم...تدریجی دوست ندارم...یک هو خوب است...

. . .

خرم آن روز...کزین منزل ویران...بروم...راحت جان طلبم...وز پی جانان بروم...


 
لای لالالای لالای لای...
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

احساساتی که باشی...

گِلِت رو که با احساس سِرِشته باشن...

اومممم...

تو هر نفس ممکن کلی اتفاق عجیب و غریب واست بیفته...

منتظرم...

هر نفس..

خداجون...

ای جان...

چه غریبم...

دارم پر در میارم...

ببین خدا جون...

دنبال در خروج نمی گردم...

این بار پرواز می کنم...

ببین...

خداجون...


 
خداحافظــ رفیق . . .
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم و گوش می دهم...

لای لالالای لالای لای...

لای لالالای لالای لای...

خداحافظ رفیق...!

چقدر معنی می دهد...چقدر می گنجد در لحظات ناب جدایی...لحظات در خاک رها کردن رفیقان خوب روزهــا...لحظات تلخ رفتن و نیامدن...لحظات خیره ماندن و زبان به کام گرفتن و خیس از باران تنهایی شدن...

فکر محرم به سرم بود،و اینکه چقدر زود تمام شد و گذشت...چقدر اشک نریخته به چشم نگه داشتم برای شب های بعد و چه ناغافل تمام شد ده شب...انگار قسمت بود بار امانت تا اربعین امام به دوش بکشم...شاید هم قسمت بود بار امانت زمین نگذارم،فقط به دوش بکشم...باورم نیست،محرم امسال همـ...تمامـ...شد...لای لالالای لالای لای...در همین افکار غوطه ور بودم که گوشم را نوازید تیتراژ زیبای فیلم خداحافظـ رفیق...

از یاد نمی برم روز های ناب و پاک نوجوانی را...روزهای پر از تلویزیون و کتاب و دلدادگی...تلویزیونی که هنوز خاموش نشده بود و در برنامه ی روزانه ام جایی برای دیده شدن داشت...کتاب هایی که هنوز غبار غربت به جلدشان ننشسته بود...دلی که هنوز نشکسته بود و فابریک بود...روزهایی که شاید الان به آنها باید بگویم خداحافظـ رفیق...رفته اند...نیستند که بشنوند...برای دلخوشی خودم می گویم...همین...دیدن یک اپیزود از فیلم خداحافظـ رفیق کافی بود تا تمام نداشته هایم را ببارم،نیاز به روضه ی ارباب نبود...به خواب نمی دیدم همچین روزهایی هم برسد اما رسید...خیلی چیزها بود که در خواب نمی دیدم و رسید...کاش می دانستم برای فردای عمر تقدیر چه خوابی برایم دیده است...

چقدر کم حرف شده ام این روزها...مثل قبل بیرون نمی ریزم...می خورم و سیری نمی پذیرم...

برای بار یکصدم می شنوم...برای بار یک هزارم می خوانم...خداحافظــ رفیق...

می بارم و . . .

می خوانم . . .

لـایــ لـالـالـایــــ لـالـایـــ لـایـ . . .

 



 
بن بست پیر خاطرات من
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

پرسه می زنم حوالی بن بست متروکه ی خاطرات...پست هایی را می بینم که خون بذرشان بوده و اشک آبشان...چه زود دارند قدیمی می شوند...عکس هایی را می بینم که به لطف سایت وطن دانلود از بین رفته اند،و باید دوباره به دنبالشان بگردم...روزهایی را می بینم که خاطره می چکد ازشان و جایی نداشتند جز مدفون شدن در بستر بن بست خاطرات...علیرضایی را می بینم که...

قنطورس...نیمه ی دونده ات کو؟گویی سال هاست بریده اندش...یک گوشه افتاده...تنها اشکی دارد برای چکیدن و زبانی برای حرف زدن...اما پایی ندارد برای دویدن...هنوز خودش نمی تواند بدود...فکر کن دنبال کسی هم بگردد که پا به پایش بدود و اشک بریزد...تکانی در کار نیست...نفس می کشد  تا زنده بماند و یاد کند از روزهای دویدن در زمین های آزاد...یکی دو روز نیست عزیز...سال هاست که نصفش کرده اند...سال هایی دور...اینقدر دور که فکر می کند مادرزاد نصفه به دنیا آمده...شاید قسمت این بوده تا مانند همنوعانش بیهوده صحرا ها و جنگل ها را پشت سر نگذارد تا دنبال نیمه ی گمشده بگردد...قنطورس آذری بی ادعای من...آرام بگیر...با خونی که رفته شاید نفس های آخر باشد...شاید اصلن خودش آمد و چشمان بسته ات را به روی خودش روشن کرد...شاید اشک ریخت و در آغوشت کشید و با هم دویدید...شاید برای همین بود که هیچ وقت نتوانستم مثل آدم راه بروم،چون نیمه ی انسان را به زور بخیه ام کردند،به من نمی خورد...

 

پ.ن:روزی به هم می رسیم آخر...این دنیا که چیزی نیست، پُلی ست فقط...هنوز جام های زمان زیادی باقی مانده که باید پرشان کنم از انتظار تو...


 
عکسِ خاطراتــــ(3)
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩   کلمات کلیدی: عکس

                  

 

                

 

                           

   

                          

 

                                            

 


 
قنطورس تنهاست . . .
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بر فراز تپه قنطورس ایستاده است
نیمی اسب,نیمی انسان
سم هایش,سم اسب
نیرویش,نیروی اسب
غرورش,غرور اسب
اما اشکهایش,اشک های انسان

بر فراز تپه قنطورس در رفت و آمد است
چرخی دور کوه میزند و باز میگردد
فرو تر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق مادیانی شد
که با او به هر جا میرفت
می دویدند و دشت ها را درمی نوردیدند
قنطورس و مادیان وحشی.


پس از دویدن و درنوردیدن
آرام گرفتند
قنطورس میخاست حرف بزند اما سکوت کرده بود
و مادیان انگار شبحی از یک مادیان بود.


بر فراز تپه,قنطورس
چرخی دور کوه زد و بازگشت
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی


قنطورس یکبار عاشق دختری شد
که در رویا هایش او را دیده بود
در جنگل,نجوا کنان,با هم گام بر میداشتند
قنطورس و دختر زیبا.


وقتی گام زدن و نجوا کردن به پایان میرسید
سکوت میکردند و می گریستند
برای اینکه قنطورس,که نسیم ملایم تنش را نوازش میکرد,
به موجودی نیاز داشت که با او چون اسب بدود.


بر فراز تپه,قنطورس
از کوه بالا میرود و باز میگردد
فروتر از دنیای واقعی
فراتر از دنیای انسانی.


بر فراز تپه قنطورس ایستاده است...

پ.ن:دور شدم ازت...بیا تا با هم بدویم...با هم حرف بزنیم...بیا پیشم...منتظرت می مونم...حرفامو نگه می دارم تا بیای...


 
این صدای طپش قلبم نیــستــــــ
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٥   کلمات کلیدی:

در نهانخانه ی دلــــ سینهــــ زنیــستـــــــ  .  .  .



 
یادداشت جدید،داستان پاره آجر
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان ، یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد . پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است . به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند ….

پسرک گریان ، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو ، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .
پسرک گفت :
” اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند . هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم ، کسی توجه نکرد . برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم . ”
” برای اینکه شما را متوقف کتم ، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم ”

مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت … برادر پسرک را روی صندلی اش نشاند ، سوار ماشینش شد و به راه افتاد ….
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما ، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند ….
اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند...

 

می خواستم لینک کسی که این مطلب رو تو وبلاگش گذاشته بود رو بدم و الکی پستمو شلوغ و طولانی نکنم،اما به دلایلی معذور شدم از لینک دادن به اون وبلاگ...حتی خواستم لینکشو که خودجوشانه به لینک لیستم اضافه کرده بودم رو هم پاک کنم به دلیل همون معذورات اما...خدایا!چقدر حرف هست میون 4 تا استخون شکسته ی این سینه...

از وقتی این داستانو خوندم واسه خیلیا تعریفش کردم،تا از اتفاقات بد زندگیشون به بدی یاد نکنن و یاد این پاره آجر بیفتن،اینقدر تعریف کردم که خودم یادم رفت که باید نفر اولی باشم که از این داستان درس می گیرم...

دیشب پاره آجر افتاد تو زندگیم،خدا یه دست انداز تو رام گذاشت،آخه خیلی تند داشتم می رفتم،ممکن بود به فنا بدم خودمو...

چقد حرف دارم...چقد ساکتم...چه حال غریبی...خدای من...

کم شبی نیست امشب...کمی شبی نیست شب تاسوعا...کم شبی نیست...التماس دعا دارم...خیلی زیاد...اگه اشکی چکید...اگه ناله ای جوشید...اگه دستی رسید...منو هم یادم کن...