بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روز پنجم
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خاطرات

مگه قراره چقدر از روزهای زندگی رو با هم نصفه و نیمه شریک شیم که تو 40 روز کاملش رو هم ازم جدا کردی نغمه...؟مگه اینطور نیس که بعد از این 4 ماه همه چی تموم می شه و خوانواده ت من رو نمی پذیرن...؟پس چرا نگذاشتی این 4 ماه آب خوش از گلوم پایین بره...؟مشغله های فکریم کم بودن که اینو هم اضافه کردی بهشون؟به خدا اگه می بینی از چیزی جز تو نمی نویسم بر خلاف گذشته،فک نکن اتفاق خاصی نمی افته...از چپ و راست داره واسم می آد و من گیج فرصت نمی کنم سرم رو بالا بگیرم تا ببینم از کودوم طرف اومده،اما با تمام این اوصاف چیزی مهم تر از دوری تو نیس تو زندگیم این روزا...ای کاش بودی و باهام حرف می زدی،دستمو می گرفتی،کمکم می کردی...خداییش یه عمری که بعد از این 4 ماه قراره بگذرونی کم بود که این 40 روز هم من رو از زندگیت فاکتور گرفتی..؟اون هم تو این روز ها که اینقدررر خسته ام...اون هم تو این روز ها که حق مصرف بیشتر از 2 نخ سیگار رو ندارم...

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــا...مُـــــــردم......مگه قرار نبود فقط یه بار طعم موت رو بچشونی به ذائقه اَم...؟؟؟؟پس چرا این هــــــــــــــــــــــمه.......

خُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا.............................................


 
بـه یــا د من بیفت گــاهــی ،
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: جدایی

یـــا د ت  بــا شـه  کـه  بی تا بم . . .


 
دل لرزه
ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

گاهی نام مستعارت را که می بینم در جایی که دیگر نیست دل لرزه می گیرم،بیشتر از همیشه...به یاد آن روز های عجیب...خودت که بهتر از همه می دانی چه روزهایی بود بانوی من...انگار خواب بود،یک رویا...رویایی شیرین که بادی آن را پر پر کرد...ای کاش دمی هم بغض لرزش های دل نازکم می شدی بانو...دمی...

دلتنگم بانو...اَلــان کجایی...؟به دادم برس،زود تز از آن که این چراغ نیم سوز خاموش شود...به دادم برس...


 
روز چهارم
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات ،روزها

هر بار که میام اینترنت،به خصوص دفعاتی کع با تاخیر چندین ساعته یا یک روزه میام،امیدوارم که ازت آف ببینم تو مسنجرم،یه هو ببینم چراغت روشنه و صحبت کنم و ببینم دلتنگم شدی و اومدی ببینی زنده م یا مرده،یه کامنت ببینم که از طرف تو رها شده،پستی ببینم تو وبلاگت که از طرف تو درج شده،اما نه...انگاری راستی راستی هیچ کودوم اینا تا یک ماه دیگه رنگ واقعیت به خودش نمی گیره...

دو روز بود که نبودم؛کرج بودم با خونواده،و به اینترنت هم دسترسی چندانی نداشتم.پسرخاله م لپ تاپش رو دائم می برد سر کار با خودش و وقتی هم که تو خونه بود مگه می شد جلوش نوشت...؟صبح تا شب تو فکر تو بودم،و شاید شب تا صبح هم...دلتنگ می شدم،فکر می کردم،غصه می خوردم و درهمیجاتی تو گوشی می نوشتم...نغمه دوری تو آخر من رو می کشه...کلی حرف آماده کرده بودم بزنم،چه راجع به تو و چه راجع به اتفاقات پیچیده ای که این دو روز افتاد،اما انگاری وقتی میام و شروع می کنم به نوشتن از دلتنگی هام همه حرفایی که قرار بوده باهات بزنم رو یادم می ره...میون کتاب های آرش پَـــر رو دیدم؛کتاب شگفت انگیزی که دو 3 باری خوندمش تا حالا و هر بار دیوونه م کرده،اما شاید هیچ باری به اندازه ی این بار دیوونه نشده بودم.چندین فصلش رو به صورت کلی تند خونی کردم اما انگار بیشتر از همیشه تاثیر پذیرفتم،آرش خواب بود و من اشک می ریختم...حس کردم که چقدررر شبیهه داستان خودمونه این پَر.دو نفر انگاری واقعن بی تقصیرند،دو نفر واقعن عاشق همه ن،اما انگاری نمیشه،هر دو می خوان،از آدم های دنیا کسی سنگ جلوی پاشون نمی گذاره،روزگار هم انگار دیگه به خودشون سپرده که چطور سرنوشت رو چطور پیش ببرن اما انگار نمی شه،انگار دیگه مال هم نمی تونن باشن با وجود اینکه هر دو عاشق هم هستن و حاضرن به خاطر هم از جونشون هم بگذرن...رمان عشقی ندیده بودم که پایانش اینقدررر تلخ یچ کس مقصر تموم بشه،جوری که هیچ کس مقصر نباشه،و شاید به سختی بشه به دست تقدیر نسبتش داد جدایی این لیلی و مجنون رو...تو خلوتم خوندم سطور فصول آخر رو و اشک ریختم...

روزای سختی داره بم می گذره،خیلی سخت،خیلیی سخت،خییلییییییی سخخخختتتت........پس کی تموم می شه این 40 روز نغمه؟؟؟؟؟چرا تصمیم گرفتی این 40 روز نیای آخه؟یعمی تو به یادم هستی؟یعنی از سر دلسوزی و نگرانی به یادم هستی یا ... ؟دارم نـــــــــــابـــــــــــــــــــــــــــــود می شم........ای کاش هر چه زودتر بگذره این روزای سخت.......آخه چرا نگذاشتی این 4 مــــــــاه آب خوش از گلوم پایین بره نغمه جان؟تو که می دونی بعد از این 4 ماه ممکنه اتفاقات مهیب تری در پیش باشه،چراااااااااااااا نذاشتی این 4 مــــــــــاه راحت تر از این پیش بره.....؟؟؟

تو مسجد نشسته بودم،دوس داشتم بعد از نماز قرآن بخونم تا مرهمی به به دل زخمیم،اما گفتم شاید مامان و خاله منتظرم باشن...کسی که کنارم نشسته بود قرآنی برداشت و باز کرد و شروع به خوندن کرد،دلم نیومد نگاه نکنم...آل عمران اومده بود،آیه ی 101،تو همون مرور کوتاه اولین آیه از صفحه ای که اون بنده خدا باز کرده انگاری خدا باز آبی ریخت به آتیش شعله ور شده ی دلم...آیه این بود:

وَکَیْفَ تَکْفُرُونَ وَأَنتُمْ تُتْلَى عَلَیْکُمْ آیَاتُ اللّهِ وَفِیکُمْ رَسُولُهُ وَمَن یَعْتَصِم بِاللّهِ فَقَدْ هُدِیَ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ

و چگونه شما کفر مى ورزید، در حالى که آیات خدا بر شما تلاوت مى شود و رسول او در میان شماست و هر کس به (دین وکتاب) خدا تمسّک جوید، پس قطعاً به راه مستقیم هدایت شده است.

 


خدایــــــــــا...چقدررر دلم می خواست جمعه برم بهشت زهرا،اما داستان کرج پیش اومد و قسمت نشد...هفته ی دیگه 5شنبه سال مادره،می خوام برم بالای سر آرامگاهش و زارررر بزنم...به خصوص که این هفته یی که تموم شد هم خونه ی عمه بودم و کلی حرف از روزهای با مــادر بودن زدیم...خدایا،یه رحمی کن به دل تنگم و نغمه رو ازم نگیر،رحمی کن و به جاده ی خوشبختیمون بنداز...خدایا،تنهام،تنهای تنها،هیشکی بام نیس...دستمو بگیر...ببین دارم میلرزم...کمکم کن...کمکم کن...کمکم کن...


 
دلم از ما بُرد و . . .
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها ،حافظ

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد
                  وای خدا را با که این بازی توان کرد

 

امشب با مامان بابا رفتیم بیرون،شام و گردش.جسمم با اونا بود نغمه ولی روحم با تو...همه ش تو فکرت بودم،اینکه کجایی الان،حالت چطوره،چی کار داری می کنی،آینده چه اتفاقایی رو در پیش داره و ... .بابا دوست داشت شام بریم چلوکباب بزنیم،اما چون چربی واسش خوب نیس مامان اجازه نمی ده چلوکبابی بریم.از فست فود هم که متنفرند هر دو شون،یه گزینه باقی می مونه که هر دو تا شون دوسش دارن: فلافل!رفتیم 3 تا فلافل خوشمزه خوردیم و بعد بردمشون شیان.همون جایی که اون عکسه رو از دوستم گرفته بودم و گفته بودی چه جای قشنگیه.معمولن وقتی سوار ماشین می شیم مامان جلو می شینه و بابا عقب،چون پای مامان درد می کنه و جلو خیلی راحت تره تا عقب.موقه ی راه افتادن مامان دید که بابا پشت سرش نشسته،به بابا گفت:

عشق من چرا پشت من نشستی؟بیا اینور بشین می خوام ببینمت...!

با خودم گفتم یعنی میشه یه روز یه نفر منو هم بعد از 30 سال زندگی مشترک اینطور دوس داشته باشه و اینطور بم ابراز علاقه کنه...؟؟؟

رسیدیم شیان...با ماشین تو کل پارک گشتیم و بعد بردمشون پاتوق.کسای کمی هستن که اونجا رو بلدن و واسه همین معمولن کسی اونجا نمیره و بیشتر وقت ها خالیه اونجا...الان هم همین طور بود.ماشین رو پارک کردم و محمد اصفهانی گذاشتم،تهران هم زیر پا و لحاف شب هم روی سرمون،خودت تصور کن که چقد رویایی شده بود.مامان بابا رو تک نیمکتی که اونجا بود نشسته بودن و من پست سرشون در حالی که به آهنگ گوش می کردم در حال نرمش کردن بودم؛شاید هم قصدم نرمش کردن نبود و فقط می خواستم به این بهونه رو نیمکت کنارشون نشینم تا با دیدن چشمای خیسم متوجه نشن که فقط جسممه که همراهیشون می کنه و روحم جای دیگه تشریف داره...دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...

چند دقیقه پیش حافظ باز کردم،سه باره  درآ که در دل خسته توان در آید باز  اومد،چه معنی می تونه داشته باشه؟من که کاغذ لای اون صفحه نگذاشتم،چرا دفه ی سومه که این غزل می آد...؟

سیگار رو به لطف خدای بزرگ رسوندم به روزی دو نخ...ای کاش میگذاشتی ترکش کنم و بعد چله می گرفتی،شایدم می خواستی ببینی با سختیا چطور مقابله می کنم،نه؟این روزا واسه ترکش بدجوری به کمکت نیاز داشتم،آخه نبودنت باعث میشه میلم به سیگار به شدت افزایش پیدا کنه...اما اشکالی نداره،خدا هست،خدایی که با کمک خودش با وجود اینکه داشتم از نبودنت دیوونه می شدم اما روزی دو نخم رو روزی سه نخ نکردم.

مواظب خودت باش...کاش راهی وجود داشت که از حالت با خبر می شدم...دلتنگتم نغمه،خیلی زیـــاد...دوستت دارم...


 
روز دوم
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧   کلمات کلیدی: روزها ،خاطرات

تو یه عشقی که بریدی،

         منو از دلبستگی هـــا . . .

 

راست میگه خداییش نغمه،می دونی از چه دلبستگی هایی بریدم...؟خودت می دونی اهل منت گذاشتن نیستم،فقط می خوام بدونی که چقدررر دوستتـــدارمــــ ... هنوز خیلی زوده که بهت بگم از چه چیز هایی بریدم و البته خوشحالم که ازشون بریدم،تو یه فرشته بودی انگار،فرشته ای که دستم رو گرفت و منو برید از دلبستگی ها ...

هر لحظه م به یاد تو داره می گذره،کم پیش میاد ثانیه ای که تو،صدات،چشمات و حرفات توی ذهنم نباشه...حس می کنم رفتی مسافرت،مسافرتی که یه روزی تموم می شه و دوباره بر می گردی به خونه ی خودت...خدا کنه برگردی،گاهی فک می کنم نکنه این مسافرت از همون کلاه هایی باشه که سر بچه هایی که عزیزی رو از دست دادن می گذارن...بهشون میگن مامانت رفته مسافرت،بابات تو آسموناست...بچه ی ساده هم هر لحظه منتظره تا عشقش برگرده اما هر چقدر انتظار بکشه بی فایده ست...تو از این مسافرت ها نرفتی،مگه نه...؟تو بر می گردی،غیر از اینه نغمه ی من ...؟

یکی از بستگان دور اومده بود تهران دیروز،واسه ی یه کار اداری.امروز داشتم می رسوندمش مهرآباد،بین راه از قدس و 16 آذر گذشتم؛دلم رفت نغمه،خودت خوب می دونی چرا.یاد اون روز رویایی افتادم...یاد روز تصفیه حساب...روزی که کنارت نشستم و با هم حرف زدیم و خیلی زود تا چشم به هم زدم ساعتی که پیشت بودم پر زد و به خاطرات پیوست...حس کردم نفسم گرفت وقتی یاد اون روز افتادم...

نغمه،خیلی دوستت دارم،خیلی مواظب خودت باش،خیلی...یه دنیا دلتنگتم،فشاری سنگینی رومه این روزا،امــا همهـ امیدمــ اینه که یه روزی میاد که اگه به لطف خدا نفسی در رفت و آمد باشه برگشتنت رو می بینم،به امید اون روزه که دارم لحظه ها رو سپری می کنم.راستی،اگه یه روزی برسه که از پیشم رفته باشی و از برنگشتنت مطمئن باشم اون روز چی کار کنم نغمه...؟چطوری این جسم و روح زخمی رو وادار کنم به ادامه ی زندگیـــ ... ؟حتی فکرش هم عرق سرد به تنم می نشونه...

منتظرتم،دعا کن واسم راحت تر و زود تر بگذره این 40 روز تنهایی...


 
روز اول
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،روزها

هنوز روز اول به ظهر نرسیده و من اینجا دارم از دلتنگی می میرم.بعید می دونم حرف خودشو بشکونه و زود تر از 40 روز باقی مونده ببینمش...یه چله گرفته و یکی از ویژگی های این چله اینه که تا 40 روز از اینترنت خبری نیست.عاشورا روز آخر چله ست و باز شاید ببینمش.یک روز رو هم بدون نغمه نمی تونم سر کنم،چه برسه به 40 روز،چه برسه به ... صبح چیزی نمونده بود در حال رانندگی هم از چشم هام اشک بچکه.وقتی که بلند شدم و دیدم صبح اون شب قشنگ رسیده انگار دنیا ریخت روی سرم...نفهمیدم چطوری لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون تا مامان بابا متوجه حالم نشن...

40 روز چطوری می تونم بدون تو سر کنم نغمه...؟این چند روز حداقل دلخوشیم این بود که "هستی" یه جایی از زندگیم،هستی...الان چطوری دل دیوونه م رو گول بزنم تا آروم بگیره...؟چطوری بهش بگم 40 روز رو باید بدون نغمه ش زندگی کنه...؟

یادت نره چی ازت خواستم...یادت نره دعا کنی تا به آرزویی که بهت گفتم برسم...یادت نره...دعا کن آرزوم بر آورده بشه،تا جفتمون راحت بشیم.مرگ فنا نیست،مرگ فقط پروازه،پرنده شاید بره،اما پرواز به خاطرش سپرده شده...مرگ آزادیه از زندان تن،از زندان مادیات و دلبستگی ها...یادت نره واسم دعا کنی...جان علی یادت نره...خیلی دعا کن،خیلی...منتظر آرزویی که کردم می مونم تو 10 روز آخر،لحظه به لحظه،ثانیه به ثانیه...


 
شبگریهتنهایی
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی

باز هم من و این پیوند ناگسستنی،باز هم شب و اشک و تنهایی...

چه پیوندیست میان من و اینان که هیچ گاه گسسته نمی شود؟

ای کاش جدایی نیفتد میانمان،اگر جدا شویم از این هم تنها تر می شوم...

تصور کن!جدا ز یار،بدون شب و اشک و تنهایی...

ولی نه!صبر کن!تنهایی که جدایی پذیر نیست...

خیالم راحت شد...

حتی اگر شب و اشک هم تنهایم گذارند،

با تنهایی هیچ گاه تنها نمی شوم...

تنهایی خیال می کنم با تو هستم...

مهم نیست شب باشد یا روز...

مهم نیست چشمانم خیس باشد یا خشک...

مهم این است در هر لحظه ی تنهایی،

خیال تو  انتظارم را می کشد ...


 
(...)
ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات

می خواهم حرف بزنم  تا دلم کمی آرام شود اما این بار قبل از فکر کردن حرف نمی زنم،کمی فکر می کنم و پشیمان می شوم از حرف زدن.نمی توانم دخالت کنم،نمی توانم چیزی را تحمیل کنم،نمی توانم کلی کار دیگر را انجام دهم چون تمام آن کار ها به من مربوط نیست،تنها کاری که می توانم انجام دهم بازی کردن در نقش علیرضاست،علیرضایی که نمی داند،علیرضایی که تنهاست،علیرضایی که دستانش ضعیف تر از آن است که مجسمه ی خشک شده ی سرنوشت را شکل دهد...

بُگذریم...


 
توهم
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

یه بار شد بیام و بگم حالم خوبه یا الان واقعن خوبم؟فک نکنم.دیگه انگاری عادی شده که بیام و از حال غریبم بگم،هم واسه خودم هم دیگران!آره باز هم گیجم و باز هم سر در گم.از بی خوابی دیشبه یا چیزه دیگه رو نمی دونم!همینقدر می دونم که سرگیجه ی شدیدی دارم به علاوه ی کلی کار روی زمین مونده...

چقدر عادت کردم به خورد شدن این روزا...غرورم اینقدر خورد شده که دیگه حتی نمیشه تیکه تیکه هاش رو از روی زمین جمع کرد...از استادی که جلوی 50 نفر خوردت می کنه به خاطر اینکه اون درسو افتادی و بالاجبار دوباره با خودش برداشتی گرفته تا ... .کاش بتونم و دوباره بلند شم... کاش خدا مثه همیشه ببینتم...

یه اتفاقایی می افته که حس می کنی چقدر بی تاثیری روی محیط پیرامونت.میبینی که قدرت تاثیر گذاری نداری و به همین علت مجبوری یا سکوت کنی و جبهه نگیری یا به رودخونه بزنی و به اندازه یی که عقب موندی با دو برابر توان معمولیت شنا کنی!گاهی وقتا گاهی اتفاقای دوستانه باعث میشه متوهم بشی و فک کنی کسی هستی اما بسیاری از اتفاقات و روزمره گی هات به زودی اون بادکنک توهم رو منفجر می کنن و بهت ثابت می کنن که هیچــی نیستی،هیچی.منظورم فقط حول استادی که امروز رو بند کلاس آویزونم کرد پرسه نمی زنه،این روزا امثال این اتفاقا دور و برم کم اتفاق نمی افتن.حالا که دارم فک می کنم تا توی کله م مصادیق این ناتوانی در تاثیر گذاری رو ردیف کنم می بینم که اوه،چقدر زیاد هستن!و من چقدر آدم بی خیالی هستم که با توجه به اینا هنوزم انگار نه انگار!

غرورم زخم و زیلی شده اما نمی خوام یه گوشه بشینم و ببینم دست روزگار واسم چه خوابی دیده،نمی خوام.می خوام یه کم دست و پا بزنم و وقتی تمام انرژیم رو صرف کردم خودم رو بسپارم به آب و غرق شم.تمام توانم رو صرف می کنم،اگه نشد هم واقعن غرق می شم،نه مثل همیشه نصفه نیمه زور زدن و آخر هم نصفه نیمه غرق شدن،بهتر نیست اینطوری؟

4 ماه باید صبر کنم نبودن با نغمه رو،4 مــــاهــ ...... تازه بعد از این 4 ماه هم معلوم نیست چه اتفاقی بیفته...احتمال خیلی کمی می دم که اوضاع بر وفق مراد پیش بره اما اگه پیش بره هم حقیقتن تعجب نمی کنم.اینقدر چیزای متعجب کننده دیدم این روزا که دیگه چشمم رو نمی زنه اتفاقای عجیب،دیگه بهم ثابت شده آخر خودش کاری که خودش بخواد رو می کنه و من نظاره گر این بازی هستم،اگر چه می تونم با انجام دادن بعضی کار ها نظرش رو تغییر بدم،خدا رو میگم.

نمی دونم چی پیش میاد،نمی دونم،دلم یه خواب سیر می خواد ز دنیا و شر و شورش؛اما انگاری اصلن وقت خواب نیست...مثل رانندگی می مونه الان،یه ثانیه خواب ببره ثانیه ی دوم تهه دره جا خوش کردی،میون زبونه های آتیش.خدایا،مثل همیشه تو جام رانندگی کن،حالم خوب نیس اصن. 


 
ألا به ذکر الله تطتمئن القلوب . . .
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

دیروزم بهتر از پریروزم نبود اما به لطف خدا امروزم خیلی بهتر از دیروزم بود.امروز باز هم با رضا رفتیم مشاوره واسه ارشد،پیش آقای خ.کلی حرف درست جسابی شنیدم ولی به خاطر همه ی اون حرف ها نبود حتی که گفتم امروز بهتر از دیروز بود؛به خاطر این بود که به علمم اضافه شد،فهمیدم تمام تلاش مذبوحانه ی من برای رد گزینه ی ادامه ی تحصیل فقط و فقط به خاطر راحت طلبی بوده و بس.حرف هاش سراسر انرژی بود،تصمیم گرفتم اگه عمری باقی بود به درسم ادامه بدم و اگه عمری باقی بود و خدا خواست پله های موفقیت رو دو تا یکی طی کنم.

 

 

ساعت 8 شب که شد دل تو دلم نبود...با رضا داشتیم تز نصیر بر می گشتیم.بابا پیام داده بود که زودتر بیام و ببرمش درمونگاه تا امپولشو بزنه،با رضا رسیدیم دم خونه،از رضا خواستم بابا رو با ماشین خودش ببریم تا خودم نخوام دوباره برم بالا و مدارک رو بردارم و ماشین در بیارم رضا هم قبول کرد.من بیرون بودم،ساعت 8 و اندی بود و احتمالن الان مامان داشت توی خونه کاری که هزار بار در مورد درست انجام دادنش باهاش صحبت کرده بودم رو انجام می داد.دل توی دلم نبود...بابا توی درمونگاه بود و من و رضا توی ماشین.چه لحظه هایی عجیب و غریبی بود،رضا که الا به ذکر الله رو خوند یه کم به خودم اومدم و یادم افتاد که اراده ای چیره بر اراده ی قدرت برتر عالم نیست...همین شد که به خودم اومدم و فهمیدم توان تغییر دادن چیزی رو ندارم،همین طور که تا الان نداشتم.پس بهتره به خودم مسلط باشم و فقط از اراده ی عالم صلاح و خیر کارم رو بخوام.بالاخره رسیدم خونه و مامان مو به مو تعریف کرد.فک می کردم امشب می فهمم که بالاخره تونستم یه قدم دیگه به جلو بردارم یا نه اما انگاری قسمت نبود.یه کمکی گیج شدم،نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته،تنها منبع آرامشم خداست و کتاب آسمانیش،قرآن...خدایا،هیچی نمی دونم،هیچی؛اما آرومم از اینکه می دونم تویی که تصمیم گیرنده یی نه هیچ کس دیگه...

اُفَوضُ اَمری اِلی الله،اِنَ الله بَصیرٌ بِالعِباد

 



 
دو گیلاس،عشق
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳   کلمات کلیدی: خدا ،دلبرآمدگان

این عکس رو امروز واسه ی بار دوم تو چند روز اخیر دیدم.بار اول به دیوار یه جایی(شاید مغازه ای در انقلاب) و الان هم تو بیشه .جالب اینکه وقتی واسه اول دیدمش اینقدر توجه اَم رو جلب کرد که الان تا نگاهم بهش افتاد متوجه شدم که همونه.نمی دونم من این روز ها بیش حد دنبال نشانه اَم یا نشانه ها بیش از پیش تعقیبم می کنند،واقعن کدام یک...؟

 

انگار هنوز که هنوزه به قدرت و معجزه ی زیارت عاشورا و تاثیرش در مداومت چهل روزه ورزیدن بر آن پی نبرده اَم...!خوبه همه ی زندگیم رو اول از خدا و دوم از همین چله خوانی ها دارم و اینقدر کافرم،اگه اینطور نبود چه بلایی قرار بود سرم بیاد!دیروز یا پریروز یا روزی دیگر از روزهای خدا بود که داشتم می خوندم و یه لحظه این فکر شیطانی از ذهنم عبور کرد: تو که خوب می دونی همه چی تموم شده،واسه چی داری ادامه میدی...؟به لطف خدا از خوندن دست نکشیدم اما الان دارم می گم چرا اصلن باید همچین فکری از ذهن من حتی عبور کنه در حالی که می دونم خدا در آخرین لحظه ها ورق رو می تونه برگردونه،گاهی به سمتی که نمی خواهی و گاهی بالعکس.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به اون فکر مسخره پا ندادم برای جا باز کردن،از خدا می خوام این فکر و افکاری نظیر اون هیچ وقت راهی به ذهنم نداشته باشند،بهتر بگم،از خدا می خوام نا اُمیدی رو ازم فاکتور بگیره،واسه همیشه.خودم که همچین توانی در روح ضعیفم نمی بینم،مگر خدا جانی تازه در کالبد این روح خسته بدمد...راه سخت است مگر یار شود لطف خدا...خدایا،به قول یکی از بنده هات: فــقــطـ ـتو . . .

موجود ضعیف و نحیفی چون خودم رو مالِ رهرویی این راه بزرگ نمی دیدم،چرا جملات قصار...؟مالِ این حرفا نبودم...خدا پامو به این راه باز کرد اما دل ندادم.فرصت داد...شلنگ تخته انداختم.راه باز کرد...زیر آبی رفتم...هر کاری کرد تا به راهم بیندازد وقیحانه پا پس کشیدم،باز هم مهر و عطوفت بی حسابش شامل حالم شد،این بار کت بسته به مقصودم رساند تا در میانه ی راه باز پا به فرار نگذارم!خدای بزرگ من...خودت تا اینجا من رو اُوردی،فقط خودت...اینقدر مهربونی که اجازه ی صرف نظر کردن از لطفت رو هم حتی ازم گرفتی...چطور می تونم سپاسگذار تو باشم منِ نادون...؟!اگه تو نبودی آدمی نبودم که دل داشته باشم پا تو این مسیر دشوار بگذارم...ایمان دارم که مقصد من رو خودت تعیین می کنی،بی توجه به اینکه مسافت مقصدم چقدر باشد،در کهکشان های دور یا همین حوالی.ایمان دارم که لطفت شامل حالم است،پس نقشه ی گنجی که خودت داده ای را در اختیار خودت می گذارم تا هر آنچه می دانی با آن کنی،خواه رهنمایم شوی،خواه گنج را محفوظ از دستم داری...زندگی اَم در ید طولای توست...با قدرت به جلو گام بر می دارم،بی مهابا از راه تاریک پیش رو؛تا دستانم در دستان توست،از طوفان زندگی هراسی ندارم،دستان کوچکم را در دستان بزرگت پناه ده و رهایم نکن...

آمین


 
غروب رفتن
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٢   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

نیمه شبه،و من دارم هفتمین پستم طی شبانه روز گذشته رو برای انتشار آماده می کنم.هفت پست در یک شبانه روز!و جالب اینکه هفتمیش دقیقن در ساعتی در حال انتشار باشه که اولیش در 24 ساعت قبل در حال انتشار بوده!این می تونه یه نشونه باشه...؟

حرف دارم،زیاااد،ولی حرف هایی واسه نگفتن...نه اینکه نخوام بزنم،نه...بعضی وقتا ذهنت لبریز از کلمه ست و داره سر ریز می شه،اما هر کاری می کنی نمی تونی جاری کنی حروف رو به کیبورد...چرا...؟

 

خدایا...

همه ی گناه کاران رو تو این شب ببخش،من رو هم که قطره ی بزرگی هستم از دریای اونا به لطف خودت شامل مرحمت کن...

 

خدایا...

سپاسگذار تو هستم به خاطر تمام داده ها و نداده هایت و اخص آن ها،نعمت سلامتی.الها...تو خود فعل حکمت صرف و نحو نموده ای و حکیم الحکمایی...نعمت سلامتی را از بندگان نگیر و به بیمارانی که از آن محروم هستند برگردان...

 

خدایا...

به حق تمام نیکان و بزرگانت که آبرویی نزد تو دارند و مثل علیرضا دستانشان خالی نیست دستانی را که دعا می کنند خالی رد نکن...

 

پ.ن:خیلی سخته که عزیزی رو روی تخت بیمارستان ببینی،در حالی که حرف های نا اُمید کننده می شنوی از دکتر ها و هر چه می گردی نشانه های سلامتی رو دور و بر کسی که دوستش داری نمی بینی...خیلی سخته...این سختی رو واسه اولین بار تو عمرم وقتی تجربه کردم که مادربزرگ خدابیامرزم(روحش شــاد)روی تخت بیمارستان بود...اما چه میشه کرد؟باید راضی بود به خواست خدا و فقط دست های دعا رو به سمت آسمون دراز کرد...


 
الهی و ربی،الیک اَشکو...
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،متن ادبی ،دلبرآمدگان

خدایا،دل شکسته ام را مرهمی،آتشی که بر قلبم نشسته را بارانی و روح خسته ام را توانی دوباره عنایت فرما...نمی خواهم مانند دیگران شوم،می خواهم یکی باشم نه مثل همه،بسوزم اما نسوزانم،برنجم اما نرجانم،فراموش شوم اما فراموش نکنم،طرد شوم اما بی تفاوت نباشم،متروک شوم اما ترک نکنم،بشکنندم اما نشکنم...نیرویی الهی ام ده،که در عین حال دریاوار همه ی آشفتگی هایم را در آن غرق سازم...

خدایا،خسته ام از شکایت به درگاه بندگانت...درمانده ام از به در بسته کوبانده شدن...زبان بریده را به کام می گیرم و به سوی تو شکایت دل می آورم همانا تو برآورده کننده ی شکایت بندگانی...خدایا،سپاس از تو دارم که بر در بسته ی آدمیانم کوباندی تا به تو نزدیک تر شوم،تا امید از خلق بِبُرم و به خالق بندم...تا کوچکان را فراموش کنم و به بزرگی که از رگ گردن به من نزدیک تر است نزدیک تر شوم...


 
قـایــق عــاشـــق
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: جدایی ،متن ادبی

دوباره توی این خلوت،دارم ترانه می سازم
دارم بازم واسه غم ها یه قایق واژه می سازم

یه قایق که پر از حرفه،پر از حرفای نا گفته
که تا نشکونه این بغضو،توی دریا نمی افته

ولی اما اگه روزی بیفته توی این دریا
می تونه که بیاد بازم به سوی خشکی فردا؟

می تونه باز توی ساحل،با پارو همنشین باشه؟
واسه قایق موتوری ها،هنوز یه جانشین باشه؟

چه دریای خطرناکی،یعنی میشه ازش برگشت؟
میشه تا آخرش رفت و رها از دست مردم گشت؟

باید کاری کنه آخر،نمیشه توی ساحل موند
نمیشه که فقط حرف زد،فقط تصمیمو از بر خوند

یه روز این قایق تنها بالاخره به آب افتاد
توی دریای خوشبختی با خوشحالی به راه افتاد

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

عجب دریای آرومی،چه لذت بخشه این رویا
چه آرامش شیرینی،نمی خوام برسه فردا

چه موجای قشنگی،روز زیبایی
صفایی داره این رویا توی دریای بیداری

می خوند و روی دریا راه می رفت
خیالش خوش بود و آگاه می رفت

خیال می کرد همیشه اوضاع بر وفق مراده
نمی دونست مثه برگی اسیر دست باده

نمی دونست همه روزای آفتابی یه روزی ابری میشن
همین موجای رقصون هم یه روزی وحشی میشن

نمی دونست کسی همسفرش نیست
کسی ره روی راه خطرش نیست
نمی دونست که موجا بی قرارن
تو دریا کوسه ای دلواپسش نیست

گذشت و طعمه ی دریا شد این قایق
اسیر رقص بی رحمانه ی موجا شد این قایق

نمی دونست دل دریا یهو می بلعه اونو
خیال خام خوشبختی جدا از زندگی می کنه اونو

از اون قایق فقط چند تیکه چوب مونده
یه آتیشی همین چوبا رو زیر آب سوزونده

آره،این قایق عاشق هنوزم که هنوزه
داره از عشق دیروزش زیر آبا می سوزه

هنوز زنده س با یاد عشقش این قایق
به امید یه روز خوب هنوز زنده س این عاشق

 

علیرضا


 
جایگزین
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

علی اون تو رو فقط به عنوان یه جایگزین می خواسته نه چیزه دیگه ای...کارایی کردی که بهش ثابت کردی جایگزین خوبی نیستی...حتی اگه قبولت می کرد و بهش می رسیدی فایده ای نداشت،چون یک عمر مقایسه ت می کرد با کسی که از دست داده...علی اون تو رو نمی خواسته،بفهم اینو!اگه می خواستت بالاخره یه جوری می تونست ببخشتت بعد از این همه ماجرا،اون یه جایگزین خوب می خواسته،وقتی بهش ثابت شده بوده که تو جایگرین خوبی نیستی چطور می تونسته دوباره ببخشتت؟اون نیاز به یه جایگزین مناسب داشته و اون جایگزین تو نبودی!بفهم!هر لحظه کاری کردی و با این کارهات بهش نشون دادی که با الگوی خودت زمین تا آسمون تفاوت داری،تو همه ش در حال مقایسه شدن بودی...تو درس نمی خواستی بخونی،فعال نبودی...در اون حد ایمان و اعتقادات نداشتی و سالک نبودی...تو اونقدر صبور نبودی که هر چیزی بشنوی بتونی از سر قدرت درونی درون خودت بریزی...علی دنبال کسی برو که با خودت مقایسه ت کنه نه کسه دیگه...کسی که طعم یه عشق رو چشیده سخت می تونه کسی رو به عنوان عشق جدیدش بپذیره،در بیشتر اوقات هم وقتی می پذیره از سر فراق عشق  قدیمی و نا امید شدن از وصال اونه...به خودت بیا،در بیا از این حال و هوا،رسیدنت به اون هم چیزی رو عوض نمی کرد...


مزه ی زهر مار می داد این حرفای بهزاد...خیلی تلخ بود،خیلی...تلخ تر از دود سیگار...تلخ تر از هر چیزی که فکرشو بکنی...حالم بد شد...نزدیک بود بالا بیارم...


 
آنلی گاد
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خدا ،خاطرات

به کسی جز خدا تکیه نکن...هر دیواری بالاخره خراب میشه...

بهزاد مشغول تعمیر کامپیوتر بهنام(داداشش)بود و بهنام هم پایین پای کامپیوتر بهزاد...ملودی هم چپ و راست زنگ می زد و ازش می خواست بره بیرون باهاش...خسته شدم،حس دیوونه شدن بم دست داد یه لحظه و سریع زدم بیرون و اومدم خونه ی خودمون.چقدر حساس و شکننده ام این روزا...چقدر بی هدفم...زندگیم رو بیشتر از هر وقت دیگه ای برباد رفته می بینم،منی که قابلیت اینو داشتم که یه آچار فرانسه بشم و حالا هیچ کاره ام،یه نابود شده ی به تمام معنی...می تونی درک کنی تو این شرایط چه جسی به آدم دست می ده؟دلم روزی دو پاکت مالبرو می خواد...

 


 
پدر عاشقی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

شنیدی میگن پدر عاشقی بسوزه؟شنیده بودم ولی خودم تا حالا نگفته بودم...الان چند روزیه که روز و شب میگم...عشق همون قدر که شیرینه همون قدر ممکنه تلخ باشه،مثه طعم زهر مار...دوسش داری در حدی که حاضری جونت رو واسش فدا کنی،می خوای هر لحظه پیشش باشی یا نهایتن تلفنی باهاش حرف بزنی،هر لحظه می خوای یه خبری ازش داشته باشی،می خوای اونم دوستت داشته باشه و بخواد باهات بمونه،اما هیچ کودوم این اتفاقات نمی افته،در حالی که تو علاوه بر قلعه ی تنهایی توی خونه ی خودتونم تنهایی...چقدر سخته،چقدر سخته،چقدر سخته...

این روزا عشق روی سخت و تلخشو بم نشون داده،این روزا خیلی داغونم،پژمرده ام،می فهمی...؟چه مرگم شده؟حتی حوصله ندارم با بهزاد برم ملت و بدمینتون بازی کنم...خدایا،غلط کردم ازت عشق خواستم،شکر خوردم،نجاتم بده،دارم میمیرم...

چه روزای قشنگی بود...با بهزاد هر شب پارک ملت،هر شب بدمینتون...هر شب موسیقی و سیگار تو ماشین و پارک...غمی تو دلم نداشتم اما حس می کردم جای عشق یه نفر تو دلم کمه،مثل سگ پشیمونم،مثل سگ...دوباره همون شبا رو می خوام که بی خیــــــــــال با بهزاد ولگردی می کردم و می گفتم و می خندیدم...نمی خوام کسی تو خونه ی دلم باشه،می خوام فقط دوستامو دوست داشته باشم،دوستایی که تنهام نمی گذارن،بهونه نمی گیرن،غمام رو شریک می شن بام،آی خــــــــــــــــــــــدا....................کمک کن در بیام از این وضعیت...اینقدر غمم زیاده که دارم دق می کنم...

 

یه روز تو زندگیم بودی...

همینجا رو به روم بودی...

اما آرزوم نبودی...

فک می کردم از آسمون...

باید بیاد یه روزی اون...

تا آرزوم بشه تموم...

یه اشتباهی کردمو...

دل تو رو شکستمو...

نمی بخشم خودمو...

جالا پشیمون شدمو...

می خوام تو باشی پیشمو...

حق داری نبخشیم...

شرمنده تم،که ستاره داشتمو...

دنبال اون می گشتمو...

شاکی از این بودم که من...

ستاره ای ندارم...

ستاره بود تو مشتمو...

تکیه می داد به پشتمو...

احساسشو می کشتمو...

احساستو می کشتم...

...

انگاری خدا صدامو شنیده...بهزاد زنگ زد گفت امروز مرخصی گرفته و خونه شونم کسی نیست،برم پیشش.نهار میرم پیشش و میریم بیرون،شاید مثل قدیما،شاید...

 


 
کاش بـِ...
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات

یه وقتایی یه جمله هایی هست که فقط شامل چند تا کلمه بیشتر نمی شه اما یه دنیا معنی داره...دوس داری بفهمنت این جور وقتا...


 
زندگی پا بر جاست
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات

بستن وبلاگ یه کار فوق العاده احمقانه ای بود.به صراحت اشتباه خودم رو می پذیرم و حرفایی که زدم رو پس می گیرم.سیلوی من زخمی شده،اما زنده ست و به لطف خدا دوباره حالش خوب خوب خواهد شد.واسه چی باید وبلاگمو تعطیل کنمو ننویسم؟این حق طبیعیمه که هر موقه دوس داشتم بنویسم و هر موقه هم نیاز بود کم کار بشم و حرف های نگفتنی رو تو دلم به خاک بسپارم.سیلوی خوبم،انبار متروکه ی روزهای سخت تنهایی،دوباره برگشتم به آغوش مهربونت.دوستت دارم،بیشتر از همیشه...

برگشتم اما این بار خودسانسوری در کار نیست و مخاطب محور نمی نویسم،بدون توجه به اینکه آیا این وبلاگ بازدید کننده ای داره یا نه می نویسم انشاا...،مثل قدیما،مثل روزای جدایی از زهرا.

امروز با رضا و علی رفتیم پارسه،برای کنسل کردن کلاسی که از استادش ناراضی بودن و استرداد پولشون.بعد از اون یه سر رفتیم شمسی چون علی کار اداری داشت که دیدیم کلن تعطیله شمسی پنج شنبه ها.حالم اینقدر تابلو شده که علی چند دقیقه بعد از دیدن من به رضا گفته بود علی چرا اینطوری شده؟!خودم باورم نمی شد در این حد تابلو شده باشم!از کنار شمسی که رد می شدیم رضا گفت برو همینجا وسط خیابون وایسا و محکم با دست بکـــــــــوب رو زمین و فریــاد بزن نــــــــــــــــــــــــــــــ...!بیا بیرون ببینـــــــــــم!خودشم اگه نشنوه همسایه هاشون می ریزن بیرون و هر جوری هست پیداش می کنی.آخه انگاری خونه ی ن اونوراست...منو میگی،می خواستم از شیشه ی ماشین برم بیرون که رضا جلومو گرفت و منصرفم کرد...!کلی خندیدیم با رضا به این پیشنهاد متفکرانه...بعدشم باهاشون رفتم اِنقِل تا کتاب هایی که واسه ارشد نیاز دارن رو بگیرن و بعد هم با رضا رفتیم نهار،چون علی کار داشت و باید می رفت خونه.بعد از نهار با رضا اومدیم خونه ی ما که دیدم ای دل غافل!کلید رو صبح تو سوییچ امیر جا گذاشتم!آخه صبح ماشین امیر رو واسش بردم تعمیرگاه که سمت شمال شهره و کلید ها هم همون جا مونده بود.از حیاط خونه ی همسایه خودم به واحد مادر رسوندم اما واسه رفتن به واحد خودمون به کلید نیاز بود.زنگ زدم به مکانیک بنده خدا تا کلید رو با پیک واسم بفرسته...کلی بیتاب بودم که برم بالا پای لپ تاپ ببینم خبری از ن هست یا نه،پرسیده امروز صبح تا شب نبودی کودوم گوری بودی(از سر دلسوزی و وجدان درد)اما دیدم فقط به جواب احوالپرسی صبحم که واسش آف گذاشته بودم جواب داده،همین!!!شاید اگه آف گذاشته بود خر کیف می شدم اما واقعیتن همون بهتر که آف نگذاشته بود،چون اینجوری راحت تر می شه به باد فراموشی سپردش...

رضا حدود یکی دو ساعتی رو پیشم موند و حال کردیم با هم.دوس داشتم شبم بمونه اما تولد باباش بود و باید می رفت خونه.من برم چایی رو اماده کنم و بیام،انگاری آبه جوش اومده...

.

.

.

.

.

.

.

می دونی چی شد الان؟کلی نوشتم و یه هو ناغافل نفهمیدم چی شد هدایت شدم به یه پیوند و همه نوشته هام پرید!!!عب نداره...دوباره می نویسم،اما مشکل اینجاست که من بداهه نویسه خوبی هستم اما از رو اصن نمی تونم بنویسم...حالا سعی خودمو می کنم ببینم چی میشه!این بار با یه دست می نویسم و با دست دیگه هر یک ثانیه یه آلت + سی میزنم!(البته نکته ی آموزشی داره،قبلش باید یه آلت + آ زده باشی که سلکت آل کرده باشه!)

با رضا بحث این شد برگشتنی،اینکه وقتی یه نفر طعم عشق رو تجربه کرده بوده تکلیف چیه؟باید بگه یا نه؟کسی که می فهمه عشقش قبلن عاشق بوده باید چه واکنشی نشون بده؟کلی حرف زدیم و به نتایج خوب و به درد بخوری هم رسیدیم.الان من خودم شدم یکی مثل ن!کسی که عاشق بوده قبلن،حالا در رابطه ی جدیدم آیا باید حرفی بزنم از ن؟یا خیر؟آدم همیشه باید یه سوزن به خودش بزنه یه جوالدوز به ملت!من خودم رو الان محق می دونم و مشکلی نمی بینم در این که قبلن عشق رو تجربه کردم،اما وقتی طرفم بم اینو گفت از کوره در رفتم و همین مساله آتیش زد به رابطه با ن!این حق طبیعی هر کسی که وقتی تنهاست رابطه ای ایجاد کنه(حالا بسته به عقایدش موقت یا دائم)اما مساله اینه که وقتی اون رابطه قطع شد دیگه باید خاکش کنه و به فراموشی بسپارتش،لزومی نداره در آینده داستان گذشته ش رو برای طرف مقابلش تعریف کنه و این اصلن خیانت نیست.تعریف کردن این مساله مثل یه لقمه ی غیرقابل هضم برای هر آدمیه و ممکنه باعث خفه شدنش بشه.پس بهتره که وقتی یه رابطه رو شروع کردیم تمام چیز هایی که کذشته رو به گذشته بسپاریم و وارد آینده بشیم.باری با یه دخترکی صحبت می کردم(البته همچین هم دخترک نبود،27 سالی داشت)می گفت یکی از دوستام شب ازدواج فهمیده شوهرش قبلن دو بار دوست دختر داشته.الان به خوبی و خوشی دارن زندگی می کنن اما هنوز نتونسته این قضیه رو از ذهنش بیرون کنه و باهاش کنار میاد.نتیجه اینکه:وقتی که قبلن رابطه داشتیم نباید به طرف مقابل بگیم اما باید تونسته باشیم به کلی رابطه ی قبلی رو فراموش کنیم تا در رابطه ی جدیدمون مشکل ساز نشه.

خود سانسوری رو کلن حذف کردم تو این پست،بر خلاف گذشته.اما اتفاقی افتاد که باعث سانسور های بسیاری گردید،اینکه کلی حرف که راجه به این مساله ی عاشق بودن نوشته بودم همه ش پرید و وقتی باز نویسی کردم نتونستم مفصل مثه قبل بازگوش کنم.البته که نتونستم،اما یه کوچولو هم نخواستم.شاید قسمت نبوده کسی بخونه اونا رو،مگه نه...؟

خسته شدم!فعلن!


 
تعطیلــــــ شد
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

تا همیشهـــ . . .

 

پ.ن:صدای گوشخراش و وحشتناک آژیر آمبولانس عذاب روح زخمی ام را بیش ازپیش می کند،دارند به جای جدیدی منتقلش می کنند تا این بار در آن جا خون فشانی کند...شاید این بار به گورستانـ خاطرات . . .

 

.

.

.

.

.

.

.

 ...

خداحافظــ بن بستـ خاطراتـــــــــــــــــــــ

 


 
سیلوی زخمی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

یه جمله ی قشنگی خوندم الان،از اون جمله های قشنگی که قشنگ چاقو رو تا دسته فرو می کنه تو روحت...پیشنهاد می کنم نخونیدش اگه مثل من یه روح زخمی دارید:

چگونه می توان به تاول های پا گفت،تمام مسیر طی شده اشتباه بود...؟

 

سیلوی من زخمی شده،داره خون شدیدی ازش می ره...یه روزی اومد تا انبار آذوقه ی روحم بشه و مدتی رو هم دووم اورد اما انگار عمرش قرار نبود حتی به یک سال برسه.این سیلوی مهربون دیگه میون ما موندنی نیست،منتظرش نباشید رفقا.کسی فکرشو نمی کرد به این زودی از پا در بیاد سیلویی که قرار بود بشه یه انبار دنج واسه ذخیره ی غذای روح علی،جایی که همه تنهایی هاش رو،همه مشکلاتش رو،همه نداشته ها و حرف های نگفته ش رو توی اون جا بگذاره و به جاش یه سیر دل خوش به همراه ببره.حالا سیلوی قدرتمند دیروز،که تو کلی روزای سخت با مصائب علی راه اومد خودش زخمی شده و داره خودش رو فدا می کنه،مثل همیشه،این بار به یه نوع دیگه...

سیلوی مهربونم،ممنون که تا اینجا پا به پام اومدی،هیچ کس مثل تو به پام نموند.هیچ وقت فراموشت نمی کنم رفیق،از یاد نمی برم که توی روزهای سخت زندگیم چطور پا به پای دلم اومدی و قدمی پس نگذاشتی.دیگه نمی تونم واست کاری بکنم،فقط می تونم بهت قول بدم که جسم خیس از خونت رو یه جا با آرامش به خاک بسپارم و واست دعا کنم.قول می دم اگه این بار جایی رو انتخاب کردم واسه زمین گذاشتن بار روح،کمتر بهش فشار وارد کنم،کمتر دردامو بریزم توش،این قدری درد مندش نکنم که مثل خودم زخمی بشه،مواظبش باشم تا مثل تو توی 7 8 ماهگی یه هو ناغافل نترکه از فشار درد و خون فوران نکنه از هر گوشه ی تنش...سیلوی مهربون و دست داشتنی علی که تو خودت یه بن بست از خاطرات رو جا داده بودی،اگر چه وقت جداییه،اگر چه دیگه همدیگه رو نمی بینیم،اگر چه دیگه نمی تونیم دیگه دردامونو تقسیم کنیم ولی می خوام بدونی که همیشه به یادتم و با تو زندگی می کنم.همیشه میام و این 55 پستی رو که تو دل خودت جا دادی دوباره مثل همیشه قورت می دم،ولی قول می دم دیگه باری بهت اضافه نکنم.آروم بخواب رفیق...خداحافظ...

 

وقت رفتن بالاخره رسید،اگر چه فکر نمی کردم اینقدر زود برسه..دیگه این جا اون رنگ و بوی سابق رو نداره واسم.قلمم بکارت خودشو از دست داده و مخاطب محور شده،می خوام فقط مخاطبم تنهایی باشه،همین.

تو دنیای واقعی کسی انتظارم رو نکشید،چرا توی دنیای لعنتی مجازی کسی رو منتظر بگذارم؟ترک خونه همیشه سخت بوده،اما من کار های سخت تر از اون رو هم انجام داده ام.شاید به جایی دیگه رفتم و باز هم سطر سطر خون ریختم برای غریبه هایی که دوست دارند از این موزه ی درد دیدن کنند...اما این بار کمی را هم درون خودم می ریزم،اینقدر درد بالا نمی آورم که مشمئز کننده به نظر برسم.این بار هیچ کس را دعوت نمی کنم،تا نشکند،چینی حساس تنهایی من،اگر شگست،لا اقل دیرتر بشکند...

تو این مدت رکورد غیبت کردن در دانشگاه رو توی 4 سال متوالی که دانشجو هستم بهبود بخشیدم.نمی خوام بشمارم با امروز چند چلسه ست که نرفتم،چون فکرشم عذاب آوره.یادش بخیر،شمسی که قبول شده بودم قدر دانشگاهو بیشتر می دونستم،جون به جونم می کردن باید کلاسامو می رفتم،اما حالا...چی دارم می گم؟انگار نه انگاذ که این همه حرف از خداحافظی زدم.علی آقا،وقت رفتنه ها!دیرتون نشه!می خوام برم،ولی سخته.می دونی چی می گم؟عین آخرین لحظه های جدایی از یه دوست صمیمی که رو تخت بیمارستان خوابیده و می دونی ممکنه دیگه نبینیش...می خوای بمونی،اما زندگی لعنتی تو رو داره صدا می کنه...آخر سر دوستت رو می بوسی،واسه سلامتیش دعا می کنی(با وجود اینکه می دونی برگشتن سلامتیش یه معجزه ست) و ... و تنهاش می گذاری و بر می گردی به زندگی لعنتی.الان دقیقن همون حس رو دارم.سیلوی من نگاه مرگ بارش خیره ست بهم و با وجود اینکه خداحافظی کردم دل ندارم از پیشش برم...اما چاره چیه؟باید رفت...گفته بودم روزی می روم،نگفته بودم؟

دیکه چیز خاصی به عمر این وبلاگ نمونده عزیز،چند خط دیگه نوشته،یه عکس،یه غزل از حافظ و یه پست جدید هم برای اطلاع از تعطیلی وبلاگ و بعد اون هم خداحافظ.خداحافظ بن بست تنگ و تاریک خاطرات...می خوام بدونی رد پات رو هیچ چیزی نمی تونه از ذهنم پاک کنه،می خوام بدونی به یادتم همیشه،آروم چشماتو ببند و تنهام بگذار.یه قول یه عزیزی آروم باش...هـــــه...آره بن بست خاطراتم...آروم بمیر...این جوری هم خودت راحت تری هم من...آهای،تو!واسه دفعات آخر تو عمرم می خوام مخاطب قرارت بدم و بعد برم گورم رو گم کنم،این جمله رو با دقت حک کن توی مغزت:

حتی بهم رحم نکردی

 

ما  آزمودهـ ایمــــ  در اینـ  شهر  بختـ  خویشـــــ

بیرونـ کشید باید از اینـ  ورطهـــ رخت خویشـــــــ

از  بسـ  که دستـ  میگزمــــــ و آهـ مـیـ کشمــــــ

آتشـــ زدمـــــ چوو گلـــ بهـ تنـ لختـ لختـ خویشــــ

دوشمـــــ ز بلبلیـ چهـ خوشـ آمد کهـ میــــ سرود

گلـ گوشـــــ پهنـ کردهـ ز شاخـ  درختـ  خویشــــ

کیـــ دلـ تو  شاد  باشـــــ  کهـ آنــــــ یار   تند  خو

بسیار  تـــنـد  روی   نشیند  ز  بختـــــ خویشــــ

خواهیـــــ کهـــ سختـــ  و سستـــ  جهانـــــــ  بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سستــــــ و سخنــــ هایـــ سختــــــ خویشــ

وقتـــــ  استـــ  کز  فراقـــ  تو  وز  سوز  اندرونــــــ

آتشـ در افکنمـــ بهـ همهـ رختــ و  پختــ خویشــ

ایـ  حافظـــ  ار  مراد  میسر  شدیـ  مدامــــــــــــ

جمشید نیز دور نماندیـــ  ز  تختـــ  خویشـــــــــ

 

 


 
کافیه
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات

پا شو جمعش کن بابا،نشستی گوشه ی خونه فرقی با دیوار نداری.ملت اون بیرون دارن زندگی می کنن،این تو غم باد گرفتی هر دم میای مینالی و میری که چی بشه مثلن؟پا شو بچسب به زندگیت خرس گنده...کلی کار روی زمین مونده داری که باید انجام بدی.جمعش کن این بساط مسخره بازی رو...فردا یه روز تازه ست که داره انتظارتو می کشه،مثل امروز و دیروز نباید محکومش کنی به باخت.دو روز دیگه می بینی موهات سفید شده و با امروزت هیچ تفاوتی نکردی و دیگرانی که یک صدم پتانسیل تو رو نداشتن مشغول فتح کره ی مریخ هستن...دستای مهربون خدا رو بگیر رو بلند شو.یه جوری دمغی انگار نه انگار که همین دیشب خیالتو راحت کرد.بلند شو و کفران نعمت نکن،یــــالــــا...

 


 
من و بی خوابی عاشقانه
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات

یک ساعتی هست که بیدار شدم،مامان بابا مسافرت هستن و تنهام.حوصله ی چایی درست کردن رو ندارم حتی . . .

دیشب چقدر عجیب بود،به قدری عجیب که فکر کردن بهش باعث می شه حال خاصی پیدا کنم . . . همینقدر بگم که خدا سفت بغلم کرد،اینقدر سفت که عطر خدا پیچید توی تمام وجودم . . . بم قول داد که به همه چیز دوباره سر و سامون می ده . . . خیلی عجیب بود،خیلی . . .

تو برگی از زندگیم که دیشب ورق خورد جای دست خدا رو راحت می شد دید...خدایا!باز هم می خوام . . .باز هم . . .

 


 
این نیز بگذرد(نسخه ی دوم)
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

حرف بسیار است و روزمره گی فراوان،پیشاپیش محترمانه دوستان کم حوصله را به سمت درب خروج راهنمایی می کنم . . .

 

پرده ی اول:

این نیز بگذرد(شمعی در باد)

 

خیلی چیزا هست که نمی نویسم،می دونی؟لزومی نداره همه با خبر باشن از اینکه چه اتفاق هایی داره واسم می افته و چه تجارب ارزشمندی دارم کسب می کنم،همین که خودم به ذهنم،بخش بایگانی خاطرات،اضافه شون کنم کافیه.در جریان هستی که...؟صدایی می پیچد مثل لالایی باد در علفزار:میفهمم.

 

فک کن!اومده بودم پست بزنم و حرفامو بزنم،در انتهاش هم حکایت این نیز بگذرد رو بنویسم،اما سید یه یهو رسید و منم بالکل فراموش کردم که اون دو خط رو در انتها بنویسم تا دوست مخاطب نادیده بفهمد که "چی نیز بگذرد؟"!

آورده اند که روزی از روز ها پادشاهی بر درویشی گذر کرد.درویش را پرسید:پندم ده،پندی که هنگامی که به یادش اُفتم اگر حالم خوش است آن را دیگر گون سازد و اگر ناخوش احوالم نشاط خاطرم بخشد!درویش گفت: این نیز بگذرد . . . با توئه بچه ی کوچولو!تویی که زندگیت رو توی زمان توپ بازیت جا گذاشتی،تویی که فک می کنی هنوز رنگین کمون هفت تا رنگ داره و سیاه سفید نشده،با توئه!این نیز بگذرد...

 

هم الآن می دونی یاد چی افتادم؟به دلایلی چند که هم الآن حاصل شدیاد روزی افتادم که با زهرا قرار داشتم.اگه نمی دونی بدون،من مثه خرس می خوابم نه مثل آدمیزاد،خوابم معمولاً سنگینه مگر در زمانی که با تمام وجود بخوام بیدار شم.چه ربطی داشت؟حالا می گم.آره...قرار داشتم با اون بنده خدا،ساعت 8 صبح.چون به ترافیک شرق به غرب نباید برخورد می کردم باید ساعت 6 می زدم به اتوبان رسالت-حکیم.فک کن روز قبلش آژانش وایساده بودم و شبش تا ساعت 2 نیمه شب با رضا و بهزاد سرزمین عجایب بودم و ساعت 6 هم باید از خواب پا می شدم،فک کن!گوشی روی آلارم بود روی ساعت 6 و من ساعت 4 صبح بعد از دوساعت خواب بعد از یه روز فوق العاده پر کار به صورت خودکار از خواب بیدار شده بودم تا ساعت رو ببینم که 6 نشده باشه!نه،فک کن!یک یا دو هفته بعدش باهاش ساعت 10 11 قرار داشتم چون شبش تازه از مسافرت رسیده بودن و ساعت 12 1 خوابیده بود نتونست بیدار شه و خواب موند!فک کن!خدایا،به که دل بسته بودم...؟!به که دل بستم...؟!به که دل خواهم بست...؟!روزگار غریبیست نازنین.

 

 

پرده ی دوم:

"نه،همین لباس ِ زیباست" یا "نه همین لباس ِ زیباست"؟مساله این است...!

 

روح و روانم محکوم به مرگ شده بود.حال خرابی داشتم...امام رضا نگاه کرد،پناهگاهم رو در مشهد مقدس دیدم.به کیا زنگ زدم و دعوتش کردم به 24 ساعت عشق بازی با امام رئوف و کیا هم نه نیورد و اومد و راهی شدیم.رفتیم مشهد...

رسیدیم.رفتیم راه آهن تا بلیطی تهیه کنیم،به وسیله ی بازار سیاه بلیط گرفتیم برای کرج!تا از اونجا بیایم تهران.رفتیم تا نهار بخوریم...اتفاقی با انسانی آشنا شدم که بوی عطر نمی داد اما بوی آدمیت می داد.لباسش کهنه بود،شغلش پیش پا افتاده بود،چهره ای ژولیده داشت،اما دلی داشت به وسعت دریا.قصدم گرفتن آدرس بود که تا جایی که از دستش بر میومد کمک کرد.وقتی به مقصد رسیدم ناگاه چشمم به گوشی بدون شارژ و کیف بدون شارژرم افتاد و قصد کردم به نیت راه افتادن در مغازه های مردم برای شارژ گوشی،همین شد که دوباره به مغازه ی این انسان رسیدم.خودش گوشی موبایل نداشت حتی اما مغازه ای رو بم معرفی کرد که بتونم گوشی رو شارژ کنم.گوشی رو گذاشتم شارژ و برگشتم پیشش که تشکر کنم که من مسافر بی جا و مکان رو دعوت کرد به چایی.نشستیم و چایی خوردیم و کلی حرف زدیم...فهمیدم که در طول عمرش این پیرمرد دوست داشتنی تنها یک بار به تهران سفر کرده.چایی می ریخت برایم و حرف می زدیم...بعد از مدتی چون کیا منتظرم بود برگشتم پیش کیا و کیا رو دیدم که از جایی که بود راه افتاده بود تا منو پیدا کنه.با کیا رفتیم پیش اون پیرمرد مهربان و این بار برای کیا چایی ریخت و مشغول حرف زدن شدند...در همین حال من اجازه گرفتم و از دستشویی مغازه برای وضو استفاده کردم و نمازم رو در مغازه ی همون بنده خدا به جا اوردم و بعد از من هم کیانوش.سید بود،و اسمش که در اینجا ذکر نمی کنم برآمده از ویژگی های خداپسندانه ی رفتاریش بود.بعد از این که کیا نماز رو خوند رفتم و گوشی رو گرفتم و بعد از یه خداحافظی گرم از اون انسان جدا شدیم...بنده ی خدا می خواست بدونه اگه شب تصمیم به موندن داری جایی هم واسه اقامت شبمون تدارک ببینه!

تن آدمی شریف است،به جــــان آدمیت/نه همین لباس زیباست،نشــان آدمیت

صورتش خسته بود،موهایش ژولیده،لباسش مندرس،لهجه اش نامدرنیته!به احتمال قریب به یقین درس هم نخونده بود اما دریایی بود،دریایی.یاد تن آدمی افتادم،که روزی مصداق شرافت بود،که این روزها تنها به این لباس زیبا شریف است،نه به جان آدمیت... خوشحالم که نمردم و دیدم همچین آدم هایی هنوز هم هستند،کسایی که وقتی یه غریب می بینند از ناآگاهیش سودجویی نمی کنن و دستشو می گیرن و در حد خودشون پناهش می دن.کسایی که به چشم روشنفکران بی خاصیت،عوامان بی سواد جامعه اند اما در دانشگاه انسانیت درس محبت و بخشش بی دریغ می دهند...سعدیا،بعید می دانستم روزی جان آدمیت رو به عینه ببینم،تصورم این بود که چشمم به لباس زیبای آدمیت بسته خواهد شد،خوشحالم که شاید بتوانم روزی برای فرزندانم از این داستان "نمردیم و دیدیم" تعریف کنم.غرق در سادگی اون مرد غریبه،اون دوست تازه شدم و پس از مدت ها به یاد آوردم که چقدر متنفرم از تجمل و چقدر عاشقم ساده گی و خلوص را...

 

پرده ی آخر:

کوچه ی خوشبختی(توهم)

 

در کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک زندگی قدم می زدم و عمر می فرسودم.گاهی اینقدر می دویدم که نفس به شماره می افتاد و گاهی اینقدر می ماندم که عابران مترسک سر جالیزم خطاب می کردند!خسته بودم از این کوچه های بی چراغ و تو در تو...ناگاه نوری تابید و شبم آفتابی شد...زیر نور بود که چشمان خسته ام تابلویی دید به وسعت خورشید...بر آن نوشته بودند:کوچه ی خوشبختی.تمام نیرویم را در پایم گذاشتم و به سویش دویدم،به خیال اینکه پس از طی بسی تاریکی و ظلمات به روشنایی رسیده ام...آه که چه رویاهایی در سرپروراندم و در دنیای خیالاتم به چه افکاری بال و پر بخشیدم...غرق در تحقق فعل رسیدن بودم که ناگاه خون جلوی چشمانم را گرفت و درد دوباره میهمان خانه ام شد...آه که دیوار این بن بست چقدر بلند بود،این قدر بلند که درخت سبز خیالم نیز در برابرش کوتاه آمد و خشک شد...

 

 

 

پ.ن:عکسی که مد نظرم بود رو نتونستم استفاده کنم چون فیلتر بود...


 
این نیز بگذرد
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

می بینی چه فرت و فرت می نویسم این روزا؟واسه این که حال و روز خوشی ندارم و پرم از حرف.قصد داشتم کلی حرف بزنم و درد و دل کنم اما الان سید محمد حسین داره میاد پیشم که بریم بیرون.حدود دو ماهی هست که ندیدمش.متاسفانه و شاید هم خوشبختانه سید این ترم رو مرخصی گرفته که واسه ارشد بخونه و عطر این فرزند خلف پیامبر رو این روزا نمی تونم زیاد استشمام کنم.امروز با حسن بودم تو دانشگاه،جفتمون کلاس اول رو موندیم فقط و نهار و خوردیم و بی خیال بقیه ی کلاس ها شدیم.رفتیم شیان،کلی آهنگ گذاشتیم و کلی حرف زدیم.خیلی آرومم کردن حرف زدن با داش حسن،خیلی ...

سید الان بم زنگ زد،سر 30 متری هستش و داره میاد بالا به سمت کوچه مون.زنگ زده بهم می گه من رسیدم،خودتو گرم کن دارم میام!خدایا،ممنون از این همه دوست مهربون.ازم نگیر این دوستای گل رو،خیلی بهشون نیاز دارم...

وقتی بیام خونه قصد دارم انشاا... یه پست پدر مادر داری بزنم،اگه خدا خواست و حسش بود و قسمت شد.پس:

ادامه ی داستان در قسمت آینده


 
زان زنده مانده ام که هنوز از حجاب عشق،
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٧   کلمات کلیدی: متن ادبی

رُخسار یار را به تامل ندیده ام . . .


 
دلـ منـ،بگو یا علی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی:

نبینم این طور شیکسته باشی،نبینم!پا شو،یا علی...

خدای مام بزرگه،خدای مام زورش زیاده،این قدر که تو رو بلند کنه دل من،حتی اگه سلاخی شده باشی،حتی اگه نابود و مثله شده باشی،حتی اگه هیشکی رو نداشته باشی تو این دنیای بی در و پیکر.پا شو،دل من،پا شو.بگو یا علی.

 


 
من و بارون
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،متن ادبی

به بارون گفتم بهت حسودیم می شه!

گفت چرا؟!

گفتم چون همه عاشق تو هستن!

گفت:

این حقه ها دیگه قدیمی شده،توبشنو و باور نکن.همه شون زیر آفتاب این حرف رو می زنن،ولی وقتی می خوام خودمو بشون برسونم با چتر باز ازم استقبال می کنن...

سکوت کردم و به چشمای خیسش خیره شدم.

 


 
مرهم
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی:

بشکست اگر دل من

به فدای چشم مستت . . .

سر خمِ مــــی سلامت

شکند اگر سبویی


 
قطار
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان

قطار در حال حرکت است و تنم کوفته از 12 ساعت مچاله شدن در کوپه ی متحرک آن.سرماخورده گی ام شدت یافته و خسته در گوشه ای از کوپه ولو شده ام.افکار پریشان لحظه یی رهایم نمی کنند.سنگینم،گویی بمبی در دل حمل می کنم که واپسین ثانیه های عمرش را سپری می کند.از دیشب "انتخاب" در ذهنم رژه رفته و جای عمیق گام هایش را به وضوح می توان بر خطوط آشفته ی ذهنم دید.در دریای انتخاب اسیر دست موج هایم که ناگاه قایقی به ساحلم می رساند.یادم می افتد که دوست موقت و مهربان هم کوپه ایم،بهنام،چند دقیقه پیش در حال گوش کردن به آهنگ بود،با گوشی موبایلش.

بهنام...؟

بله؟!

از شادمهر چیزی داری روی گوشی؟

اتفاقا یه آهنگ داشتم،ولی گوشی ویروسی شد و پاک شد!

چه آهنگی بود حالا؟

همون که جدید خونده!

انتخاب؟!

. . .

دنیا اگه تنهام گذاشت،تو منو انتخاب کن . . . ؟

آره،آره!همون!

 

بـ و مـ . . .

گویی 2012 زود تر از موعد روی داده ست،بمب منفجر می شود و دنیا نابود می شود.

قطار هنوز در حال حرکت است.

 


 
باور نمی کنم ولی . . .
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

ا صـ ر ا ر   مـ ن   بـ ی   فـ ا یـ د ه   سـ ت . . .


 
ای کاش من هم یک قطره بودم
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: سینا حجازی

فوق العاده ست سینا حجازی،فوق العاده ست ترانه ی قطره ها...

حس می کنم اشتباهی به دنیا اومدم،شاید جای من تو دریا بوده،شاید باید قطره می شدم.غریبه م تو این دنیا،بدجوری غریبه م.این غربت همیشه آزارم داده،تنها دلخوشیم اینه که بالاخره یه روزی تموم می شه این غربت...

 

قطره ها


نگاه کن به دنیا

نگاه کن به بازی

کنار هم قطاری هات باش

نباشی می بازی

دو تا قطره قدر همو می دونن

ولی آدما قدر همو نه

قدر همو قطره ها می دونن

ولی آدما قدر همو نه

آدما فکر خودشونن

فکر بُردای تنهایین

قطره ها کنار هم خوشبختن

فکر موجای دریایین

قطره ها با هم می مونن

با غم دریا می رقصن

آدما از هم دور می شن

قطره ها به هم می چسبن

 

Download


 
قطعه ای از بهشت(تکیه بر باد)
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،شهدا

بهشت زهرا بودم،الان رسیدم خونه.هر چی غم و غصه بود اونجا گذاشتم زمین و اومدم،حالم خیلی بهتره،خیلی...

اول رفتیم پیش مادر،چون به جز مامانم دو تا از دوستان هم بودن نشد به اندازه ای که دوس داشتم پیش مادر بمونم و باهاش حرف بزنم...بعد از حدود نیم ساعت رفتیم پیش محمد و شهدای ارگ،اونجا هم چند دقیقه ای موندیم و بعد رسوندمشون به آرامگاه پدر آقای دوست و خودم به سرعت شتافتم پیش مادر خوبم...حالا دیگه هیچ کس نبود و تنها بودم و با خیال آسوده تا تونستم با مادر حرف زدم...از مادر خدافظی کردم و چند دقیقه ای که باقی مونده بود رو رفتم پیش شهدا.تو هوای قطعه ی شهدا به سادگی میشه فعل آرامش رو صرف کرد،وقتی میری بینشون و به چهره شون زل می زنی لشکر غم ناگهان آتش بس می ده و مرزهای دلت رو خالی می کنه...چقدر بوی بهشت میومد اونجا...کلی باهاشون حرف زدم،موقه ی برگشتن حس کردم یه سنگ بزرگ از روی دوشم برداشته شده...حس عشق داشتم...حس پرواز...یه جس وصف نا شدنی...حس اینکه می تونم یه عمر حتی به باد تکیه بدم،اگه مست نشئه ی دنیا نشم...اگه خدای این شهدا با من باشه...

شهدا را یاد کنیم،با ذکر یک صلوات...

 

خدایا،روز های عجیبیه.تا تو باهام باشی از هیچ رویدادی واهمه ندارم،به بنده ی کوچیکتَ لطف کن و دستشو توی این آشفته بازار رها نکن!حاضرم کل دنیا و متعلقاتش رو رها کنم اما تو رهام نکنی...همیشه با من بودی،هیچ وقت ترکم نکردی اما من تنها از تو فرار کردم...می خوام خط بطلان بکشم بر روز های گریز و پا بگذارم به دنیای بوسیدن روی ماه خداوند...خدایا،دوستت دارم،خیلی خیلی خیلی زیاد.


 
زندان تنهایی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،جدایی ،خاطرات

می نویسم برای قلب خسته و پر دردم

که همیشه به قلب یک مرد بودن متهم شده است

می نویسم برای اشک هایم

که محکوم به سرازیر نشدن اند

می نویسم برای سینه ام که مالامال دردست

برای روحی که تنها مانده ست

برای جسمی که با رمق غریبه ست

برای پستی که یادش نیست آخرین بار کی کامنت داشته

برای مردی که صاحب تمام این ها به یک جاست!

تصور می کند در خلوتش

رویای با هم بودن را

دستانش همچون روحش به زنجیر کشیده شده اند

حکم تنهایی را برایش بریده اند،

اما گاه و بی گاه در پشت حصار اندیشه به تصور کردن دل خوش می کند

تنها تصور می کند و به تصور رویای با هم بودن راضی است...شاید راضی تر از حقیقت عشق...

تصورش هیچ گاه به جدایی منتهی نمی شود

تصورش هیچ گاه حول خاطره های بد پرسه نمی زند

تصورش هیچ گاه دستش را خالی نمی گذارد...

می نویسم،

برای مردی که در زندان تنهایی حبس ابد گشته است...

 

پ.ن:شبی که گوشم کر شد از حرف رفتن اما ناامید نشدم از روزی که بنوازدش حرف ماندن.

 


 
غروب سنگین چند شنبه
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات

اولین بار نیس که حس تنهایی می کنم تو یه غروب تلخ،مسلماً آخرین بار هم نخواهد بود.چقدر تلخن غروبا،انگار زمان می ایسته و توقفشو به تو تحمیل می کنه،انگار دست و پات رو می بنده و با خیال راحت و سر حوصله شکنجه ت می کنه.اگر چه بهونه های بسیاری دارم برای گریستن اما این بار دوس دارم بی بهانه گریه کنم.بی بهانه زار بزنه،بی بهانه فریاد کنم،فریادی که ترک بندازه روی شیشه ی اتاقم،فریادی که شیشه رو بشکونه اما سوز جگرم رو خاموش کنه...

معمولاً این جور وقتا حافظ می خوندم،اما الان حوصله ی حافظ رو هم ندارم.حوصله ندارم با توصیف وصف وصال به دنبال آرامش موقتم باشه.دوس دارم لبریز شعر یغما بشم،با کتاب شعر هاش فال بگیرم،خیالم راحته که هر کودوم شعر های پر سوزش که بیاد رو راحت می تونم به یه روز عمرم وصل کنم.چه خوبه که حالا که رو لپ تاپ آهنپ خاصی نیس حداقل گوشی هست...


 
دستم بگیر(روز های ترانه و اندوه)
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات

اگه حسابش باشه باید از دیروز بنویسم،که با امیر و کیانوش رفتیم فیروزکوه برای ثبت نام امیر و بعد رفتیم بابلسر و شب برگشتیم.اما از اون نمی نویسم،چون دست و دلم به نوشتنش نمی ره فعلن،شاید وقته دیگه.

نمی دونم چی شده،نمی دونم...گیجم.دنیا دور سرم می چرخه،چه خبر شده؟کی رفته؟کی اومده؟نمی دونم،فقط حس می کنم یه اتفاقایی تو دلم افتاده که دلیل افتادنش اونیه که اومده تو زندگیم...

هی فک می کنم،هی فک می کنم و هی افکار پیچ در پیچم رو می خوام یه جوری منتقل کنم به این صفحه ی سفید و هی نمی شه،هی نمی شه،هی نمی شه...

کلی ای کاش دارم تو دلم و کلی آهـ ،یکی دو تا نیس.ولی توکل به خدا،ای  کاش ها رو مدفون می کنم در اعماق دلم،می دونم خدا هر کودوموشونو بخواد بم میده،می دونم هر کودومو صلاحه بم می ده ولی باز هم گاهی بیتابی می کنم،آه می کشم و می نالم از ای کاش ها.گوشه ای می شینم و با خودم می گم ای کاش همه ی این ای کاش ها رنگ واقعیت می گرفت...

دیروز حالم بدجوری خراب بود.این هفته رو غیر از یکشنبه دانشگاه نرفتم.باورش سخته،می دونم،خودمم نمی تونم باور کنم،ولی نرفتم دیگه،نرفتم!خوب اگه می رفتم هم فایده ای نداشت که...داشت؟چه فایده یی داره وقتی تو دانشگاهم اما هیچی نمی فهمم؟اما روحم تو خونه پای لپ تاپه؟پس همون بهتر که نرفتم.امیر بم زنگ زد و بدون معطلی لبیک گفتم و با کیا رفتیم فیروز کوه.بعدش امیر اصرار داشت بریم تهران ولی زورش کردیم که بریم شمال.طفلک تموم راه رفت و برگشت رو خودش رانندگی کرد چون گواهینامه همراهم نبرده بودم.کلی با بچه ها حرف زدم و کلی آرومم کردن.خیلی باید رفیق خوبی داشته باشی که خودش همچین تجربه هایی نداشته باشه اما نهایت سعی اش رو بکنه برای آروم کردنت،جوری که انگار خودش کلی تجربه ی این تیپی داشته و جوری که حس می کنی می فهمتت،واست ارزش قائله و مهم تر از همه این که دوستت داره!رفتیم و تو راه کلی حرف زدیم و کلی تو سر و کله ی هم زدیم و خندیدیم و چقدر حال داد.بعد از ظهر بود که تو زنگ زدی و چقدر حالم بهتر تر شد...کیانوش آبتنی کرد،کلی عکس گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه.برگشتنی ترافیک بود و همه ش داشتم حرص می خوردم که چرا خریت کردم و گواهینامه م رو نیوردم که امیر همه ش رانندگی کنه...به جاده که رسیدیم موجی دیدیم از کامیون هایی که درگیر لایی کشیدن و سبقت گرفتن از هم بودن.یه جاهایی حس نید فور اسپید بمون دست می داد،شب بود و هیچی معلوم نبود و تو دل تاریکی به سختی می شد رانندگی کرد.وسطای جاده افتادیم پشت "یل خلیل شهر" !یه اسکانیا که این جمله رو نوشته بود پشتش.یل خلیل شهر دست فرمونش فوق العاده بود و علاوه بر این که از همه سبقت می گرفت به کسی هم اجازه ی سبقت گرفتن نمی داد و کلی روی مخ بود که اونو هم بالاخره تو یه موقعیت مناسب رد کردیم.کلی خندیدیم با این یل خلیل شهر،عجب روز و شبی بود خدایی...

خدایا،نگران روزهایی هستم که قراره در آینده بیان،خیلی نگرانم،خیلی.تنهام نگذار،بی تو توی دریای آینده غرق می شم،دستمو محکم تر از هر وقت دیگه بگیر این روزا...دوستت دارم خدای من،بیشتر از هر کسی و هر چیزی.


 
بیماری(پوکیده گی)
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،دلبرآمدگان ،افسردگی هایم

قلبم داره می ترکه

اشکم داره می ریزه روی صورتم،صورتم شده شبیه زمین پیاده رو،زمانی که بارون تازه شروع شده و عابرا از خیسی روی صورتشون و اثر لکه های بارون رو پیاده رو می فهمن که ابرا می خوان گریه کنن.دلم ترک خورده،شبیهه زمین آذر بایجان،از آمار تلفات هنوز چیزی در دسترس نیست،ولی منابع خبری رسمی گفتن که زلزله ی سهمگینی بوده...

آی قلبم...آی روحم...آی جسمم...

آهای!عابر بن بست خاطرات!اگه می بینی راویتگر این بن بست متروکه هر روز یه سازی می زنه و یه چیزی می نویسه فک نکنه خل شده،نه بابا خل نشده،فقط دست سنگین روزگار تو گوشش خورده،همین.واست دعا می کنم از روزگار سیلی نخوری،سنگین می زنه نا مرد...


 
چقدر بدبختم من?
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱   کلمات کلیدی: افسردگی هایم

خیلی زیاد.


 
حال این روزام
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات

اگه می بینی نمی نویسم نگران نشو،برنامه های مهم تری توی سرم دارم که وقتم رو دارم صرف اونا می کنم.

برنامه های مهم تر...

یعنی می شه...؟

اگر خدا خواهد.


 
خدا نگه دارد...
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: حافظ

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

صبا در آن سر زلف اردل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دودست دعا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد، خدا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

 

خدایا؛دستم به هیچ جا بند نیست،تــو مواظبش باش.


 
حافظــ،داشتیــمـ...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،افسردگی هایم ،حافظ

آغاز

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...

تقصیر تو شد حافظ،تقصیر تو شد...تو باعث شدی که قدم تو این راه بگذارم،خواستم شهره ی شهر بشم به عشق ورزیدن...ولی نه،تو بم اخطار دادی،گفتی که باید وفا کنم و ملامت کشم و خوش باشم،گفتی که در طریقت ما کافریست رنجیدن...داشتم کافر می شدم حافظ اما الان حس یه توبه کار رو دارم،می خوام ملامت بکشم و خوش باشم...تو باهام اتمام حجت کردی حافظ،نمی تونم بازخواستت کنم...گفتی که مراد دل ز تماشای باغ عالم به دست مردم چشم از رخ یار گل چیدنه،آره گفتی،اما در پی اش هم گفتی کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن؟؟؟حافظ نبودی،شاید هم بوی و میدیدی که به می زدن نقش خودپرستی رو خراب نه،از بنیان نابود کردم اما نشد،کشش چو نبود از آن سو،کوششم سودی رو حاصلم نکرد...باز هم گوش سپردم به حرف خودت،به میکده تافتم چون وعظ بی عملان واجب است نشنیدن...این بود حاصلم،اما اون روز نفهمیدم...غزلت رو خوندم و نا خواسته پا در راه عشق گذاشتم...

 

 

عشق

در شبی که عشق میسر شد باز دل به تو سپردم تا میخی حواله ام کنی تا بر در عشقش کوبم و تو هم مثل همیشه خبر از دلم دادی و آگاهم کردی،با خبرم کردی که عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته شده ام و دانستی که از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام...در بر یار فاشم کردی که عاشق و رند و نظر بازم و به چندین هنر پیراسته ام...فاش کردی از شرمم را از خرقه ی آلوده ی خود که برو وصله به صد شعبده پیراسته ام...اما در میان این اعترافات گفتی که چو شمعی که در سوختن است باید خودم نیز کمر به سوختن ببندم...گفتی که باید در غم بیفزایم آنچ از دل و جان کاسته ام...اما در آخر باز امیدم بخشیدی،که نو قبا به خرابات رم تا دلبر نو خاسته ام را در بر کشم...

 

و باز هم عشق

سحر شد و با دلی غرق تحیر از عشق نوخاسته ام باز به سراغت آمدم،تا یقین حاصل کنم که آنچه گذشت خواب نبوده است که الحق یقینم را صد چندان کردی اما چرا؟امیدم دادی که در دل خسته توان در آید باز،در تن مرده ام روان در آید باز...اما باز از آینده ی تلخم خبر دادی،از حال امروزم،از چشم بسته ام که فتح باب وصالش مگر گشاید باز...در پی اش دوباره به دوری ام از یار پرداختی که غمی که چون سپه زنگ ملک دلم بگرفت ز خیل شادی روم رخت(رخش)زداید باز...تاکید کردی که به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم،به جز خیال جمالت(جمالش)نمی نماید باز...در پس آن دوباره و دوباره از آینده ی تلخم با خبرم کردی،مثالی زیبا زدی بدان مثل که شب آبستن است روز از تو،ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز؟آن شب،شب عشق زایید و این شب جدایی،ستاره می  شمرم تا که شب چه زاید باز...چه ظریفانه خبرم دادی و من فهمیدم و خود به نفهمی زدم تا در باد عشق دمی بیاسایم زان شراب روحانی...در آخر حرف امروزم را تو آن شب زدی و گفتی:بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ،به بوی گلبن وصل تو می سراید باز...اما مثل همیشه من تفسیر به رای کردم و ابیاتی که دوست داشتم را به خود نسبت دادم،شاید هم حرف فراق را در جدایی موقتی ام از یاد دیدم و وصال را نزدیک در حالی که منظور تو فراق ابدی بود و چشم براه وصالی بودی در پی آن،چیزی که به ذهنم خطور می کرد هر چیزی جز آن...

ل ع ن ت

 

جدایـیـ

شب سختی بود و شب های سخت تر در پیش روست.اولین بار بود بعد از کوچ مادر که با دو چشم خیس و قرمز برخواستم از خواب،با خود گفتم ای شب،ستاره ها بشمردم که بزایی خوشبختی را و الحق والانصاف که تمام کمال آنی که می خواستم زاییدی،تو چه نیک زاینده ای هستی ای شب!بعد از چند ساعت خواب و بیداری همراه با خواب های در هم و اعمال شاقه از خواب بیدار شدم و فرزندی که دیشب شب برای زاییده بود را در روشنای روز به وضوح مشاهده کردم و یقین بردم که خواب نبود آنچه سرم آمد،بیداری محض بود...آن شب وصال یار زاییدی و صبح به یقینش دیدم و دیشب به نیکی جبران نمودی.ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز...

از خـــــــوابـــــــ  بــیـــــد ـار شدم و ای کاش نمی شدم،دوباره مثل همیشه به دامان حافظ پناه بردم طلبکارانه،که چه در دلم انداختی حافظ با هزار آرزو و امید؟و تو این بار در موعد جدایی که خودت وعده اش داده بودی نیک تر از همیشه جوابم دادم،گر چه تو همیشه نیک تر از همیشه جوابم می دهی ای حافظ شیرازی...اگر در سه بار گذشته در این چند شب با خواندن غزل های شگفت آورت به پهنای جهان لبخند زدم این بار نه به اندازه ی لبخند های گذشته،بل به وسعت وراء و ماوراء خواندم،خواندم،گریستم،گریستم و گــ ـر ـیسـتـ ـم ...

 

اگر رفیقـــ شفیقیــ درستـــ پیمانـــ باشـــــــ

حریفـــ خانهـــ و گرمابهــ و گلستانـــ باشـــــــ

شکنجــ زلفــ پریشانـــ به دستـــ باد مدهـــــــ

مگو کهــ خاطر عشاقــــ گو پریشانـــ باشـــــــ

گرتــ هواستــ کهــ با خضر همنشینــ باشیـــــــ

نهانــ ز چشمــ سکندر چو آبــ حیوانـــ باشـــــــ

زبور عـشــقـــــ نوازیــ نهــ کار هر مرغیستـــــــــ

بیا و نوگلــ اینـ بلبلــ غزلخوانــ باشـــــــ

طریقــ خدمتـ و آیینـ بندگیـ کردنـــــــ

خدایـ را کهـ  رها کنـ بهـ ما و سلطانـ  باشـــــــ

دگر بهـ صید حرمـ تیغـ بر مکشـ زنهار

وزانـ کهـ با دلـ ما کردهـ ایـ پشیمانـ باشـــــــ

تو شمعـ انجمنیـ یکزبانـ و یکدلـ شو

خیالـ و کوششـ پروانهـ بینـ و خندانـ باشـــــــ

کمالـ دلبریـ و حسنـ در نظربازیستـــــــ

بهـ شیوهـ یـ نظر از نادرانـ دورانـ باشـــــــ

خــ مـــ ـوشــ حافظـــ  و از جور یار نـ ـالـ ـهـ  مـ ـکـ نـــــــ

ترا کــهــ گفتــ کهــ در رویـــ خوبــــ حیـرانــــ باشــــــــ ــــــ

 

هر کاری که فک می کردم این چینی شکسته رو دوباره مثل اول میکنه کردم اما نشد...خواستم به دنیام رنگ بی رنگی بزنم و از نو نوزاد شیرخواره ی توی بغل مادر بشم و به سلیقه ی یار دوباره دنیام رو رنگ کنم،هر رنگی که خواست،اما قبول نکرد،دوست داشت مادر زادی رنگ اون باشم...خدایا تمام تلاشم رو کردم با تمام وجودم اما رضا حاصل نشد،شاید رضای تو حاصل شده باشه از این جدایی،راضیم به رضای خودت یا الله،به بزرگی خودت نگاه کن و حقارتم رو نبین،خودت دست های کوچیکم رو بگیر و این بنده رو از این منجلاب افسردگی بکش بیرون،خودت علیرضات رو دوباره احیا کن...

یا الله...


 
این روزا
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٩   کلمات کلیدی: خاطرات

کلاَ زندگی دو قسمته:

یه وقتایی خسته یی

یه وقتایی خیلی خسته یی

خیلی خسته م این روزا.


 
آخرین خـدا نـ ـگهدار . . .
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: متن ادبی ،یغما گلرویی



گریه‌ کردم‌ ، گریه‌ کردم‌ اما دردم‌ُ نگفتم‌ ! 
تکیه‌ دادم‌ به‌ غرورم‌ ، تا دیگه‌ از پا نیفتم‌ ! 
چه‌ ترانه‌ بی‌اثر بود ، مثل‌ِ مُش‌ زدن‌ به‌ دیوار ! 
اولین‌ فصل‌ِ شکستن‌ ، آخرین‌ « خدانگهدار ! » 
دَس‌ تکون‌ دادن‌ِ آخر توی‌ اون‌ کوچه‌ی‌ خلوت‌ ! 
بغض‌ِ بی‌وقفه‌ی‌ آواز ، واژه‌های‌ بی‌ مروّت‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد ! 

من‌ به‌ قلّه‌ می‌رسیدم‌ ، اگه‌ همترانه‌ بودی‌ ! 
صدتا سدُ می‌شکستم‌ ، اگه‌ تو بهانه‌ بودی‌ ! 
با تو پیسوزِ ترانه‌ یه‌ چراغ‌ِ شعله‌ور بود ! 
لحظه‌ها چه‌ عاشقانه‌ ، قاصدک‌ چه‌ خوش‌ خبر بود ! 
کوچه‌ها بدون‌ِ بُن‌بست‌ ، آسمون‌ پُر از ستاره‌ ! 
شبا بی‌ هراس‌ِ خنجر ، واژه‌ها شعرِ دوباره‌ ! 

بوته‌ی‌ یاس‌ دیگه‌ اون‌ ، 
عطری‌ که‌ دوس‌ داشتی‌ نداد ! 
کوچه‌ی‌ آشتی‌ کنونم‌ ، 
دِلا رُ آشتی‌ نداد !

 

یغما گلرویی


 
روشن کنیم شب رو
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

چقدررررر خوبه هوای تو،چه حسی رو به من دادی،گرفتار تو که هستم،بدم می آد از آزادی...چه کرده این علیرضا عصار...

می دونی چن وقته درست حسابی ننوشتم این جا؟نمی دونم چن وقته ولی واسه خودم اندازه هزار سال گذشته!دلایل مختلفی هم داشته،از شروع شدن دانشگاه بگیر تو هدایت شدن توسط لینک های پرشین بلاگ به بیشه ای سبز و مشغول شدن به اونبیشه.همین بود که این مدت کمتر اومدم و اگر هم اومدم چند خطی نوشتم و زدم به چاک.دیروز تو سایت دانشگاه می خواستم آپ کنم اما دیدم دلم با نوشتن توی این مکان عمومی نیست و ننوشتم،الان شاید فرصت مناسبی برای جبران مافات باشه.

به پست هام که نگاه می کنم لذت می برم،یه شوقی دلم رو می گیره و یه کمکی هم راستشو بخواید ذوق مرگ می شم.خیلی خود خواه و خود پسندم نه؟خوب هر آدمی وقتی به دست نوشته های خودش نگاه می کنه لذت می بره هر چند چرت و پرت نوشته باشه!غیر از اینه؟!بین خودمون باشه،بیشتر خوشحالیم از اینه که می بینم وقتی ایستگاه آخر پیاده شدم و پام رو  از این دنیا گذاشتم بیرون یه یادگاری از خودم به جا گذاشتم،یه چیزی که دیگران رو به یادم میندازه و با پا گذاشتن توی این خونه ی مجازی چند لحظه ای به یادم لبخند می زنن،همین خودش کلی لذت بخشه!نیست؟البته باید یادم باشه و به یکی از دوستان نزدیکم بسپرم که وقتی مُردم یکی بیاد و خبر مرحوم شدنم رو به دوستان مجازی اعلام کنه،زشته که خیل عظیم هواداران این وبلاگ بی خبر بمونن از رحلت من.:)

چند شب پیش بود که تو بیشه چند کلمه ای نوشتم راجع به روز هایی که چینی احساسم تَرَک خورد،همین شد که شب چشمام رو به یاد زهرا به خواب سپردم.یه خواب عجیب غریبی دیدم که خیلی بم حال داد،از اتفاقاتی که تو خواب افتاد یه چیزای محوی رو فقط یادمه...اینکه اتفاقی یه جایی زهرا رو دیدم و یه هو همه چیز خوب شد مثل اول و اون روز خوبی که همیشه منتظرش بود توی خواب بالاخره اومد.صبح از خواب بیدار شدم و فهمیدم همه چیز یه خواب بوده و بس.

خوبی خواب می دونی چیه؟اینکه تو خواب هیچی یادت نیست،یادت نیست چه اتفاقاتی واست افتاده بوده،یادت نیست چه دلخوری هایی داشتی،چقدر ناراحت بودی از دستش.تو خواب همه چی خوبه،ولی چه فایده؟همه ش خوابه!آره،تو خواب همه چیز خوبه...

ترم خاصی رو دارم تو دانشگاه سپری می کنم.بچه ها نیستن،کلی از واحد های افتاده رو دوباره برداشتم و با کلی غریبه هم کلاسم این ترم،تو دانشگاه غالباً تنهام و کسی شریک پرسه هام نیست.دیگه گفتن و خندیدن و راه رفتن با بچه ها رزرو کردن غذای هفته ی بعد رو از یادم نمی بره،دیگه ساعت های خالی به سرهت باد سپری نمیشن و کلی وقت دارم برای فکر کردن.خوبی های خاص خودشو داره و همین طور تنهایی های خاص خودش رو.بیشتر بچه ها این ترم تموم می کنن و من ترم بعد هم مهمون دانشگاهم.روزهای سختی در پیش دارم،امیدوارم سختی این روزها منتهی شه به روز خوبی که تو بیداری منتظرشم.شب های خوبی رو تو خواب صبح کردم،این بار بیشتر از همیشه منتظر یه روز خوبم،یعنی یه روز خوب می آد؟

 


 
به یغما ببر روانم را...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،جدایی ،خاطرات

دیوونه می شم وقتی ترانه های ناب یغما رو می خونم،ترانه های اجتماعیش یه جور اتصالی می ده سیم هام رو،عاشقونه هاش یه جور...دیوونه ست این بشر،نمی دونم توی مخش چی می گذره،بوی عشق رو از هر حرف شعر هاش حس می کنم...اووممممممممم...چه بوی خوشی...

ترجیح می دم کمتر از همیشه ور بزنم و زودتر از همیشه قلم رو به دست شعر یغما بسپرم،بخونید حتمن،همین الان:

 

ساحل تو!


 

باید ترانه هامو توی بطری بندازم، 
وقتی که موجا مقصدشون ساحلِ توئه!
چشماتو روی بطریای نامه بر نبند! 
این آخرین امیدِ رابینسون کروزوئه!

بی تو اتاق من یه جزیره س میون آب، 
متروک و سوت و کور، پر از گریه های من:
یه تک درخت نخل و یه آلونکِ حقیر، 
با ساحلی که پر شده از ردپای من...

هر روز دوره می کنم همه ی این جزیره رو، 
با خاطراتِ ناب و قشنگِ تو پا به پا
روز و شبای من خلاصه می شن تو شنیدنه 
موسیقی مداوم موجا و صخره ها

دارم مدام نقشه می کشم اما چه فایده، 
با چن تا تخته پاره نمی شه به تو رسید
صدبار اومدم به جنگِ خدایان موج ها، 
صدبار این جزیره شکستای من رو دید

هر شب میون ماسه ها از هوش می رم و 
به بودنم کنار تو تو خواب دلخوشم
تو زنده می شی تو دل رؤیام شب به شب، 
من تنها با خیال تو روزامو می کشم

تو دوره دوره دور تو ویلای ساحلیت، 
داری به یه ترانه ی من گوش می کنی
کی باورش می شد که با یه چشم به هم زدن، 
من رو تو این جزیره فراموش می کنی؟

بعد از کدوم بهانه اتاقم، جزیره شد؟ 
این دریا کی میون من و عشق تو نشست؟
دستای کی تو رو از لحظه هام گرفت؟ 
کی چشاتو روی این بی ستاره بست؟

دریا هنوز دراز کشیده میونمون، 
ما بین بی خیالی تو و دلتنگیای من
یه قایق از تو خط افق سر نمی رسه، 
تا دست تکون بدی روی عرشه ش برای من

این قصه آخرش به رسیدن نمی رسه، 
تنهایی سرنوشتِ رابینسون کروزوئه!
یه مردِ خسته توی جزیره س که تا ابد
باور نداره رفتی و تو حسرتِ توئه...

 


 
لحظاتی چند تا آغاز تا دانشگاه
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

دانشگاه داره شروع میشه.الان ساعت 9 هستش و ساعت 10 هم کلاس ریاضی گسسته دارم،گسسته ای که ترم یک افتادم و الان ترم 4 دوباره برش داشتم.ساعت 8 تا 10 هم کلاس معارف داشتم که نرفتم.

بوی ماه دانشگاه یه خورده رفته روی مخم،نمی دونم دماغم رو بگیرم دو دستی،یا اینکه اجازه بدم توی وجودم رسوخ کنه تا باز هم آروم آروم شاید بهش عادت کنم.فک کنم اگه مخالفت نکنم و بهش اجازه ی رشد و نمو بدم بهتر باشه،نه؟درسته که حوصله شو هییییچ جوره ندارم(به خصوص حوصله ی کلاس هایی که افتادم و الان باید دوباره بردارم رو...)اما چاره یی نیست جز تسلیم شدن،دست هام رو می برم بالا به امید اینکه وقتی پایین اومدند یه مدرک لیسانس توشون باشه...