بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

واقعیت
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات

خیلی تلخه . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هیچ جا جای من نیست...


 
توی هوای تـو . . .
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات

هنوزم وقتی در خونه رو به هم می زنم و میام بیرون چشمام ناخودآگاه دنبال یه پراید سفید کثیف خسته ی کره ای می گرده نه یه پراید صفر...هنوزم با خاطراتت دلخوشم...با همه صدای بلند خنده هایی که توی اتاق کوچیکت پیچید...با همه فریاد هایی که تو صدای بلند ضبط و باندت گم شد...با همه خاطرات شیرینی که توی تو اتفاق افتاد...با همه استارت زدن های دلهره آور که ممکن بود به روشن شدنت منجر نشه...با ریز ریز گرد و خاکی که همیشه ی خدا روی داشبوردت نشسته بود...با آت آشغال هایی که تو هر گوشه ت جا خوش کرده بودند و منتظر بودن بعد چند روز روونه ی خونه ی اصلیشون یعنی سطل زباله بشن...اَ...چقدرررر خاطره...روزایی که می رفتیم با هم جمشید و تو که سر بالایی سفت و سخت جمشید رو با دنده ی سبکتر از یک نمی تونستی بیای پشت سرت ترافیک راه مینداختی و بنز و بی ام دبلیو و تویوتا هایی که از کنارت رد می شدن با نگاه چپ چپ و تحقیر آمیزشون بدرقه ت می کردن اما عین خیالتم نبود و هم خودت می خندیدی هم راننده ی بی غمت...هـِــی...یادش بخیر...روزی که با امیر نظری و سید و داوود رفتیم جمشیدیه،قبل از تعطیلات عید نوروز بود...روزی که با سید و داوود رفتیم آهار...روزی که با سید و داوود و محسن دلقک رفتیم سعد آباد و جمشیدیه...کنار یه لکسوز که دست کم اندازه ی 30 تای تو قیمت داشت وایسادیم و از راننده ش خواستیم شیشه رو بده پایین...و در نهایت احترام ازش پرسیدیم آقا راست می گن پولدارا غم ندارن؟راست می گن مریض نمی شن؟(و چون سنش زیاد بود و مثه خودمون جوون نبود سوالِ معروفِ "راضی هستی ازش؟" رو قورت دادیم تا فک نکنه قصد توهین داریم)نگامون کرد و گفت نه آقا...دروغه...پولدارا هم غم دارن،هم مریض میشن...ازش رد شدیم و یک ساعت از تهه دل داشتیم می خندیدیم به همین اتفاق و مثل همیشه صدای خنده های من و دوستام گوش تو رو که صبورانه مشغول حرکت بودی کر کرده بود...چقد دلم تنگ شده واسه اینکه دوباره سید و داوود و محسن رو با هم دیگه ببینم...ای خدا،امون از این خاطره ها...چقدررر اتفاق درونت افتاد،ازش میشه یه شاهنامه نوشت!کاش هر روز با تو بودن رو روی کاغذ های سفید خط خطی می کردم تا الان قسمتی از اون روزهای غجیب،قشنگ،شیرین و گاهی تلخ ثبت شده داشته باشم...خدای من...چقدررر خاطره........................اوفــــ.......همه ی این روز ها یه طرف...روزی که مادر سوارت شد و رفتیم خونه ی عمه یه طرف...خدای من...چه روز خوبی بود...ای خــــــدا...می کشن منو این خاطره ها...

رودتر باید این پستو می زدم،اما مصادف شد با امروزی که دیروزش یه تصمیمی قطعی شده بود که همونم منجر به مکتوب کردن و نشر این پست شد...سخت بود واسم گذشتن از تو...سخت تر از سخت...اما باور کن مجبور شدم...دنیای جای ایستادن نیست انگار...دوران کودکی و خواستن همه ی نداشته ها و داشته ها دیگه گذشته...باید اینو توی کله م کنم که دنیا محلیه برای گذر...باید از چیزی که داری بگذری،می خواد کم باشه و می خواد زیاد...یا خودت می گذری و یا روز آخر به زور مجبورت می کنن بگذری...چه بهتر که بیشتر موقه ها خودمون بگذریم پس و کمی بها ببخشیم به این گذشتن خود جوشانه...

 

                                     

 

                                        

 

                                       

 

خیلی دلم واست تنگ میشه...مواظب خودت باش رفیقــــــ همیشگی و خوب روزها...

      


 
عکسِ خاطراتــــ(2)
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،عکس

 

                          

 

                                  

 

                        

 

 

     


 
خــــدایــــــــــــــا . . .
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

.   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .

.   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .   .


 
عکسِ خاطراتــــ
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،عکس

فک کردم شاید بد نباشی بعضی عکس هایی که می گیرم رو اینجا هم بگذارم...نه؟ 

فعلن 18 تا رو گلچین کردم که بخش اولش رو آماده کردم واسه انتشار.          

 

 

                          

 

 

 

                      

 

 

             

 


 
ر ا ز
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

یه شب عجیب و پر قصه ی دیگه،و کلی اتفاق جدید،کلی نشونه و کلی فکر و کلی شادی و کلی غم دیگه...عزیزی که می بینی حاضر ِغمت رو به جون بخره و مثل کوه پشتته در جالی که خودش...خودش دردایی داره که وقتی می شنوی یادت می ره تو هم روزی مثلن دردمند بودی...انگاری یه معجزه ست،انگاری یه الهام بخشه،انگاری یه پیام آوره...خدایا...یه کوه زمینی دیگه واسه تکیه دادن...چیا واسم صلاح دیدی توی این راه؟خدایا...یعنی اینقدر دعا کردم و گفتم کمکم کن،راستی راستی اینطوری دعام مستجاب شد؟معلومه که شد...چطور شک دارم...خدایا،چقدر تو مهـــربونـــی و چقدر راه گشا...خدا جون،دست ازم نکش،دستمو ول نکن خدا...خدایا،بابت خلق شبی که پر بود از اشک و لبخند ازت ممنونم...بابت همه چیز ممنونم خدا جونـــ . . .

زندگی  دیکته  گفت  و ما  همه ش  غلت  پشت غلط

عشق  و  نوشتیم  با  الف  نقطه  گذاشتیم  تهه  خط

مــنـــو  از   اول  هـمــه  جـا  نـشــونـدن  آخـر   کـلـاس

حالا می گن یه کاری کن،می گن حسابت با خداست

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

خــونــه ی بــی چـــراغ مــن از تــو هـمـیـشـه روشـنه

بـخـشـش  چـنـدم  تـوئـه  تـوبـــه ی  چــنــدم   مــنـه

تـــــو بــهـتـریـن رفـیـقـــمـی نـمـیـشـه از تـو دل جـــدا

گـمـم نـکـن تـو تـاریـــکـی دسـتـمـو ولـــ نـکـن خــــــدا

خــدا  اجـازه  مــن  دلـم  بـســتـه  بـه  زنـجــیـر  غمت

نـگاه  نـکـن  بـه  جــرم ِ  مــن نـگــاه بـکـن بـه کـَرَمــت

 

 

پ.ن 1 :گوش دادن کاملن اتفاقی به این ترانه در حالی که قصد نوشتنش رو نداشتم و در حالی که ناخودآگاه از عبارت دستمو ول نکن خدا توی متن پستم استفاده کرده بودم رو نمی تونم نشونه به حساب نیارم و لزومی هم نمی بینم توضیح بدم که چقدر اتفاقی شد،باشه!من دیوونه و تو عاقل...دستمو ول نکنـــــــــــــ خــــــــــدا...

پ.ن 2 :مــــامــــانـــ . . .باید بگم هر چند بی ربط باشه...مامان بهت افتخار می کنم که اینقدر دلت بزرگه که وقتی میری جایی که می دونی مستجاب الدعوة هستی و می دونی دعات هر لحظه شنیده می شه و برآورده،به عنوان نفر اول تنها پسر عزیز دردونه ت رو دعا نمی کنی،دختر خواهر شوهرت رو دعا می کنی که می دونی بیشتر از پسرت به دعا نیاز داره...دختر خواهر خودت رو دعا می کنی که می دونی گرفتار تره...مامان...با تمام وجودم بهت افتخار می کنم که از نوادر دورانی...دوستت دارم مامان...یه دونه یی..


 
پوکهـــ ــهـــای خـــاطرات
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

در  ابتدا با لبخند چشمانم به روی داستان باز شد،لبخندی به وسعت آسمان...تصور می کردم روزهای بهتری نیز در راه است و در فکر این بودم که چطور خواهم توانست طول لبخندم را به مقیاس طول روزهای خوب هر روز گسترش ببخشم...لبخندی هایی ماورای وسعت آسمان عجین شده با روز هایی فرا تر از گستره ی خوشبختی...در همان بدو ماجرا بود که حس سردی فلزی سخت بر پیشانی ام کاخ نیمه تمام آرزوها را نابود کرد...زمان با خشابی پر شده از گلوله های زندگی انتظارم را می کشید و من بی دفاع تازه وارد بدون تلف کردن ثانیه ای دستانم را بالا گرفتم،تسلیم...بی توجه،بی مهابا شروع به شلیک کردن نمود و اکنون تنها چیزی که باقی مانده پوکه های خاطرات است که در حجم سرخ رنگ خونم در کنار صورتک سردی که لبخندی کهنسال و نارس بر لبانش خشک شده غلط می خورد...آهـــ که زندگی فریبی بیش نبود...

 



 
جــانـــا سخنـ از . . .
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: حافظ

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود   وین راز سر به مهر به  عالم  سمر شود
گویند  سنگ  لعل  شود  در  مقام صبر   آری   شود   ولیک   به  خون  جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه   کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از   هر   کرانه   تیر   دعا   کرده‌ام  روان   باشد   کز   آن   میانه  یکی  کارگر شود

 

پ.ن:طبق معمول همیشه،پیشآمد یه نشونه و یه غزل از حافظ سخندان نکته بین بدون اینکه نیتی کرده باشم و یا دیوانی باز کرده...طبق معمول همیشه...مثل همه چیزهایی عجیب دیگه ای که در زندگیم می بینم و اینقدر بهشون عادت کردم که هنگام وقوعشون جای هیچ گونه تعجبی باقی نمی مونه...طبق معمول همیشه...


 
اینجا،تنها،من...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،حافظ ،اسب

بر خلاف همیشه که با سر بالا و چشم به مانیتور تایپ می کنم دارم این بار به دکمه های سفید لپ تاپ نگاه می کنم.جالبه...به جای اینکه باعث شه سرعت تایپم بیشتر بشه توی تایپم تاخیر ایجاد می کنه...چرا...؟واسه اینکه عمری دل رو دادم به خدا و چشم بسته راه رفتم و کلن عادت به خیره شدن به راه ندارم...؟واسه اینکه نگاه به کاری که باید بکنم همیشه آزارم میده و عادت دارم تمام کار ها رو چشم بسته دور بزنم؟اوم م م م،مهم نیست...سرم رو می آرم بالا،و نگاهم رو پراکنده می کنم بین تمام دیوار های سبزی که اطرافم رو فرا گرفته...دیوارهایی که احوال مختلفی از من دیده...روز های خوشی و نا خوشی فراوان...روز های جیغ و ترانه و همین طور روزهای ترانه و اندوه...چی دارم می گم؟کجای دریای زندگی دارم دست و پا می زنم؟چقدر پراکنده حرف می زنم!چقدر عجیبم!این قدر عجیب که کسی یارای رسیدن به گرد پام رو هم نداره(و مسلمن این ویژگی افتخار نیست که بخوام در ابراز وسعتش اغراق کنم)،این قدر عجیب که خیلی ها بم می گن دیــوونــه،و منی که تره ای برای حرفشون خورد نمی کنم...اگر هم خورد کنم باز ناراحت نمی شم چون دیوونه رو یک لقب توهین آمیز نمی دونم،بلکه دیوونه ها رو آدم هایی عجیب می دونم که برای دیگران قابل درک نیستند،و چون نمی فهمن دیوونه ها رو مسخره شون می کنن،حق هم دارند...دنیاشون از دنیای دیوونه ها جداست...عاقلند...بالاخره باید چیزی که اختلافش با زمین اون ها مثه آسمونه رو مسخره کنن دیگه،نبــاید...؟معلومه که باید!از چی داشتم می گفتم؟از تابلوی شریعتی با پس زمینه ی دیوار سبز اتاقم که عمریه غرق دریای چشماشم؟یا از مادیاتی که هیچ وقت واسش ارزشی قائل نبودم؟از حسین پناهی می گفتم که از وقتی رفت یه گوشه از قلبم رو با خودش برد؟یا از ترانه های یغما که معمولن باید با صدای سیاوش سِرو بشه و گر نه اون طعم همیشگی رو نمی تونه داشته باشه؟از چی می گفتم...؟از چی بگم...؟از اینکه دردم اینه که همدرد ندارم؟آهـــــ...دارم به خود واقعیم زیاد نزدیک میشم،خط قرمز رو نباید رد کنم...هر چی باشه اینجا یه محیط فرهنگی ادبیه و حق ندارم اینجا دیوونه بازی در بیارم،جای دیوونه بازی دیوونه خونست نه اینجا!خدای من،من،تنهایی،دریای فکر و حافظ،که حرف من رو در قرون پیش از من گفت و من هنوز نبودم که در دلم نشست سخن شیرینش...

در  نظر  بازی  ما  بی  خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان  نقطه ی  پرگار  وجودند  ولــی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

 

تنهام تو اتاق سبزم و دوس ندارم این تنهایی رو...دوس دارم برم بیرون...کجا ها دوس دارم برم؟اوم م م م ...دوس دارم ماشین باشه و با بهزاد یا رضا بریم فرح آباد...اونجا مثله قدیما چشم آذر رو بکشم بیرون،یا آپاچی،یا نهایتش پرادوی نیمه وحشی رو که الان دیگه احتمالن مردی شده واسه خودش،بزرگ شده و اون شور و شر دوران کره گی رو از دست داده و سوارش رو مثه اون زمان من با مغز به زمین نمی کوبه...قبل از اینکه برم تو مانژ یه سر میرم پیش جزیره و پیمان...و مثل دوران نوجوونی دستمو حلقه می کنم دور گردنشون و بوسه بارونشون می کنم...آخیش...چه چسبید...بعد که سیر هر کار دلم خواست کردم میرم توی مانژ با یکی از اسبای محبوبم...خدا رو چه دیدی اصن،شاید با پیر پسری که عمریه عاشقشم رفتم،با جزیره...و مثل قدیما ازش خواستم جونش رو تو پاهاش بگذاره تا سیل باد رو هموار کنه به پوست صورتم...نفس می کشم تو اون روزها،زندگی می کنم،او م م م م(این بار بر خلاف همیشه صدای کشیدن یک نفس عمیق)...پلک می زنم و پرده عوض می شه...میرم به نصف روز های عمرم که در مسافرت گذشت...او م م م م...نفش می کشم تو هوای دریای شمال...تو هوای سواحل قشم و کیش و بندر عباس...تو هوای رفاقت و دوستی و برادری و لذت بردن از زندگی...تو هوای ورق خوردن کتاب خاطرات...همه ی اون لحظه های شیرین با اتفاقات به ظاهر تلخی که هر چه قدر تلاش می کردند نمی تونستند به شیرینی اون لحظات فائق بیان مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد می شن...پلک می زنم...میام توی اتاقی که توسط دیوارهایی سبز رنگ محصور شده...به خودم میگم من کجام...؟یادم میاد که اینجام من و چه تنهام من...

 پ.ن:کاش کسی بود که می شد باهاش تو ملت بدمینتون بازی کرد و عرق  ریخت...کاش یکی بود که باهاش می شد جمشید رو مثل هزاران بار گذشته زیر  پاگذاشت و تکیه زده به اون کوه بلند و خیره به تهرانی که زیر پا بود حرف از پوچی دنیا و  کمرنگ شدن احساسات زد...کاش یه نفر بود که باهاش می شد حرف از کارهای مورد  علاقه زد و با یادِ نامِ خدا به اتفاقش سی دی موزیک مورد علاقه رو انتخاب کرد،ماشین  رو روشن کرد و پس از اون ضبط رو و پیش رفت به سمت روزهای خوب...کاش یکی به  قول بچه ها پـــــایـــه بود،به قول سعید پاکـــار... به قول من پــــــا...کاشـــ.. .  .   . بین نقطه ها فاصله ای وجود نداشت . . .


 
جالم...قلبم...آهــــــــــــــ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی:

 امیـــر...

 داداشـــــــــــ....

 کجایی الانـــ آیـــآ ... ؟

 خــــوبی...؟

 دلم تو دلم نیست داداشـــــ...

 دلــ تو دلـــمـ نیستـــ...

 مواظبــ خودتـــ باشـــ ...

 به خدای بزرگـــ سپردمتــــ...


 
امروز فریــاد
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

یه گوشه نشستم و دنبال رفع و رجوع گرفتاری ها هستم،دارم فکر می کنم...چند ماه پیش فک کنم...آره...یه فیلمی دیدم و چقدر ذوق کردم از دیدنش.شاید فک نمی کردم یه فیلم ایرانی بتونه اینقدر سیرابم کنه،اما این فیلم انگار سیرابم کرد.لحظه لحظه شو بلعیدم...فوق العاده بود...مثل همیشه بعد از افتادن یک اتفاق (که حالا دیدن یک فیلم ناب بود) تو ذهنم داشتم قدم می زدم و پوشه های افکار گوناگونم رو جا به جا می کردم و تو بعضی هاش چیزی جدید می نوشتم و تو بعضی جا ها پوشه های جدیدی ایجاد می کردم...یه جاهایی کسی رو ساختم که بشه نقش اول و خودم هم که می شه گفت نقش دومی بودم که دست کمی از نقش اول نداره...خوب دوس داشتم این فیلمو بایگانی کنم تا روزی تو زندگیم شکلش بدم،آخه داستان یه عشق اساطیری بود و فیلمنامه و موسیقی و بازیگردانی ش هم حرف نداشت...داشتم تو ذهنم آرزو می کردم کاش این فیلمو بتونم با عشقم تو دنیای واقعی اکران کنم،اما آیا می شد؟در حالی که کنار گرفتاری ها غرق در روزی بودم که اون فیلم رو دیدم تصمیم گرفتم ازش با کسی حرف بزنم و بش بگم که حتمن این فیلمو ببینه،اما اسمش یادم نمیومد...هر چقدر فک می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید و از یــاد برده بودم که چه اسمی داره...کلی فکر کردم،آخر یادم اومد...امـــا...آیا درسته؟!همین بود اسمش؟!یا توهم زدم؟چرا همه چیز به هم ربط داره؟چرا اینقدر اتفاق می بینم که به راحتی می تونم به عنوان نشونه تلقی کنم اون ها رو؟یعنی دیوونه شدم؟یا قراره بشم؟شایدم دیوونه بودم...آره،احتمالاً همینه،همیشه دیوونه بودم،هستم و خواهم بود...نمی دونم...گیج شدم...به خونه می رسم...با عجله جست و جو می کنم بالا و پایین اینترنت رو و می بینم که درست حدس زده بودم و همون اسم به روی فیلمی گذاشته شده بوده که قبل از به یاد آوردن اسمش تصمیم داشتم ازش حرف بزنم...شور و شوقی بی حد و حصر دارم،باز هم یه نشونه ی جدید...اما ترجیح می دم این بار....آره،این بار...

بهتر نیست؟

 

پ.ن:گاهی چقدر راحت همه جیز به هم ربط پیدا می کند...اما گاهی از آن گاه ها تو به خودت ربط پیدا نکن...


 
حال گیری
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات

بعضی وقتا اتفاقاتی می افته دور و برت که نقشی توشون نداری اما به شدت باعث گرفته شدن حالت می شن،دقیقن اتفاقی که همین امروز ازش باخبر شدم و درگیرش شدم.تو این یک هفته کم اتفاقات رنگارنگ افتاده بود که امروز این هم اضافه شد،به خدا پناه می برم از فردا و پس فردا و پسان فردا های دگر...

خدایا،چقدر حرص خوردم امروز،چقدر عصبی شدم و چقدر اعصابم خورد شد...آخه چرا باید اینطوری بشه؟چرا باید بعضی وقتا ما آدما کرکره ی عقلو کامل بکشیم پایین و چشم بسته وسط اتوبان همت زندگی لایی بکشیم؟خدایا...به تو پناه می برم...خوب می دونم که از این اشتباهات بری نیستم و هر لحظه در تیررس تیرهای شیطان هستم و اگر تو یاریم نکنی به باد فنا خواهم رفت همون طور که امروز....

خدایا،کمک کن درست بشه...خیلی نگرانم...اعصابم خورده...به مخیله م خطور نمی کرد یه هو وسط این همه رشته افکار آشفته ای که درون مغزم وول می خورن و کشتی می گیرن مجبور شم همچین معضلی رو هم بگنجونم اما انگار مجبورم و باید این کارو بکنم...خدایا...دستشونو بگیر...تهه دلشون هیچی نبوده...می دونی یاد چی افتادم؟یاد داستانی که یکی از رفقای بلاگر نوشته بود،رفیقی که تازه لینکش کردم و وبلاگشم با عنوان داستان های کوتاه تو لینکدونیم هست اما حوصله ندارم بگردم و اون پستش رو پیدا کنم و لینک بدم...خلاصه ی داستانش رو می گم...مردی با ماشین گرون قیمت خودش در حال حرکت بود که پسر بچه ای با آجر به بدنه ی ماشین کوبید...مرد ایستاد تا پسربچه را تنبیه کند که پسربچه گفت:برادر معلولم از چرخ خود افتاده و نمی توانم او را دوباره روی آن بنشانم،هر چقدر سعی کردم این کار را بکنم نشد و هر چه فریاد کردم هیچ کس برای کمکم نایستاد...به همین خاطر مجبور شدم آجر را به سمت ماشین شما پرتاب کنم تا کمکم کنید برادر معلولم را بر روی جرخ بنشانم...مرد که به قصد کتک زدن پسربچه پیاده شده بود اشک در چشمانش جمع شد و به برادر آن پسربچه کمک کرد...آری!گاهی خدا برای یادآوری پاره آجری به سمت ما می اندازد تا بفهمیم چه کار داریم می کنیم...امروز هم همین اتفاق افتاد و امیدوارم همه و همه درس بگیریم از این اتفاقی که افتاد.یه نکته ی جالبی رو دقت کردید؟حوصله داشتم چند خط داستان رو تایپ کنم اما حوصله نداشتم لینکش رو پیدا کنم و لینک بدم یا کپی پیست کنم!گاهی فک می کنم که عجب آدمی هستم من...جالبه واست بگم از دسته گلی که امروز به آب دادم!داشتم سوار پله برقی مترو می شدم،اینقدر تو فکر بودم و اعصابم خورد و خاکشیر بود که ناخودآگاه نفهمیدم چی شد که دست بردم به سمت دکمه ی استاپ پله برقی و زدمش و پله رو متوقف کردم!انگاری یه سطل آب یخ ریختم رو سر مردم!حالا خدا رو شکر پله ای نبود که به سمت بالا حرکت می کند و پله ای بود که به سمت پایین می رود و همین طور شکرر خدا کسی ندید کاری کردم رو تا مورد عنایتم قرار دهد فقط کارمند مترو را دیدم که زیر لب غرغر می کرد و در همون حال به سمت بالا می رفت تا پله ای که من خاموش کرده بودم را روشن کند!زیر لب می گفت:یک نفر به هم نوعان خودش زیادی لطف داشت و الان از خجالت همه شون در اومد...!واقعاً نفهمیدم چرا اون کار مسخره رو انجام دادم...اینقدر تو فکر بودم که انگار تو این دنیا نبودم...

پ.ن:خدایا گناه زیاد داریم،من و تمام بندگان دیگرت...به قول رضا صادقی نیگا نکن به جرم من،نیگا بکن به کرمت...خدایا...قلم عفو بر این همه بار گناهی که روزانه رقم می زنیم بکش و همه مونو به راه راست هدایت کن...همین طور واسه اتفاقی که امروز افتاد هم یه راهی پیش پای بندگان ناچیزت بگذار...خدایا،شکرت...


 
یه وقت هایی...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: خدا

یه وقت هایی باید رفت،

یه وقت هایی اومد...

یه وقت هایی باید موند،

یه وقت هایی عبور کرد...

یه وقت هایی باید نشست،

یه وقت هایی پا شد...

یه وقت هایی باید حرف زد،

یه وقت هایی میون مولکول های اکسیژن سکوت رو رج زد...

یه وقت هایی انجام دادن یه کاری بهترین کار ممکنه،

یه وقت های گناهی در حد قتل عمد...

زندگی انعطاف پذیره،می دونی،می تونی هر جوری دلت خواست شکلش بدی،فقط تنها چیزی که نباید هیچ وقت فراموشش کنی و از دستش بدی چون انعطاف پذیری در موردش صدق نمی کنه وجود خداست،خدا رو هیچ وقت فراموش نباید کرد،روزی که خدا رو فراموش کنی،خودت فراموش می شی.

خدایا،کمکم کن هیچ وقت فراموشت نکنم،کمکم کن تا با یاد تو زندگی کنم،ای از رگ گردن به من نزدیک تر...کمکم کن صمٌ بکمٌ نشم...با تو پادشاه عالمم خدای من...کمکم کن...


 
بیــــ مثــالــــــــ
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٦   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان
 
یک هـــ تفاوت
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم
در حال پرسه میان روز مرهــــــــ گی هایت هستی
گویی امروز هــــ بی تاب است...
حس نا امیدی را به وضوح می توان در دو چشمانش دید...
نگران می شوی...
می روی تا ببینی چه مرگـ ش شده ست
و چرا می خواهد روی روزمره گی هایت خط تنوع بکشد...
(آخر تا حالا کسی اجازه ی همچین غلطی را به خود نداده بود)
نمی رسی و هـــــ خود را از بالکن زندگی به بیرون پرتاب می کند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآ   هـــ  پر سوز درون سینه ات بدون هــــ نا تمام می ماند...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ . . . !حتی آآآهــــــ هم نمی توانی بکشی!
چرا این کار را کرد؟
به آسمان نگاه می کنی،شاید چیز تازه ای ببینی...
تنها اتفاق تازه پرنده ی مرگـــست که بر بام خانه نشسته...
همیشه خیال می کردی مانند شتری در خانه ات میاید روزی...
گویی روزگار به جز داستان زندگی تو در داستان مرگ نیز دخل و تصرف کرده بوده ست...
فریاد می کشی تا کیش کنی اش به خیالت،
پرنده ای که برای لحظاتی جای خوبی برای استراحت پیدا کرده است را...
اما می بینی که بر خلاف تمام پرندگان دیگر
که با بروز کوچکترین نشانه ای از تو دور شده اند
این پرنده ی سیاه و زشت نگاه به نگاه تو دوخته و حرکت نمی کند
تعجب می کنی!
این قدر زشت و متعفن است که جرات نزدیک شدن هم پیدا نمی کنی
می خواهی بروی،اما گویی پای رفتنت را هم سال هاست که بریده اند...
پس،این بار،میخکوب مهیای رفتن می شوی...
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ...!حتی در خواندن غزل خداحافظی هم همراهی ات نمی کند لعنتی!
این قدر روز مره گی کردی که میان "روز مرهــــ گی ها" روز مرگت نیز رسید،
کسی چه می داند،
شاید آنجا میان "روز مرگــــــــــی ها" خبری از روز مره گی نباشد...



پ.ن:تقدیم به دوستی که امروز ناباورانه پر زد رفت و از فردا،اگر استادی نامش را بر
لیست حضور و غیاب خواند،باید بگوییم ... .خدایش بیامرزد،روحش شاد،برای شادی
روحش دعا می کنم و می دانم تو هم دعا می کنی...

 
زندگی حقیر
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

راست می گفت مل بروکس؟زندگی حقیره؟حق با اون بود؟هیچ وقت فکر نکردم که زندگی حقیره،اما گاهی پیرامونم اتفاقاتی می افته که...

کلاس صبح رو خواب موندم،و خوشحالم که خواب موندم،به قدری خوشحالم که شاید تا آخر عمرم نتونم اینقدر برای خواب موندن و از دست دادن یک کلاس خوشحال باشم...صبح کلاس داشتم و بعد از کلاس هم قرار بود با محسن چیزی بخونیم(محسن کلاس دیگه یی داشت).من که خواب موندم،قرار بود 11 دانشگاه باشم تا محسن رو ببینم.محسن ساعت حدود 10 بود که زنگ زد و گفت کلاس ما تعطیل شد،بیا.پرسیدم چرا تعطیل شد؟گفت یکی اینجا فوت کرده...گذاشتم پای مسخره بازی های همیشه گیش...اما ای کاش مسخره بازی بود...

آقای دکتر ... آیا الان ذره ای پشیمون هستی...؟از اینکه هر کس دیر میومد سر کلاس بهش تیکه مینداختی،از اینکه شخص متاخر تا سین جین نمی کردی اجازه نمی دادی بشینه و همین باعث شده بود هر کس دیر کرد یا قید کلاسو بزنه یا با استرس فوق العاده وسط کلاس بیاد تو...می خوام بدونم الان ذره ای پشیمونی تو وجودت هست؟ذره ای عذاب وجدان داری؟از اینکه باعث شدی اون دانشجوی طفلک با سرعت و در حالی که سرشار از استرس بوده بدوه و دم در کلاس بیفته زمین،قلبش بایسته و جونش رو از دست بده،آیا احساس گناه نمی کنی؟...

فقط قیافتن می شناختمش و باهاش دوست نبودم،با این وجود دیوونه شدم وقتی فهمیدم...با خودم می گم آخه زندگی واسه ی چی؟واسه این که جایی که فکرشم نمی کنی بخوری به دیوار خط پایان؟با خودم می گم یعنی من همون علی هستم که می خواست بپره،حتی اگه دیواری که روبروش ماورای ارتفاع پروازش باشه؟خدایا...چقدر حالم گرفته ست...چقدر...

پ.ن:گریه دارم...یه بغض بزرگ و شکننده تو سینه دارم...کلی حرف دارم...اما نمی زنمشون چون نمی خوام حرفای ناامید کننده بزنم...نمی خوام به کسی فاز منفی بدم...حالم خوش نیست اصلن...زن و بچه داشت اون طفلک...خدایا...صبر بده به خوانواده ش...خدایا...صبر...صبر...تنها چیزی که می تونم بگم اینه که...اینه که،روح هم کلاسی عزیزم قرین شادی...خدا رحمتش کنه،خدا گناهانش رو انشاالله به این مرگ ناگهانی ببخشه...آآآهــ...


 
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست،
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،حافظ

گر نیستت رضایی،حکم قضا بگردان . . .

پ.ن1:همیشه به صراحت نصیحتم کردی...با قاطع ترین جملات ممکن حالمو جا اوردی و زیر و روم کردی...اما با این وجود صراحت بیانت رو همیشه دوست داشتم حتی اگه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...شاید چون خودم صریحم،شاید چون حرف صریح رو هر چقدر هم تلخ باشه راحت تر از با کنایه حرف زدن می تونم هضم کنم(گر چه خودم گاهی وقتا به جای صریح حرف زدن از کنایه استفاده می کنم...)،این بار هم با صراحتت تا اعماق وجودمو سوزوندی،اما بازم همین صراحت لهجه ت رو عشقه،که آدمو حالی به حالی می کنه و به خودش می آره!پس منی که قدرت تغییر دادن قضا رو ندارم،منی که ضعیف و ناتوانم،می رم به سراغ آفریده ی قضا،که مهربان ترین مهربانان هم هست...الها،من که با این دستان ضعیف و بی بنیه کاری از پیش نتوانم بردن،تو با دستان قدرتمندت حکم قضا بگردان...آمین...


 
صبر،صبر . . .
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،حافظ
 
نغمه ای بر لب
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

ماه و زهره را به طرب آرم

از خود بی خبرم،ز شعف دارم

نغمه ای بر لب ها . . .

 

اول:عید سعید غدیر مبارک باشه،به همه کسانی که شیعه ی علی هستن و محب او...به همه کسانی که به لطف خداوند بزرگ قطره ای از عشق علی در دل دارند...خیلی هامون محب هستیم،خیلی هامون شیعه نیستیم...نمونه ی بارزش خودم...از خدای بزرگ می خوام بتونیم با کمک خودش پا در راه علی  علیه السلام بگذاریم و به میزان درصدی از عشق ورزی های کلامی،عامل به سیره ی حضرت علی علیه السلام بشیم...

اما دوم! اوممم...از کجا شروع کنم؟از اینجا شروع می کنم:روزی که تغییر بزرگی در زندگیم ایجاد شد.هیچ وقت فراموشش نمی کنم،هیچ وقت.روزی که پام رو از دایره ی بی هدفی و نا امیدی بیرون گذاشتم و یک قدم برداشتم به بیرون از این دایره،به سمت آینده ای روشن...یادم نمی ره،هیچ وقت یادم نمی ره،روزی رو که مرجان به زور بردم کتابفروشی قلم چی تو سید خندان و به زور واسم کتاب خرید،واسه کسی که می خواست یه کنکور کشکی بده و در هر دانشگاهی که شد تحصیل کنه...خدا مرجان رو وسیله کرد،تا جرقه ای بزنه به انبار باروتم.وقتی که با بازوانی درد گرفته از بار کتابی که در درستانم بود به سمت خونه می رفتم،به این فکر بودم که آیا بار کاغذ دارم جا به جا می کنم؟یا اطلاعاتی که قرار فرا بگیرم و 2  3 ماه دیگه در کنکور ازشون استفاده کنم...؟واقعاً بار کاغذ نبود...نه...ابتدا می خواستم کاغذ ها رو شعله ور کنم اما دلم شعله ور شد،به خونه که رسیدم بر خلاف خیلی وقت های دیگه یه خونه تکونی اساسی توی اتاقم انجام دادم،تمام پوستر ها رو کندم،تملم چیز های اضافی رو ریختم بیرون،یه روز شمار درست کردم واسه ی درگیر کردن ذهنم با تعداد روزهای باقی مونده به کنکور،صفحه ی اول تمام کتاب ها یک برگ کاغذ سفید چسبوندم تا هر بار روی اون بنویسم تا چه صفحه ای اون کتابو پیش رفتم،همه ی فلش کارت ها رو مرتب چیدم روی دراور و همین طور کتاب ها،برنامه ی منظمی ریختم پیرو  اینکه هر روز باید چه مقدار از هر درس بخونم تا قبل از کنکور دست کم دو بار کتابش رو مرور کرده باشم و در هر روز چه زمانی رو و چقدر باید به هر درس اختصاص بدم و ... درگیری با وسایل اضافی اتاقم(که همچین درگیری ای تا به حال بی سابقه بود)نشونه ای شد مبنی بر خواست من به پیشرفت،به قول مامان نشاط وارد زندگیم شد،نشاطی که انرژی ایجاد می کنه درون تو برای هر کاری که قراره به هدف برسونتت،و اگر نباشه اون نشاط برای رسیدن به هدفی مثل آب خوردن هم انگیزه و انرژی ای نداری چه برسه به اهداف بزرگتر.امروز هم یک نشونه دیدم،وقتی که نغمه رو رسوندم و اومدم خونه...اتاقی که از اول تابستون تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم رو به هم ریختم و دوباره ساختم.شاید تو اینو نشونه ندونی،اما من که خودم رو می شناسم می دونم که این نشونه ست...کیس ترکیده و مانیتورش رو بردم انباری و لپ تاپ رو کنار اسپیکر رو میز کامپیوتر مستقر کردم،اتاق رو جارو برقی کشیدم و مرتب کردم،طوری همه وسایل برقی رو طوری چیدم که سیم ها وسط اتاق مانع ایجاد نکنه مثل 6 ماه گذشته و خلاصه رنگ و روی تازه ای به اتاق دادم که می دونم مادرم وقتی انشاا... از کربلا بیاد و اتاق من رو ببینه بی درنگ یقین می کنه که دعایی که در حقم کرده نرسیده به ایران مستجاب شده!امید دارم و امیدوارم که اتفاقی که امروز پس از مدتی مدید(2 سال پیش که واسه کنکور دوم می خوندم)افتاد نشونه ای باشه بر خواستم به پیشرفت و جرقه خوردن انبار انگیزه ای که در دل دارم و همین طور تغییر اساسی زندگی،دقیقاً مثل تغییری که 5 سال پیش روی داد،مثل تغییری که همین 2 سال پیش حسش کردم و چه بسا عظیم تر از این تغییرات...عظیم تر به این خاطر که این بار هدفی کلی وارد زندگیم شده که شامل مجموعه از اهداف ریز و درشت می شه و تنها قبولی در کنکور رو هدف نگرفتم...خدایا،کمکم می کنی؟یقیناً کافرم اگر لحظه ای فکر کنم که کمکم نمی کنی،چطور می تونم اینقدر خبیث باشم و همچین فکری بکنم در حالی که تا این جای راه تو چراغ دل این مسافر خسته شدی...؟اما محول الحول والاحوال حالم را به چه وسیله ای حول حسنات دیگرگون کرد؟می گویم...

امروز نغمه رو دیدم،این بار با خیالی آسوده تر از بارهای پیش؛چرا که می دانستم این بار، اندک فرصتی دارم،من باب تامل در رخسار یار...نگاهش کردم،نگاهش کردم و نگاهش کردم...نگاه نکردم...نگاه رو دوختم به چشمانش و بـــاز در اقیانوس بی منتهای عشق شنا کردم،این بار فرصتی داشتم بیشتر از همیشه،به قدری که طعم غوطه ور شدن در میان آب های آرام این اقیانوس را توانستم آرام آرام مزه کنم و پس از آن ببلعم...

اگر  چه  عرض  هنر  پیش  یار  بی   ادبیست

زبان  خموش  ولیکن  دهان  پر  از   عربیست

پری  نهفته  رخ  و  دیو  در  کرشمه ی  حسن

بسخوت عقل ز حیرت که این چه بُلعجبیست

سبب مپرس که چرخ از  چه  سفله پرور  شد

که  کام  بخشی  او  را  بهانه  بی  سببیست

هزار  عقل  و  ادب  داشتم   من   ای   خواجه

کنون  که  مست  خرابم  صلاح  بی  ادبیست

بیار  مِی   که   چو   حافظ   هزارم   اِستِظهار

به  گریه ی  سحری  و   نیاز   نیم   شبیست

 

چه لحظه های خوبی،زندگی رو در چشمانش دیدم و یادم افتاد که چطور مرده بودم و به خواست خداوند و به وسیله ی او چقدر زنده شدم...حرف هایی می زدم پراکنده،برای خالی نبودن عریضه و به موازات آن نگاه می کردم و غرق تحیر می شدم...وقتی که به خونه رسیدم انگار می خواستم کاری بکنم،انگار یادم افتاده بود کارهای نکرده ی زیادی دارم،انگار مدتی مسافرت بوده ام و حالا به خانه ی خودم بازگشته و کلی اتفاق ناخواسته دیده ام که باید تصحیحشان کنم...مشغول شدم چند ساعتی رو و پس از اون هم نوشتم...خدایا،چه روزی بود امروز،که هر چقدر بگویم کم گفته ام...

 

پ.ن 1:لحظه لحظه ی امروزم خاطره شد،از ساعت 9:40 گوشی که اومد تا نه و پنجاه و اندی که رفت...چقدر امروز ملتفت شدم که طول مهم نیست و عرض مهم ترین است،خط کش کمیت را باید شکست و جای آن میکروسکوپی کیفیت سنج از بازار میزان تهیه کرد...

پ.ن 2:دیشب چقدررر زیبا نصیحتم کردی حافظ...مشعوف شدم و منصور...روحت شاد،خدایت بیامرزد...

به وصل دوست گرت دست می‌دهد یک دم     برو که هر چه مراد است در جهان داری

پ.ن 3:بابا بزرگ بهزاد بامداد پنج شنبه از این دنیا رفته...واسه روح بابا بزرگ دوستم دعا کن،عابر بن بست متروکه ی خاطرات . . .


 
تغییر
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٢   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان
 تغییر می کنم،
مانند کرم ابریشم
که دنیای تاریک خود ساخته را به تباهی می کشاند
پا به فصلی جدید می گذارد
و پا به پای زندگی،
زنده گی می کند
فارغ از آن که فصل جدید
شاید زمستان باشد . . .

تغییر می کنم،
مانند پروانه
که هر لحظه با جنبش بال هایش
گوشه ای از آسمان زندگی را رنگ می زند
تا فردا
در هوای خوشبختی پر باز کند
تا نقشی زیبا بر آینده اش بزند
نقشی به زیبایی بال های نقاشی شده اش
که یادگاری اند،
از دوست
و نشانه ای
از راهی که پیش روست
فارغ از آن که تعداد روز های عمر
شاید کمتر از تعداد خال های روی بال هایش باشد . . .

پر باز می کنم،
شربت شجاعت را سر می کشم،
و پرواز می کنم . . .
می خواهم،
پر و بالی زده و گرد و خاکی کرده باشم
فارغ از آنکه شاید،
بلندای کوه زندگی،
ماورای حد پروازم باشد . . .


علیـــــــ رضا
تقدیم به : کسی که زندگی ام را دستخوش تغییر کرد . . .








 
در لبخند او . . .
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،هوشنگ ابتهاج

 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
  غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
  دوخته برروی من نگاه غم انگیز
 من به خیال گذشته بسته دل و هوش


  ماه درخشنده بود و دریا آرام
  ساحل مرداب در خموشی و ابهام
  شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
 عکس رخ مه در آبگینه دریا
  چون رخ ساقی که واژگون شده در جام


  او به بر من نشسته عابد ومعبود
  دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
 زورق ما می گذشت بر سر مرداب
 چهره او زیر سایه روشن مهتاب
  لذت اندوه بود و مستی غم بود


 سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
 زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
 بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
 چون می شیرین بهبوسه های دل انگیز
 هوش مرا می ربود و سمتی می داد


 مست طرب بود و چون شکوفه سیراب
 بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
 خنده او جلوه امید و صفا بود
 راحت جان بود عشق بود وفا بود
 لذت غم می نشست در دل بی تاب


 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
 خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
 آه کز آن خنده آشکار شنفتم
 بنگر رفتم،دگر ز دست تو رفتم
 ناله فرو ماند در پس لب خاموش


 غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
 دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
 دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
 راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
 دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز


 می نگرم در خیال و می شنوم باز
 می رود و می دهد به گوش من آواز
 بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم . . .

 . . .

 هـــ . الفـــ . ســـایـــه

 

تقدیم به تو،که این بار که آمدی قبل از رسیدنت دیوانه شدم،بادی که چادرت را به رقص در آورده بود دل و دینم به باد برد زود تر از آنکه جام چشمانت سیرابم کنند...

 



 
نـ فـ سـ نـ فـ ســـ
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

نـ فـ  سـ

نـ  فـ ســـ

میـ زنمـ

نفـ سمـ

بالاـ

نمیـ آد

آیـــــــ

انگـ ار یه آجـ ر توی گـ لومه

پسـ چرا خلاصـ نمی شمــــ . . .

چـ رااااا

بـ ابا.........

کـ اشـ تو هـ م با ما مانـ رفـ ته بودیـ مسافرتــ ـ 

تـ ا با خیالـــ راحـ تـ شیـ ر گـ ـاز رو بـ از میـ کردمـ ــ

تـ ا راحـ تــ  شـ مـ از شر اینـ

نـ فســ تنگیـ لعنتیــ ـــ

آیـــــــــــــــ . . .

 


 
چشم هایش . . .
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

نشسته ای رو به روی من،

دور خیز می کنم،یک جفت پای دیگر از آهوی ترانه قرض می گیرم و به سوی دریای چشمانت می دوم...تابلوی "شنا ممنوع،خطر مرگ" را پشت سر می گذارم و مانند ماهی نیمه جان از آب دور مانده به آبی چشمانت پناه می برم...آه!چه به موقع بود!انگار هنوز زنده ام...چند لحظه بیشتر تشنگی کافی بود تا طعم تلخ مرگ را زیر زبانم احساس کنم!سرم را به زیر آب می برم خسته از هوایی که نزدیک بود به کشتنم دهد با تمام وجود نفس می کشم...هر چه نیرو در بدن دارم در بازوانم می گذارم و از ساحل دور می شوم تا چشمم به آن نیفتد،ساحل نماد برگشت است...باید اینقدر شنا کنم تا هر نشانی از برگشت وجود دارد را همراه خودم غرق کنم،تا هیچ کس حتی خودت قادر به نجات دادنم نباشد...پس از طی کردن مسیری طولانی می بینم که دور تا دورم را آب فرا گرفته ست،خیالم کمی به بازنگشتن راحت می شود و آسوده خاطر غوطه ور می شوم در آرامش دریا...می خواهم به اعماق بروم و پل بازگشت را در زیر کوهی از آب جا بگذارم و برگردم ... آه!چه رویای زیبایی...کاش اینقدر بمانم تا دنیا تمام شود،کاش کسی سراغم را نگیرد و به دنبالم نیاید،کاش فراموش کنند که بوده ام و نبودم وادار به جستویشان نکند...کاش کسی منتظرم نباشد،آخر خدا دعای منتظران را زود می شنود...دارم طعم شیرین آرامش را می چشم،آرام آرام خیالم دارد راحت می شود که در وسعت دریای چشمانت غرق شده ام که ناگاه گرمی دستانت را بر روی دستانم احساس می کنم...دستم را می گیری و به اشاره ای بیرونم می کشی و حوله ای به موش آب کشیده ات می دهی...این دیدار هم تمام شد،این بار هم وقت رفتن رسید...


 
مـــــــامــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

تو حموم هستم و دارم دوش می گیرم،یه هو به چیزی نیاز پیدا می کنم که توی حموم نیس و بیرونه،چاره چیه؟ :

مــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عادت ربع قرن گذشته رو تکرار می کنم،انگار اصلن حواسم نیست که مامان رفته مسافرت و خونه نیست...خدایا،هنوز باورم نشده که ده روز مامان خونه نیست!اگه یه روزی...اگه یه روزی...اگه... چه خاکی تو سرم کنم منی که دوری مامان تو این مسافرت ده روزه داره دیوونم می کنه ...؟خدایا...

کلی اشک ریخت قبل از اینکه سوار اتوبوس بشه...بابام نزدیک نبود و با خیال راحت تونست کلی سفارش بابامو بم بکنه،تا عشقش رو اذیت نکنم تو مدتی که خونه نیست...چه حالی داشتم من...وسط مردم بودیم و حتی نمی تونستم ببوسمش چه برسه به اینکه بغلش کنم...آخر سر پیشونیم رو بوسید و جدا شدیم...

پ.ن:خدایا!همه مسافر ها رو سالم به خونه برگردون...اون مسافرهایی که دیگه بر نمی گردن رو هم خودت مواظبشون باش...


 
احساسشو می کشتم . . .
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

شاید قبلاً نوشته باشم این شعرو اما،

باید دوباره بنویسم...

دوباره بنویسم،تا تو بخونی...تا تو،بدونی...

 

 یه روز تو زندگیم بودی...

 همینجا رو به روم بودی...

 اما آرزوم نبودی...

 فک می کردم از آسمون...

 باید بیاد یه روزی اون...

 تا آرزوم بشه تموم...

 یه اشتباهی کردمو...

 دل تو رو شکستمو...

 نمی بخشم خودمو...

 جالا پشیمون شدمو...

 می خوام تو باشی پیشمو...

 حق داری نبخشیم...

 شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

 دنبال اون می گشتمو...

 شاکی از این بودم که من...

 ستاره ای ندارم...

 ستاره بود تو مشتمو...

 تکیه می داد به پشتمو...

 احساسشو می کشتمو...

 احساستو می کشتم...

 

پ.ن:با تمام وجودم،تقدیم به تو نغمه ی من...اگر چه شعر خودم نبود،اما حرفاش همه حرفای من بود...


 
خوشا فریاد زیر آبــــــــــــ
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸   کلمات کلیدی: خاطرات
 
پــــــروانــه پـــــــــر بـــاز کــن . . .
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 پروانه!
 دیروز گذشت،
 امروز آمد،
 امروز پر راز...
 امروز پرواز...
 کرم ابریشم به پایان راه رسید...
 لاشه اش را ببین که در دیروز تو مدفون گشته ست
 نگاهی نثارش کن
 به یاد خاطرات تلخ پیله،
 پیله ای که سفید بود،اما جز سیاهی در آن نمی دیدی
 سخت بود،اما تو را برای پرواز پرورش داد
 تنگ بود اما عارفت ساخت به قدر گشایش
 به یاد تمام خاطراتی که زندگی روشن فردا را برایت ساختند
 لحظه ای سکوت کن،
 سپس پیله ی وابستگی را بدر...
 به فردا چشم بدوز
 بالهایت را به وسعت آسمان زندگی بگستر
 و پر باز کن...
 پروانه،
 پر باز کن و
 پرواز را به خاطر بسپار
 کرم ابریشم رفتنی است...

 

 علیرضـ ا ـمــروز

 



 
خوبم،ولی تو باور نکن
ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،افسردگی هایم

حال خرابی دارم...چقدر حال خرابی دارم...خیلی حال خرابی دارم...خیلی...

دلتنگی...بالا زدن افسردگی...و کنار گذاشتن ناگهانی سیگاری که قرار بود تدریجی ترک شود اما کاملاً ناگهانی و در بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن،بدترین وقت ممکن کنارش گذاشتم...بهزاد که حال دیروزم رو دیده بود صبح پیام داده بود که جایی خوندم ترک ناگهانی سیگار ممکنه منجر به خودکشی بشه،تدریجی ترک کنی خیلی بهتره...اما نه...وقتش رسیده دیگه خلاص شم از سیگار،حتی اگه حالم اینقدر ناخوش باشه...حتی اگه مجبور شم مدتی کرکرده ی زندگی رو کامل بکشم پایین...البته خودمونیم،کرکره ی زندگی من اون زمانی که سیگار می کشیدم هم پایین بود،حالا پایین تر از همیشه ست...اشتها به هیچ چیزی ندارم،هیچ چیزی...جونم رسیده به انتهای گلوم...از دلتنگی دارم میمیرم،جوری که یاد ندارم تو عمرم باری این طور دل،تنگ شده باشه...از طرفی 3 روزه مصرف سیگاری رو قطع کردم که مـــــــدت ها بود از تمام بدبختی هام،گله هام،افسردگی هام،سرخوردگی هام،مشکلاتم،ناراحتیام،استرس هام،فشار های عصبیم و ... خوب یا بد،واقعیت یا توهم،مفید یا مضر به اون پناه می بردم و به حضورش در کنار همه فلاکت ها و گند هایی که به زندگیم می خورد عادت کرده بودم...

پ.ن:شاید باید این حرفا رو تو دفترم می نویشتم نه وبلاگ...مهم نیست...خـــــــــــــــــــــــــدا...کمکم کن.................ای فریـــاد رس بی فریـــاد رســـان...


 
نقاب
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

روزها شروع می شوند...

روز ها تمام می شوند...

روزها شروع می شوند...

نمی دانم،سر گیجه ام بیشتر از همیشه شده است،نمی دانم چه می شود،نمی دانم چرا این طور می شود...دایره ی چیزهایی که نمی دانم تنها به این ها محدود نمی شود اما چیزهایی که می دانم همه به یک نقطه ختم می شوند:حال و روز خوبی ندارم.

تمام روزها روزی شروع می شوند و روزی به پایان می رسند.همه ی شروع ها زیبا و روحیه بخش و همه ی پایان ها تلخ،گزنده و ویران گرند،حتی اگر موقتی باشند...شاید بهتر باشد به جای چوب خط کشیدن بر دیوار سلول تنهایی خط بطلانی بر روزها بکشم،روز هایی که فنا پذیرند،خوب و بد،بالاخره می گذرند،روزهای چله،دوره ی 100 روزه،...،تمام می شوند...گر چه لطف دلتنگی این روز ها به شدت شامل حالم شده ست و اجازه نمی دهد لحظه یی چشمانم خشک بمانند اما...اما...اما باید ادای زندگی کردن در بیاورم...باید یعی کنم شبیه آدم ها شوم...باید کاری که بلد نیستم را بهتر از همیشه انجام دهم:بازی کنم...تا این بار که با دوستان صمیمی به بازی لحظه کشی مشغول بودیم،مورد سوال "باز چی شده؟" واقع نشوم...شروع می کنم،شاید اولین پلان قرار است در اتاقم پای لپ تاپ ضبط شود...

من خوبم...

من خوشحالم...

دل،تنگ هیچکس نیست...

من همون علی بی غمم...

یادم نیست آخرین بار کی اشک ریخته ام...

عشق هیچ وقت به اعماق قلبم نمی تواند رسوخ کند...

مُردم از خوشی...یکی منو بگیره...

 

چقدر موثر بود این روش...می بینی چقدر خوب شدمـــــــــــــــــــ ... ؟

پ.ن:روزها تمام شدند،روزهای زندگی هنــــوز نه،روزهایی که به عنوان کلمه ی کلیدی چند روزی همراه سیلو بودند...


 
گفتم بمان،نماند...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: یغما گلرویی

 پیاده آمده ام 
 بی چارپا و چراغ 
 بی آب و آینه 
 بی نان و نوازشی حتی 
 تنها کوله یی کهنه و کتابی کال 
 و دلی که سوختن شمع نمی داند 
 کوله بارم 
 پر از گریه های فروغ است 
 پر از دشتهای بی آهو 
 پر از صدای سرایدار همسایه
 که سرفه های سرخ سل 
 از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند 
 پر از نگاه کودکانی 
 که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم 
 آنها را به خانه ی خواب نمی رساند 
 می دانم 
 کوله ام سنگین و دلم غمگین است 
 اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو 
 نیامدم که بمانم 
 تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش 
 تمام جاده های جهان را 
 به جستجوی نگاه تو آمده ام 
 پیاده 
 باور نمی کنی ؟
 پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من 
 حالا بگو 
 در این تراکم تنهایی
 مهمان بی چراغ نمی خواهی ؟

 

 یغما گلرویی

 


 
پاییز من . . .
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

پنجره رو باز می کنم.هوا سرد است،نه بس ناجوانمردانه که یقین کنم زمستان رسیده ست،اینقدر سرد که بدانم بهار و تابستان غزل خداحافظی را سر کشیده اند!با بهزاد بعد از مدت ها می رم پارک ملت و این بار به جای بازی قدم می زنیم.یک آن حس می کنم یکی دارد صدایم می کنم و خبری بس مهم را در گوشم زنگ می زند...حس می کنم پارک ملت امروز بیشتر از تمام رفتگران شهر نارنجی پوش شده است!نکند پاییز رسیده؟به تاریخ امروز فکر می کنم...اوایل آبان ماه است...خدایا!یک سوم عمر پاییز دوست داشتنی من رفت و من حتی نفهمیدم که عشق نارنجی من کی آمده!اون هم من!منی که بوی پاییز رو از مرداد می شنیدم و خبرش رو هر روز از نسیم های آخر شهریور می گرفتم!خدایا،چی به سرم اومده که بعد از یک ماه به خاطر می آرم که بیست و چهارمین دفتر زندگی را دارم در فصل رقص برگ های نارنجی قلم می زنم...؟آه...پاییز من...ببخش...حالم اصلاً خوب نیست...برگی شدی و زیر پایم خش خش کردی تا یادم آری رسیده ای،اما اینقدر در خودم گم بودم که از یاد برده بودم هر سال چه فصل هایی دارد،کی می آیند،کی می روند...تا اینکه امروز اینقدر در رویم جلوه نمایی کردی که به خاطرت آوردم...چقدر دلتنگت شده بودم...یادشان به خیر باشد،روزهایی که در پس آفتاب نصفه و نیمه ات،تکیه به درختان برگ ریزت نقاشی شان کردم...عاشقانه دوستت دارم پاییز نارنجی پوش من،حتی اگر پس از سی و اندی روز برای لحظاتی از پوسته ی دل مشغولی ها بیرون آمده باشم و آمدنت را حس کرده باشم...کاش حالا که دیر فهمیدم آمدی بیشتر بمانی...لا اقل به اندازه ی یک چایی...

 


 
یه وقتایی شاید . . .
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

یه وقتایی اینقدررر دلتنگی . . .

یه وقتایی اینقدررر دلت می خواد با یکی که می فهمتت و دوستت داره حرف بزنی . . .

یه وقتایی اینقدررر بی حوصله یی . . .

یه وقتایی اینقدررر گریه داری . . .

یه وقتایی اینقدررر توی زمین انسان ها تنهایی . . .

یه وقتایی مثه همیشه بیرون رفتن و عذا خوردن و حرف زدن و آدما رو دیدن باعث آرامشت نمی شه . . .

یه وقتایی . . .

شاید تو این یه وقتـ ها به خدا نزدیک تر از همیشه باشی . . .

شاید به قول پیتر کینگزلی رسیدن به چهار راهی که چهار طرفش به جهنم می خوره یه نشونه ی فوق العاده باشه . . .

شاید یه وقتایی نیاز باشه اینطور زمان های سختی رو سپری کنیم،برای رسیدن به زمان های دلپذیر تر . . .

شاید روحت داره یه عمل جراحی سنگین رو تجربه می کنه اتفاقات فوق العاده ای در آینده انتظارتو می کشه . . .

شاید . . .

 

پ.ن:خدایا،هر چقد هم که مشکلاتم زیاد باشن به بزرگی تو نمی تونن غلبه کنن...تو کمکم کن...تو تنهام نذار...ببین چقدر ترسیده م...ببین چقدر گیج می زنم...ببین چقدر خالی ام...چقدر تنهام میون آدم ها...


 
پلی به روزهای مادر داشتن
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳   کلمات کلیدی: خاطرات

دیگه بم ثابت شده که هر چی خوبه زود تموم میشه.البته چیزای بد هم تموم میشن،نه که تموم نشن،اما خب،یه کم دیر...

 

یه سال قمری از روزی که مادر رفت گذشت،به همین ساده گی!پارسال شب عرفه،همین موقه،همین لحظات بود که مادر عزیزم داشت پایین روی تختش بال بال می زد و هر لحظه اسم مامانم رو لباش بود و از مامانم می خواست پیشش باشه...هر کس اون لحظه اونجا بود و نمی دونست مادر و مامان چه نسبتی دارن مسلمن یقین می کرد که مادر و دخترند،شاید به سختی می شد تو اون لحظه به کسی قبولوند که مامان عروس مادره،نه دخترش.مامان بیشتر از یه دختر داشت بال بال می زد،مثل مرغ پر کنده شده بود و دنبال راهی بود تا یه قطره آرامش به گلوی خشکیده ی مادر برسونه...هر لحظه بغلش می کرد،می بوسیدش،باهاش حرف می زد،بدنشو ماساژ می داد،خلاصه که هر کاری از دستش بر میومد می کرد تا مادر به کم روحیه خودشو پیدا کنه،اما افسوس...انگار نه...انگار خبری از روحیه نبود...مادر داشت لحظه های سخت آخر رو تجربه می کرد...

خدایا...چه شب عجیبی بود...چه شب سختی بود...چه شب وحشتناکی بود...خدایا...پیش مادر نشستم...خدا بیامرز خیلی دوستم داشت،خیلی...بغلش کردم،بدنشو ماساژ دادم...یه کم بام حرف زد و حتی منو هم از خودش روند:علی بگو مادرت بیـــــــاد...برو بالا...حالم خیلی بد بود...نمی تونستم اونجا بمونم و اون صحنه ها رو ببینم...انگاری منتظر بودم همین رو از دهن مادر بشنوم تا بدوم بالا و تو خلوت خودم واسه راحت شدن مادر از این بیماری لعنتی دعا کنم...رفتم بالا،وضو گرفتم تا نماز بخونم؛صدای میو میو شنیدم،گربه ی خونگی کوچه مون بود.بهر امیدی اومده بود امشبم،تا مثل شب های دیگه باقیمونده ی غذای مادر رو بش بدیم...از بالا زل زدم تو چشماش،مثل دو تا الماس داشت می درخشید...برق چشماشو تو اون شب موهوم هیچ وقت فراموش نمی کنم،نمی تونم فراموش کنم...یه لحظه به دلم افتاد از این جونور که شاید خیلی کمتر از یه انسان آزارش به هم نوعاش رسیده بخوام واسه مادر عزیزم دعا کنه...از اون فکرای عجیب و غریبی که وقتی دستت به هیچ جا بند نیست به ذهنت می رسه...انگاری داری از برج میلاد سقوط می کنی و دنبال بند لباسی می گردی برای گرفتن و توقف حرکت به سمت آسفالت...یه چیزی واسش انداختم پایین و تو دلم ازش خواستم واسه مادر عزیزم دعا کنه...رفتم سر نماز...نماز اول...میون نماز دوم...یکی داشت می دوید بالا،دختر عمه م بود...دایی مادر می خواست تو آرامش بمیره...تمام.

بالای سر مادر از دست رفته م هستم...انگار نه انگار که تا دیروز از بدن بدون جون یه گربه هم می ترسیدم چه برسه به بدن بی جان یه انسان...پارچه یی که روی صورت مادره رو کنار می زنم،دستش تو دستم...می بوسمش،به تعداد تمام بوسه هایی که وقتی بود ازش نگرفته ام و مثل ابر بهار گریه می کنم...همه می خوان جلومو بگیرن و پارچه رو بکشن رو صورتش...اما اجازه نمی دم...انگار یه نوزاد معصوم به خواب رفته رو دارم می بوسم...خدایاه،چقدر لذت بخشه بوسیدن مادر،چرا وقتی هنوز پا از این دنیا نبریده بود به این دلچسبی امتحان نکرده بودم...؟شاید تنها فرفی که اون لحظه مادر با یه نوزاد معصوم داشت این بود که دیگه هیچ چیز باعث بیدار شدنش از خواب شیرینی که به اون رفته بود نمی شد،حتی صدای اشک ریختن اطرافیانش...راستی،یه سوال...چند نفر ممکنه تو یه کوچه از دنیا برن،و تعداد زیادی از همسایه ها،از پیر گرفته تا جوون، تا ساعت 1 شب بالای سر متوفی جمع بشن و مثل ابر بهار اشک بریزن...؟چند نفر...؟

بهشت زهرا...آسمان وحشیانه غرش می کند و خاکیان را بیش از پیش به یاد خاک می اندازد...باران مانند سیل به جریان افتاده...به قطعه ی مادر می رسیم برای خاکسپاری...کنار قبر مادر تعداد زیادی صندلی و سایه بان آماده شده،مردم فوج فوج پناه می برند به زیر سایه بان...هر کدام از نزدیکان متوفی به فکر اینه که چه کسی حواسش بوده و صندلی و سایبان اجاره کرده...غافل از اینکه هیچ کس حواسش به اینکار نبوده و صندلی و سایبان برای متوفی دیگری بوده و اونجا جا مونده،تا کسانی که برای خاکسپاری مادر اومدند فقط به اندازه ی اشکی که می ریزند خیس بشن،نه بیشتر...

 

پ.ن:خدایا!به حق این شب عزیز،روح تمام خفتگان به خاک رو شاد کن،روح مادر من رو هم...


 
رستگـــاری
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان ،خاطرات

بوی خاک...صدای نم نم بارون...بوی شیرینی...چشیدن طعم نسیمی که از میون کلی قطره ی بارون گذر کرده و حالا به سنگلاخ پوست تو رسیده و داره اشک هایی که حالا با قطره های بارون ترکیب شده رو جا به جا می کنه و اونا رو از چاله ای به چاله ی دیگه می ندازه...صبر کن...فقط این ها نیست،کلی چیز دیگه هم هست،چیز هایی که شاید نشه حرفشون زد...یه بویی داره میاد...بویی که چند سالی هست که استشمامش نکردم...یادم رفته بوی چیه اما می دونم خیلی آشناست...بوی لحظه های خوردن زنگ آخر کلاس اول دبستان تو روزای پنج شنبه و گام هایی که بی امان عقب و جلو می شن تا به خونه برسروننت تا تو آغوش گرم مامان لذت ببری از باقیمونده ی روزی که فرداش از درس خبری نیست و کلی برنامه کودک انتظارت رو می کشه...نه،نه!جتی از بوی اون هم مشام نواز تره...شاید بوی خدایی که در این نزدیکیست...نفس می کشی و غبار روح می شویی...حس رستگاری پیدا می کنی از شاوشنگ درونت...گویی این بار نقش اول تو بوده ای...

 

 

پ.ن: شاید همین را هم نباید می نوشتم،شاید همین اشارات را نیز نباید به کار می بردم،اما چه کنم...شاید در آینده نیاز شود به آن...شاید نیاز شود به تلنگری که از خوابی که آینده در آن فرو می بردم بیدارم سازد...عزیزی زیبا می گفت،گاهی برخی حرف ها برای نگفتن ساخته شده اند...چه زیبا می گفت...راستی،عابر!اگر روزی،لحظه ای،باری نزدیک شدی،دور نشو به ساده گی...کسی در میان خاک و خل منتظرت نیست...آویزه ی گوش کن...


 
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق . . .
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

پس چرا هر روز می میرم؟چرا هر دم در حال جان سپردنم؟شاید چون دلم از عشق تو هیچ وقت زنده نشد...تا حرف عشق تو شد نمی از باران عشقت به تن خسته ام خورد و روح تازه در وجودم دمیده شد اما شراب طهور و گوارای عشقت هیچ گاه راهی به گلوی خشکیده ام پیدا نکرد...لحظه های راز و نیاز با تو تنها ادعا بود که یار و یاور همیشگیم شد و همین ادعا مهری شد بر باطل کردن نسخه ی عاشقی...خدایا،تو تنها کسم هستی که هر چه داشتم و دارم و خواهم داشت از توست...نمی خواهم با تمام متعلقات دنیا در یک سو باشم و تو در سوی دیگرم باشی...می خواهم با تو باشم و از تمام ما سویات ببرم...خدایا،راهی به سویم باز کن که به سوی تو منتهی شود،گم کرده راهــم...پلی بزن برایم به آسمان،که غل و زنجیر زمین به پایم آویخته شده ست...پر و بالی بده تا به هوای سر کویت از آشیانه برخیزم...خدای بزرگ و مهربان من...خودت دست علیــــــــــ رو بگیر در این روز ها...خیلی تنهاست تو کره ی خاکی ها...خودت بهتر از هر کی می دونی چقدررر...خودت دستش رو بگیر...شاید به لطف بیکران دستان آسمانی تو پر و بالی در آورد و از خاک به افلاک رسید...

خدای من...معبودم...اول و آخر عشقم...خسته م از زندگی کردن،این پایین...هر جوری که خودت صلاح می دونی،هر جوری که خودت بیشتر می پسندی یه راهی برام باز کن به سمت افق...خدایا...بگیر دست های این خسته دل ناتوان جسم رو...به آبروی علی قسمت می دم،دستام و بگیر و رها نکن...

 

پ.ن:شاید اینجا نباید مکتوب می شد عرایض ناکامی ها به معبود...اما این قدر خسته ست ذهن این ناتوان این روز ها که توان تشخیص را نیز از دست داده ست...به بزرگی خودت بگذر عابر بن بست خاطرات،ساکن این سیلوی زخمی را...