بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

روزهای شلوغ
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳۱   کلمات کلیدی: خاطرات

خوب،امروز هم اومد.یه روز دیگه که توش به لطف خدا نفسی هست برای موندن و وقت و حوصله ای برای نوشتن.فک می کنم یه هفته ده روزی میشه که خاطراتم رو ننوشتم.پسرعمه م(سعید)از اصفهان اومده بود و مهمون بود خونه مون،2 3 روز اول رو رفتیم شمال ویلای یکی از آشنایان و بقیه ی روز ها رو هم با هم تو تهران گذروندیم که خیلی خیلی خوش گذشت به جفتمون.حالا کلی داستان هست تو همین رفت و آمد این بار سعید به تهران که نه حوصله ی من می کشه به تعریف کردن و نه حوصله ی تو به گوش کردن.شرح دیروزی که گذشت رو می دم و اگه هم پا داد یه فلش بک مختصر به روزهای دیگه.

جایی که رفتیم یه روستایی بود 50 کیلومتری آمل،از دریا خبری نبود اما یه منظره ی عالی داشت رو به دماوند و خود روستا هم لا به لای کوه ها قرار گرفته بود.می شد تو همون چند روز که اونجا بودی یه نفس سیر از هواش بکشی و یه کم شلوغی تهران رو فراموش کنی ولی با این وجود بعد از دو سه روز باز دلم هوای تهران رو کرده بود.نمی دونم این خاک دامن گیر تهران چی داره که هر جا می رم بعد از اندکی دلتنگش می شم و  می خوام برگردم بهش.دوس داشتم 50 60 کیلومتری که تا آمل و محمود آباد مونده بود رو هم بریم روز آخر و دریا رو هم ببینیم اما پدر گرامی مخالفت کردند و برگشتیم تهران.

 

                    

 

برگشتیم تهران و هنوز بر نگشته با سعید مشغول گردش و گشت و گذار تو تهران شدیم.خیلی این ور اون ور رفتیم،از پارک های تهران گرفته تا استخر و فوتبال تو باشگاه اداره.الان دارم با خودم فک می کنم ای کاش اون شب هایی که سعید اینجا بود یه کم دیرتر می خوابیدم و شب میومدم اینجا می نوشتم تا این شرح این روزها کمرنگ نباشه توی وبلاگ خاطراتم.

روز یکی مونده به آخر صبح زود از خواب پا شدیم و با خونواده رفتیم بهشت زهرا(ساعت 6 7 صبح)،بعد از نشستن پای قبر مادر(مادربزرگ من و سعید)و فکر کردن به خاطرات خوب با مادر بودن و فرستادن فاتحه رفتیم قطعه ی هنرمندان.حس عجیبیه قدم زدن لابه لای قبر هنرمندایی که یه عمر باهاشون زندگی کردی.چشمم روی قبر ها می چرخید و با دیدن هر اسم آشنا لرزشی به دلم می افتاد.بعضی ها رو بدون هیچ دلیلی بیشتر دوسشون داشتم در حالی که معروفیت چندانی هم نداشتند اما به دلیل نامعلومی از دروازه ی دل من راحت تر عبور کرده بودند:مهری ودادیان،مسعود رسام،نادیا دلدار گلچین و داود اسدی.هنوز سنگ قبر نادیا رو هم ننداخته بودن برای فاتحه خوندن باید بالای تلی از خاک می نشستی...خدا همه ی هنرمندان و عزیزانی رو که روزی در میون ما بودن بیامرزه،روحشون شاد...

بعد از بهشت زهرا رفتیم امام زاده صالح!خیلی دور بود،آره!ولی مگه پسرعمه سالی چند بار میاد تهران؟رفتیم تو بازار صبحونه خوردیم و بعد از اون رفتیم زیارت و حدود ساعت 1 بود که خونه بودیم.بعد از ظهر امیر که بدون وسیله رفته بود سر کار زنگ زد بهم و گفت بیا دنبالم.با سعید رفتیم دنبال امیر و در راه برگشت به خونه رفتیم پارک ملت.حدود 2 ساعت مردونه بدمینتون بازی کردیم و وقتی از شدت خستگی جونی به تنمون نموند راه افتادیم بریم خونه.حوس کرده بودم روبروی پارک ملت بستنی میوه ای بخوریم اما پولی نداشتم(سعید و امیر هم همینطور!)،به رضا زنگ زدم تا ده تومن بریزه به کارتم.در طول اینکه منتظر بودیم رضا پول بریزه به امیر گفتم بریم پیش یکی از آقایون روحانی که دم پارک ملت می شینن و چند دقیقه ای باهاش صحبت کنیم.شاید حالا تعجب کنی که صحبت راجع به چی!امیر یه سری شک و شبهه راجع به بعضی آیه های قرآن داره که حس کردم الان مناسب ترین وقته که بفرستمش پیش یکی از این بنده خدا ها بلکه یه جواب درست جسابی بگیره.رفتن من و امیر و سعید پیش اون بنده خدا همانا و 3 ساعت حرف زدن همانا!!!!داستان حرف زدن هامون هم خیلی طولانی،در طول حرف زدن چند نفر هم به جمع اضافه شدن و تو بحث شرکت کردن و کلن بحث خیلی خفنی شد.ساعت 10 10.30 شده بود که حاج آقا بلند شد تا بره چون باید میرفت قم و حسابی هم دیرش شده بود.ما هم خدافظی کردیم و رفتیم و اینقدر فک زده بودیم که بستنی خوردن یادمون رفت و برگشتیم خونه.این بود داستان روز یکی مونده به آخری که سعید تهران بود...

حس می کنم قلمم یه جوری شده،این جوری نیس؟!شاید چون چن روزی رو ننوشتم اینطوری شدم،شاید هم چون حس نوشتن نبود و به زور خودمو مجبور به نوشتن کردم اینطوری شده!اصلن دوس نداشتم بنویسم ولی حس کردم میون این همه خاطرات یه اشاره یی هر چند کوچیک به این چند روزی که سعید تو شهریور 91 اینجا بود نشه.

هفته ی آخر تعطیلات از فردا شروع میشه و از شنبه باید برم دانشگاه و اصلن هم حوصله ی دانشگاهو ندارم.خدا خودش رحم کنه بهم........

 

 

 




 
دستم به آسمان نمی رسد
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۸   کلمات کلیدی: متن ادبی

خیره ام به آسمان پر ستاره ی شب،

به دنبال ستاره ی خوشبختی می گردم،ستاره ی آرامش،ستاره ی بخت،شاید هم ستاره ی اقبال...

عمریست تن را برای یافتنشان در بیابان های زندگی فرسوده ام،هرچه گشتم کمتر یافتم...دیر فهمیدم زاده ی بیابان ریگ و خاک و خل است،زاده ی آسمان ستاره!تنها چیزی که یافتم آهی غبار آلود بود به بلندای زمین تا آسمان...

آآآآهـــ...دستم به آسمان شب نمی رسد...

 

بامداد 24 شهریور،دراز زیر آسمان پر راز شمال


 
یادت بخیر روز های با هم بودن
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٠   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

 آ ر ا م  آ ر ا م

 یـادت،

 دارد  بـ ـه خـ یـ ر می شود . . .

 

نمی دونستم کجا این عکس رو ذخیره کردم رفتم تا از رو فیسبوک زهرا برش دارم و دیدم که نیست و پاکش کرده...انگار اونم می ترسه از هجوم خاطرات،یا شاید دلیل دیگه یی داشته.

وقتی یاد روزای با تو بودن می افتم ناخودآگاه آهی می کشم و یادش بخیر می گم.پارسال همین موقه بود که دوست شدیم و الان 5 6 ماهه جداییم.یادش بخیر.


 
شب های رانندگی
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی ،علیرضا عصار

چه خوبه که اینجا رو دارم،چه خوبه که اینجا دردامو می نویسم،چه خوبه که اینجا هست.مامان بابا رفتن عروسی دختر همسایه و باز هم من و تنهایی و سیگار یه مثلث عشقی تشکیل دادیم و با هم دیگه گل می گیم و گل می شنفیم.خیلی اصرار کردن منم باشون برم ولی اصلن حسش نبود.نمی دونم چرا اصلن از فلسفه ی جشن عروسی خوشم نمیاد،نه از عروسی رفتن لذت می برم و نه علاقه ای دارم خودم روزی چنین مجلسی برپا کنم.به نظرت آدم اگه پول عروسیش رو با زنش یک ماه بره مسافرت بیشتر خوش نمی گذره و خاطره ی بهتری نمیشه؟یعنی یک شب واقعن ارزش 5 میلیون خرج کردن(حداقل!)رو داره؟!

پستی که راجع به اسبا زده بودم دو سه روز پیش بدجوری رفته بود رو مخم دیروز.بعد از ظهر بود که یه هو به سرم زد برم باشگاهی که سابق می رفتم،فرح آباد.به بهزاد زنگ زدم که همراهیم کنه ولی هر کاری کردم نتونستم درونش انگیزه ای ایجاد کنم برای دیدن اسب ها.به رضا زنگ زدم،خوشبختانه رضا راضی شد باهام بیاد.مادرم رفت از میوه فروشی سر کوچه یه کیلو آشغال کاهو گرفت و خودمم یه مشت قند برداشتم ریختم تو یه پلاستیک و راه افتادم،رضا رو سوار کردم و به سمت باشگاه حرکت کردیم.اون طرفا رو خیلی عوض کردن این چند ساله،طوری که مسیر باشگاه رو که مثه کف دستم بلد بودم به سختی پیدا کردم و طی یه اتفاق نه چندان عجیب با در بسته رو به رو شدم.در بسته کلن واسم چیز زیاد عجیبی نیس،خیلی آشنام باهاش،زیاد بهش خوردم تو این 24 سال.نگهبان در ورودی تابلویی رو نشونم داد که از تعطیل بودن باشگاه در روزهای شنبه خبر می داد.خودمو کشتم تا راضیش کنم و بریم تو اما نشد که نشد.اگه یادت باشه گفته بودم که باشگاه هر کس و نا کسی رو راه نمی دن و امثال من حق ندارن اونجا ول بگردن،قصد داشتم به بهونه ی ثبت نام کردن برم تو.گفت یه بار حق داری واسه ثبت نام بری تو و بعد از اون اگه کارت عضویت نداشته باشی دیگه راهت نمی دم که امروز هم باشگاه تعطیله و امکان ثبت نام وجود نداره!دست از پا دراز تر با رضا برگشتیم خونه.رضا حوس کرده بود بریم شیان،بردمش شیان و اونجا یه چرخی زدیم و نماز رو خوندیم و اومدیم خونه.

وقتی داشتم میرفتم دنبال رضا امیر بهم زنگ زده بود،بم گفت برنامه ت چیه واسه امشب؟گفتم مثه همیشه علافم!گفت یکی از فامیلای ما اومده خونه مون و ساعت 1.30 شب می خواد بره فرودگاه امام تا پرواز کنه هلند،می تونی ببریش؟40 تومن هم بت میده.منم که دیدم این روزا بدجوری تو جیبام شپش بالا پایین می پره رو هوا قبول کردم پیشنهادشو.وقتی رضا رو رسوندم خونه تا ساعت 1.30 بشه تونستم حدود یک ساعتی بخوابم.ساعت 12.30 بود که بلند شدم از خواب و یه لیوان کافی میکس زدم که خواب لعنتی دست از سرم برداره و راه افتادم به سمت پمپ بنزین تا باکمو پر کنم.تنبلی کردم و نرفتم خاقانی بنزین بزنم و رفتم پمپ بنزین سر پل،با وجود اینکه می دونستم چه دزدیه و بنزینش تمامن هواست.این بار دزدی طرف رسمن و اسمن دیگه بهم ثابت شد!همیشه وقتی 25 لیتر می زدم عقربه ی بنزینم نزدیک می شد به آخر،اما اینجا 25 لیتر زدم در حالی که عقربه م یه مقدار از وسط جلوتر بود!تابلو بود که همه ی بنزینه هواس،کلن 30 ثانیه طول نکشید که نازل 25 لیتر رو منتقل کرد به باک.در حالی که تو فکر بودم که این پول های حروم چطور از گلوشون پایین میره راهی خونه ی امیر شدم،تو راه یه زنگ به مامان امیر زدم تا وقتی رسیدم حاضر باشن.طفلک مادر امیر صبح رفته بوده این پیرزنی که قرار بود ببرمش رو از فرودگاه مهرآباد اورده بوده و الان هم قرار بود با من بیاد تا این بنده ی خدا رو روونه ی فرودگاه امام کنه.حدود 20 دقیقه ای طول کشید تا خانومه 5 طبقه رو از خونه ی امیر اینا اومد پایین،به سختی با عصا قادر به راه رفتن بود و ظاهرن پا درد شدیدی داشت.با مادر امیر عقب نشستن و راه افتادیم به سمت فرودگاه.حدود 45 دقیقه ای طول کشید تا رسیدیم و کنار ورودی ترمینال پرواز های خاجی پیاده شون کردم و همون جا در حالی که کنارم صف طویلی از مسافرانی بود که بارهاشون رو روی چرخ گذاشته بودن و قصد ورود به ترمینال رو داشتن پارک کردم.تا حالا این همه خارجی رو یه جا ندیده بودم!ماشین من کجکی رو به پیاده رو بود و این صف طولانی از جلوم رژه می رفت و من سیگار به دست سان می دیدم ازشون.از چهره ی بعضی سیاهپوستا خیلی خوشم میاد،حالا چه دختر چه پسر.یه دختر سیه چرده ی آفریقایی که روسریش رو به طرز زیبایی سرش کرده بود رو دیدم تو صف که چهره ش به دلم نشست.دوس داشتم برم سمتش و بعد از چاق سلامتی و آشنایی(همون طور که خودشون عادت دارن تو هر مکانی به سادگی با هم آشنا بشن)بهش بگم "کن آی هو یور ایمیل آدرس؟؟؟" اما نرفتم،و این کار انجام نشده رو هم به لیست تمام کارهای انجام نشده ای که دوس داشتم روزی انجام بدمشون اضافه کردم.

سان دیدن خیلی طولانی شده بود و منم حوصله م سر رفته بود.توی ماشین نشستم و صندلی رو خوابوندمو دراز کشیدم و چشمامو بستم،اما سربازانم از ترس این که زیرچشمی مواظبشون باشم و آمارشونو بگیرم فروتنانه جلوم به رژه رفتن ادامه میدادن.در همین حال بودم که پلیس فرودگاه از خوابم بیدارم کرد و وادارم کرد به پارکینگ برم،مجبور شدم برم ماشین رو 600 700 متر جلوتر پارک کنم.البته یه حسنی هم داشت این تبعید،حالا می تونستم فارغ از نگاه های کنجکاو سرباز ها در انواع پوزیشن های دلخواه تو ماشین دراز بکشم تا مادر امیر مسافرمون رو راهی کنه و برگرده.بعد از امتحان کردن چند پوزیشن مختلف بالاخره موفق شدم پوزیشن دلخواهم رو پیدا کنم و یه چورتی بزنم،در حالی که در حالت خواب و بیداری صدای احمق هایی رو می شنیدم که گاه و بی گاه از کنارم رد می شدن و من خسته ی خواب آلود رو در حالی که به طرز عجیبی تو ماشین ولو شده بودم مسخره می کردن.

لحظه هایی که در حال رانندگی به سمت فرودگاه بودم بیشتر به سکوت گذشت.مادر امیر و اون بنده خدا گاه و بی گاه حرفی می زدن و من هم در حال رانندگی در اتوبان قم گوش به ترانه های گوش نواز فرامرز اصلانی سپرده بودم.خیلی وقت بود که این وقت شب رانندگی نکرده بودم.آخرین بار روزهای عید بود که شب و روزم یکی شده بود و تمام وقتم رو تو آژانس با ماشین کار می کردم،همین باعث شد یاد اون روز های تلخ بیفتم.روزهایی که بعد از یه جدایی نسبتن کوتاه مدت دوباره با زهرا دوست شده بودم،غافل از اینکه آب ریخته شده رو نمی شه جمع کرد.عید شده بود و بچه ها هم اکثرن مسافرت بودن و من هم خونه.از یه هفته قبلش بود که توی اون آژانس کار می کردم و این راه رو انتخاب کرده بودم برای فرار از افکار سرگردونم،افکاری که من رو یاد روزهای خوبی که با زهرا گذرونده بودم می انداخت و مقایسه ی اون روزها و روزهای فعلی باعث می شد ذهنم از کار بیفته و حس چاقو خوردن توی دلم بهم دست بده...چند روز به عید مونده بود که راننده ی شهرستانی شیفت شب آژانس ازم خواهش کرد اگه می تونم یک هفته ی اول عید رو شب ها به جای اون وایسم تا بتونه چند روزی بره شهرستان و من هم خوشحالانه قبول کردم این پیشنهاد رو.دوس داشتم خودم رو زجر بدم،خوشم می اومد از خود آزاری و از آشنا شدن با آدم های مختلف و حرف زدن باهاشون تو زمان کوتاه با هم بودن.فک می کردم قبول کردن این پیشنهاد راحتم می کنه از این افکار پریشون و روزهای تلخ و قدری فراموشی به خونم تزریق می کنه،اما زهی خیال باطل...

شب که می شد همه می رفتن و رزروشن آژانس هم که یه دانشجوی خونگرم شیرازی بود می خوابید و من می موندم و تلویزیون و شبکه ی آی فیلم و همون افکار سر گردون.فکر به اینکه الان زهرا خوابه،الان چی کار داره می کنه،آیا به یادم هست یا نه...؟با وجود اینکه می دونس آژانسم ولی ازم خبر نمی گرفت مثه قدیما،مثه اون روزهایی که هر لحظه آمار کجا بودنم رو می گرفت(حتی به لیست مکان یابی ایرانسلش اضافه م کرده بود) و از سلامتیم با خبر می شد و همین فکر ها بود که داشت دیوونه م می کرد.روز ها وقتی این افکار می اومدن سراغم خودمو مشغول می کردم،مشغول اینترنت،مشغول مطالعه،مشغول دوستان.اما اینجا هییییییییچ خبری نبود،من بودم و یه رزروشن با چشمای باز خوابیده و شبکه ی آی فیلم،به همراه یه پاساژ خالی و دل سیاهی شب...یه شب از فرط عصبانیت بهش پیام دادم و بعد از کلی کل کل بهش ابراز نفرت کردم و گفتم دیگه نمی خوام تو زندگیم باشه(البته به 24 ساعت نکشید که باز پا پیش گذاشتم...).حدودن ساعت یک شب بود،بعد از یه کانورزیشن فوق العاده ناراحت کننده،بیکار توی آژانس...داشتم می ترکیدم و تنها راه نجاتم این بود که با دوست رزروشنم حرف بزنم.همه حرفامو بهش می زدم در حالی که چشمام مرطوب از اشک بود با لبخندی نگاهم می کرد و سعی می کرد با گفتن از شرایط سخت خودش و رابطه ش هم خودشو خالی کنه هم منو کمی آروم.اون شب وحشتناک رو فراموش نمی کنم،ساعت 2 3 بود که دیدم اگه بیش از این اینجا بمونم رسمن دیوونه میشم،بد جوری سیم هام اتصالی کرده بودن.به دوستم گفتم من میرم خونه اگه تیریپ خورد بم زنگ بزن،زود میام و امیدوار بودم که این اتفاق نیفته و بم زنگ نزنه بلکه خواب بتونه حالم رو کمی تسکین بده.رفتم خونه و مادرم از اومدنم بیدار شد،طاقت نیوردم تنها توی اتاقم بخوابم اون شب...کنار مادرم جا پهن کردم،عین روزای بچه گی.بغلش کردم و از گرمای تنش انتقال مهر و محبت رو حس کردم،فهمیدم همه آدما مثه زهرا نیسن و هنوزم کسایی هستن تو این دنیا که دوسم دارن...مثه یه بچه تا صبح خوابیدم...

شب های بعدی رو کامل وایسادم آژانس،از ساعت 12 13 میرفتم تا ساعت 5 6 صبح فردا.یادمه اون روزا تازه آلبوم محتسب علیرضا عصار اومده بود و تو ماشین زیاد گوش می دادمش.به ترانه ی دوم که می رسید(سهم من)چندین و چند بار تکراری گوشش می دادم و به سختی ازش رد می شدم.امکان نداشت به این ترانه برسم و سیگار روشن نکنم...حس می کردم واسه کسی دارم می خونمش که دوسم داره،واسه زهرای خیالی،واسه زهرایی که دوسم داشت.نمی تونم فراموش کنم...خیابون های تاریک و خالی از آدم ها رو با ماشین پشت سر می گذاشتم با خودم می خوندم.تیکه های مختلفی داشت که باعث می شد به شدت همزاد پنداری کنم با این ترانه،ابیاتش وابسته به شرایط مختلف به حال اون روزام خیلی نزدیک بود."بذار روشن کنیم شب رو،ستاره از تو ماه از من" رو از عمق وجودم فریــاد می زدم.....

 

زمین میلرزه و اینجا

یکی بی ترس خوابیده

تو عشق تو یه چیزی هست

که آرامش به من می ده

بذار روشن کنیم شب رو

ستاره از تو ماه از من

ازت یه خواهشی دارم،

تو هم چیزی بخواه از من.......

تموم خوبیا با توست

چقد خالی شده دستم

بذار یک بار قبل از تو

بگم که عاشقت هستم...

چقدر خوبه هوای تو

چه عشقی رو به من دادی

گرفتار تو که هستم

بدم میاد از آزادی...

ببین راه فرارم رو

خودم از هر طرف بستم

از این لحظه به بعد هر جا

که تو هستی،منم هستم

بدون که عمر عشق من

به کوتاهی ساعت نیست...

عزیزم گفتنم تنها

یه حرف از روی عادت نیست...

 

 

دیشب منو یاد حال و هوای اون روزها و شب ها انداخت...چقدر سختی کشیدم تا اون رابطه ی لعنتی رو فراموش کردم...

بازم حرف داشتم از برگشتن از فرودگاه،اما چیز خاصی برای گفتن نیست.مادر امیر ساعت 10 دقیقه به 5 اومد.توی اون فرودگاه بزرگ میون اون همه مسافر اون هواپیما هیچ کس حاضر نشده بود به اون پیرزن تنها کمک کنه و تا وقتی برسن هلند همراهیش کنه،هیچ کس!مادر امیر به کلی آدم رو زده بود تا به یکی بسپارتش اما هیچ کس قبول نکرده بود.چقدر ما آدم ها "بی خیر" هستیم و گاهی این طور از انجام دادن یه کار انسان دوستانه شونه خالی می کنیم...

تو راه برگشت کلی حرف زدیم،از زندگی،روزگار،از آینده ی امیر،اتفاقات روز مره...وقتی رسیدیم مادر امیر دم یه نونوایی پیاده شد و دو تا نون تازه هم خرید که یکیش رو به من دادو بعد از رسوندنش راهی خونه شدم.این بود خلاصه ای از 24 ساعتی که گذروندم...

ترانه ی علیرضا عصار که در موردش صحبت کردم رو گذاشتم رو وبلاگ تا موقه ی خوندن مطالب بتونی بش گوش بدی اگه ترانه ی دیگه یی در حال پخش بود می تونی با استفاده از پلیر عوضش کنی و ترانه ی عصار رو گوش بدی.دو تا ترانه انتخاب کردم که گوش دادن به آهنگ تکراری گوشت رو آزار نده.


 
وصیت نامه ی حافظ
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: حافظ

 

من از آنکه گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک

به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید


به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید


مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب


مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالند جز مطرب و چنگ زن


تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

من که خیلی لذت بردم از این شعر،اتفاقی تو ماشین شنیدمش،فرامرز اصلانی خونده.خیلی زیباست،نه؟


 
عشق بی منتهای من
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: اسب

خدای من...چقدر زیباست این عکس...دوس دارم سال ها به چشم های شهلای این موجود خیره بشم و کسی از این حال و هوا درم نیاره.محو نگاهشم!یادمه بچه بودم،میرفتم باشگاه سوارکاری،اون موقه بابا هنوز اینقدری داشت که سوارکاری من رو هم ساپورت کنه و مثل الان از سرگرمی و ورزش مورد علاقه م این طور دور نیفتاده بودم.بابا از سر کار می اومد،خسته و داغون.اون موقه بود که من می افتادم به جونش که باید منو ببری باشگاه،باید منو ببری(میشد روز های دلخواه تو هفته رفت باشگاه)!بابا هم طفلک با تن کوفته منو می برد باشگاه،برگشتنی تو سیاهی شب از یه بقالی که پاتوق اون مسیرمون بود دو تا دلستر تگری می گرفتیم(تگری اون زمان که تو ارزونی برق بود با تگری الان خیلی فرق می کنه،دندونام از سرما می ریخت اون دلستر ها رو می خوردم!)و می رفتیم بالا و بعد بر می گشتیم خونه.اون زمان تو آسمونا سیر می کردم اینقدر که دنیا به کامم بود...

اگه تا حالا سوارکاری کرده باشی احتمالن اینو هم می دونی که اسب بعد از سواری باید خشک بشه چون اگه با تن خیس بره تو اصطبلش سرما می خوره و به قول مادربزرگ خدابیامرزم "می چاد".بعد از سواری هر سوارکار اسبشو می داد به یکی از کارگرهای باشگاه تا زین اسبو برداره،خشکش کنه (با راه بردن اسب به صورت قدم)و راهی اصطبل.جالبه بدونی واسه ی من ساعات لذت بخش حضورم تو باشگاه به دو قسمت تقسیم می شد،وقتی که سواری می کردم(و لذت خاص خودش رو داشت)و وقتی که سواری تموم می شد و اسبمو بیرون می بردمو به کارگر باشگاه می گفتم که خودم زین اسبو بر می دارمو خشکش می کنم.شاید خنده دار باشه،ولی فوق العاده لذت می بردم وقتی که همراه اسب لختی که زینی روش نبود راه می رفتم تا عرقش خشک بشه و در همون حال توی عوالم کودکی دستم رو مینداختم دور گردنش و باهاش حرف می زدم و نوازشش می کردم و احیانن اگه خوردنی ای چیزی داشتم بهش می دادم بخوره.یاد باد آن روزا!چه روزای طلایی ای بود،دوس دارم بر گردم به اون روزا.

ما پولدار نیستیم و وضع اقتصادیمون کاملن معمولیه و مامان بابام شدیدن ساده زیست هستن و معمولن ترجیح می دن اندک پسندازشون رو صرف خورد و خوراک و مسافرت و در کل لذت بردن از زندگی بکنن تا خرید وسایل جدید واسه خونه.نکته ی دیگه توی خونه ی ما اینه که به لطف خدا بر خلاف چیزی که تو خونواده های دور و برم می بینم مامان و بابام عجیب لیلی و مجنونن،طوری که خیلی وقت ها فک می کنم ساز نا کوک خونه منم!همه ی اینا رو گفتم که به این برسم که این اخلاقشون رو من هم شدیدن ارث بردم و مادی گرایی رو شدیدن مسخره می دونم اما یه جا بود که کمبود پول داغونم کرد و میشه گفت برای اولین بار تو زندگیم وجود نداشتن پول زیاد رفت روی مخم و واقعن اذیتم کرد،اون هم وقتی بود که فهمیدم به علت نداشتن شهریه ی باشگاه سوارکاری نمی تونم سواری کنم و مجبورم از اسب هایی که جونم واسشون در می رفت دور بمونم...

باشگاهی که میرفتم اسمش شهدا بود،فرح آباد سابق،یه جای فوق العاده بزرگ.الان دیگه حتی قند و هویج هم نمی تونم واسشون ببرم،می دونی چرا؟چون در باشگاه فقط روی  کسایی که کارت داشته باشن بازه و اگه عضو نباشی حق ورود نداری!حتی برای "دیدن" اسب ها!اینجا بود که نبودن پول زیاد (و نه متوسط)ریشه مو سوزوند،و با خودم فکر کردم من یه چیز از دنیا می خواستم و این طور سوختم!اونهایی که تمام دنیا رو می خوان و هر چقدر می دون نمی رسن چقدر می سوزن...؟!

 

 

 

به این موجودات  زیبا که نگاه می کنم یاد نعمات بهشتی وعده داده شده تو قرآن می افتم.یادمه وقتی بچه بودم از مادرم می پرسیدم:یعنی تو بهشت هر چی بخوایم هست؟؟هری چیزی؟؟؟حتی اسب...؟حتی پلی استیشن...؟یاد دوران شیرین و ساده ی کودکی بخیر،همین طور یاد لحظاتی که با اسب ها گذروندم.


 
خدافظ تابستون بی مزه
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات

تابستون امسال هم دود شد و رفت هوا،مثل تمام تابستونای دیگه که همین بلا سرشون اومده بود:تابستون های قشنگ کودکی و تابستون های شلوغ نوجوونی.به جرات می تونم بگم بی فایده ترین تابستون عمرم بود این تابستون،هییییییچ کاری نکردم،هیچی.شاید مفید ترین کارم ایجاد همین وبلاگ و نوشتن روز مره گی هام بود،نه چیزی بیشتر.از طرفی خوشحالم که تابستون داره تموم میشه و از طرفی هم دلگیرم.خوشحال واسه این که از این وضعیت کسل کننده در می آم و حد اقل چند روزی رو میرم دانشگاه(د ا نـ شـ گـ ا ه !ههه،چه اسم خنده داری...) و ناراحت از اینکه حدس می زنم ترم کسل کننده ای در پیش داشته باشم.ترم پیش رفیقام همه مرخصی گرفتن این ترمو،برای خوندن واسه کنکور ارشد.تو کلاس احتمالن از پسرا من باقی موندمو نهایتن 3 4 تا از پسرای دیگه.نزدیک ترین دوستای دانشگام که داوود و سید بودنو اونجا همه ش با هم بودیم و با هم می رفتیم و میومدیم و با هم هر کاری می کردیم این ترم نیستن!فکر کردن بهش هم سوهان روحم میشه چه برسه به دیدن جای خالیشون.خیلی دوس داشتن که من هم مثه اونا به صف راهیان ارشد بپیوندم اما اینطور نشد،چون انگیزه ای برای ارشد خوندن نداشتم.من یه اخلاق خیلی خاصی دارم،یکی از اخلاقیات خاصم که می شه هم از جنبه ی مثبت و هم از جنبه ی منفی بش نگاه کرد اینه که اگه برای کاری انگیزه داشته باشم زمین و زمان رو به هم می دوزم تا اون کار رو انجام بدم و به نتیجه برسونم،اما در نقطه ی مقابل اگه برای کاری انگیزه نداشته باشم اگه زمین و زمان هم به هم دوخته شه من دست و دلم به انجام اون کار نمی ره که نمی ره که نمی ره!کاردانی که می خوندم شمسی پور همین موقعیت پیش اومد،اون بار واسه کنکور کاردانی به کارشناسی.فکر می کردم اگه کارشناسی قبول شم و پا به دنیای بزرگتر که دانشگاه بزرگ تر و با امکانات بیشتر و اساتید بهتر باشه بگذارم دنیام عوض میشه،خیال می کردم تو دانشگاه مختلط خبریه(آخه شمسی پور نر کده بود).ترم 3 بودم که شروع کردم به خوندن واسه کنکور و آموزشگاه رفتم و برنامه ریزی کردم و اینا.در طول ترم 3 هم واسه درسام می خوندم و هم واسه کنکور و وقتی هم تابستون شد یک ماه با وقت باز تر فقط واسه کنکور خوندم(با وجود اینکه همون تابستون هم 5 6 واحد برداشته بودم باز!)و کنکور دادم و به لطف خدا جایی که مد نظرم بود قبول شدم اما به هیچ کودوم اهدافم نرسیدم و انتظاراتی که از دانشگاه جدیدم داشتم خیلی کمتر از اونی که فک می کردم برآورده شد و همین مساله تاثیر منفی شدیدی تو روحیه م گذاشت.بر خلاف روزهای روشن شمسی پور روزهای تاریکی رو در دانشگاه جدید گذروندم،اینقدررر بی انگیزه شدم که ظرف 3 ترمی که پشت سر گذاشتم فقط 38  39 واحد پاس کردم!!!وقتی هم که بچه ها بهم پیشنهاد ارشد خوندن رو دادن فقط خندیدم چون هیچ جوره نمی فهمیدم که چـرا باید ارشد بخونم و به دلیلی نمی رسیدم که راهم بندازه برای کنکور ارشد.و این شد حکایت من تا به امروز،برای روز هایی که پر بودم از انگیزه و برای این روز ها که تهی اَم از یه قطره بنزین که به حرکت رو به جلو وادارم کنه.

باز هم تابستون تموم میشه و واسه بار 25 ام وارد پاییز تن طلایی میشم،فصلی که عاشقشم همه جوره،نه فقط واسه اینکه متولد این فصلم،واسه برگریزون های زردش و نم نم بارونش و باد های سرد گاه و بیگاهش.خدا می دونه که قراره چند بار دیگه این چرخه ی فصول رو طی کنم و همین طور چراغ دلم خاموش باشه و خودم سرگردون.با توجه به میزان سیگاری که من مصرف می کنم فک نمی کنم تعداد این چرخه به عددی بیشتر از 40 برسه،امیدوارم قبل از چهل سالگی یه راه روشن واسه زندگیم پیدا کرده باشم و با کلی هدف متعالی باقی مونده ی روزها رو تو اون راه روشن ، مومن به اون اهداف به مسیرم ادامه بدم.


 
جامعه شناسی خودمانی
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦   کلمات کلیدی: کتاب

کتابی دارم می خونم به نام "جامعه شناسی خودمانی".اینقدر این کتاب رو مناسب دیدم که هنوز کتاب رو به پایان نبرده خواستم تو پست جدیدم بهتون معرفیش کنم.این کتاب نقدی هست بر رفتار ما ایرانی ها و تحلیل این که چرا ما ایرانی ها در هر اتفاقی که در این مملکت می افته عوامل خارجی و داخلی حکومتی رو موثر می دونیم و خودمون رو مبرا از تاثیر گذاشتن بر اتفاقات.در کل کتاب فوق العاده ایه،پیشنهاد می کنم از دستش ندید،اینو تقدیم می کنم به تمام کسانی که هنوز با زدن عینک "قدمت چند هزار ساله" خیال می کنند ما ایرانی ها خونی رنگین تر از دیگر کشور ها داریم،از طرفی ارجاعتون می دم قبل از مطالعه ی این کتاب به پست الناس علی دین ملوکهم ، خودتون پیدا کنید پرتقال فروش را!

 

 

دانلود  

از دست ندید این کتابو اگه اهل مطالعه هستید

 


 
استخر
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات

امروز کم اومدم اینترنت،چه خوب بود امروز.داره یواش یواش حالم از اینترنت و دنیای مجازی به هم می خوره.انگار همون بیرون دنیاش قشنگ تره،هر چند زشتی هاش هم بیشتره ولی از دنیای کسل کننده ی مجازی بهتره هر چی هس.

یکی از دوستان 12 سالی میشد که استخر نرفته بود(به دلایل شخصی)،از بچه های نرکده.امروز منم با یکی دیگه از بچه های قدیم قرار استخر غرب رو داشتم،ولی راستشو بخوای دو دل بودم برم یا نرم.بهزاد که نمیومد احتمالن و حقیقتش چندان حوصله ی این دوسته قدیمی رو نداشتم.صبح مامانو برده بودم برسونم استخر محل(کلن ما باید فامیلمونو عوض کنیم بذاریم خونواده ی استخری!)بر گشتنی یه جا کار داشتم که اون دوستم که اهل استخر اومدن نبود بم زنگ زد و قرار گذاشتم ببینمش یه دیداری تازه کنیم.وقتی دیدمش و کمی حرف زدیم دیدم انگار موقعیت مناسبه امروز واسه راضی کردن این رفیقمون برای استخر اومدن.بش گفتم که بعد از ظهر با یکی دیگه از بکس قدیمی قرار دارم و تو هم بیا و اینا.تهه دلش دوس داشت بیاد ولی به علت همون دلایل شخصی شدیدن مخالفت می کرد.من کلن خوراکم گیر دادنه،البته خیلی وقته که این عادتو از سرم انداختم ولی بعضی وقت ها اگه موقعیتش باشه و جا داشته باشه یه چشمه هایی از عادت دیرینم رو می کنم.خلاصه رفتم رو مخش و به بدبختی راضیش کردم که بریم استخر.سریع رفتم خونه نهار خوردمو بعد رفتم اون یکی دوستمو هم بر داشتمو رفتم در خونه ی اینا،منتظرش بودم که بهزاد زنگ زد که علی کجایی؟گفتم داستان از این قراره و داریم میریم استخر!حالا این رفیقمونم ازم خواسته بود که اگه خواست بیاد استخر از بهزاد خبری نباشه،نه که از بهزاد خوشش نیاد،نه،به دلیل همون دلایل شخصی فقط.منم دلم نیومد بهزادو بپیچونم(کلن خیلی بدم میاد از پیچوندن کسی و یا پیچونده شدن)بش گفتم اومدم دنبال . . . و یکی از بچه های قدیمی هم هست و داریم میریم غرب استخر،گفت بیا دنبالم.خلاصه...رفتیم بهزادو هم سوار کردیم که اولش این بنده خدا شوکه شد و گفت بریم جایی دیگه و اینا و باز هم به لطایف الحیل راضیش کردم که بهزادو هم قبول کنه!خلاصه به هزار و یک ترفند این بابا رو بردیم استخر و جای شما خالی چقدررررررررررر هم حـــــــــال داد!این دوست عزیزم که 12 سال بود اسخر پا نگذاشته بود یه جورایی از آب می ترسید،منم اونقدر حوصله نداشتم که واسطه ی ایشون و آب بشم تا آشنا شن تا حدودی کمکش کردم،در مقابل بهزاد با حوصله ی تمام کلی وقت گذاشت تا ترس این دوستمون از آب ریخت و کلن رفتارش نسبت به زمانی که وارد آب شدیم 180 درجه تغییر کرد!کلی خوشحال شد که زورش کردیم اوردیمش و تونست بعد از مدت ها با آب آشتی کنه،هم خیلی حال داد استخر رفتنمون و هم از این که باعث کار خیر شدم خیلی خوشحال شدم.البته عقیده ی من اینه که باعث یه کار خیر شدن تمام و کمال لطف خداس و آدمیزاد هر چقدر هم کار بزرگی کرده باشه(حالا کار ما که عددی نبوده،کار بزرگـــــــــ!)نمی تونه ادعایی داشته باشه چون اون کار سعادتی بوده که خدا نصیبش کرده.خدایا شکرت،بابت روزهایی از عمر که در سلامتی گذشت و بابت کلی چیز های دیگه که خودتو خودم خوب ازشون با خبریم و بابت این روز زیبایی که پشت سر گذاشتم.

اینقدر عجله کردم موقه ی راه افتادن که کلن ساک شنام رو نبردم با خودم،ولی زندگی رو باید راحت گرفت،غیر از اینه؟من حالم از آداب و رسوم مختلف به هم می خوره(از بعضی هاش)و به نظرم به جای مناسب میشه هر آداب و رسومی رو تغییر داد.تنها قانونی که به نظرم غیر قابل تغییره قانون خداست،و من قوانینی که خدا وضع کرده رو چیزی می دونه مثل قانون طلوع خورشید از مشرق و غروب از مغرب.خلاصه . . .دیدم ساک همراه نیس،گفتم ... ،چیزی داری من پام کنم؟(با عرض پوزش از خواهرا!)رضا هم گفت یه مایو استرچ دارم میدم به تو خودم یه شلوارک مانندی دارم پام می کنم،گفتم اوکی!من مایو استرچه رو گرفتم ازش بش گفتم این که شرته!گفت نه!این مایوئه!منم که تا حالا از این دوروغ نشنیده بودم باور کردم!حالا نگو واقعن هم مایو نیس و دوستم واسه اینکه من بی رودروایسی بپوشم اینجوری داره بم میگه!آقا ما اینو پوشیدیم رفتیم استخر.بعد یک ساعت یکی از این غریق نجاتا گفت آقا از دفه ی بعد که میای با مایو بیا!منم که یقین داشتم این که الان پامه مایو هستش و شرت نیس بش گیر دادم که اینم مایوئه!و سر همین کلی باش کل کل کردم و آخر گفتم باشه بابا حق با توئه از دفه ی بعد با مایو میام!آخررررررررر موقه ی رفتن فهمیدم که دوستمم می دونسته این شرته ولی واسه اینکه من معذب نباشم بم گفته مایوئه و منم چون تا حالا ازش دروغ نشنیده بودم چه جدی و چه شوخی حرفشو باور کرده بودم!میبینید چه داستان هایی داریم ما . . . ؟!:دی

خدایا!بازم شکرت بابت یه روز قشنگ!خیلی روز چسبنده ای بود!به امید فردا های قشنگ تر.


 
الناس علی دین ملوکهم
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات

خیلی مردمان جالبی هستیم ما.همیشه عقیده م این بوده که حکومتی که بر مردمی حکومت می کنه جزئی از اون مردم و هر دو در یک جهت حرکت می کنن و اعمال و رفتارشون شبیه به همه،حکومت در ابعاد بزرگ تر و اثر گذار تر و مردم در ابعاد کوچک تر.یعنی هر حکومت گزیده ایه از مردم یک کشور و ویژگی های مثبت و منفی یک حکومت گزیده ای از ویژگی های مثبت و منفی مردم تحت سلطه ی اون حکومت.زمانی که چشم و گوشم تازه باز شده بود خیلی حرص می خوردم وقتی رفتار های نا بجای سیاستگذاران کشورم رو می دیدم ولی وقتی با اجتماع بیشتر آشنا شدم و فهمیدم که یقیناً این مردم مستحق چیز بیشتری نیستند آروم گرفتم و بی تفاوت شدم.چرا باید زجر بکشم وقتی مثل روز برام روشنه که مردمم لیاقت چیز بیشتری رو ندارند؟با کمی تامل در وضعیت رفتاری مردم ما و مقایسه با رفتار حاکمان میشه به سادگی به این گفته ی امام علی علیه السلام رسید:الناس علی دین ملوکهم،مردم بر دین حاکمانشان اند ...

تو فیسبوک پست جالبی دیدم:حرکت عجیب یه ورزشکار پارا المپیکی.ورزشکارمون بعد از دریافت مدال نقره با پرنسس انگلیسی(عروس ملکه الیزابت)دست نداده و به دست به سینه گذاشتن بسنده کرده(البته پرنسس انگلیسی از قبل توجیه شده بوده و دستی دراز نکرده که بخواد دستی پس بگیره).حالا جماعتی زیر این پست کامنت گذاشته بودند و این ورزشکار افتخار آفرینمون رو به باد ناسزا گرفته بودند...شباهت و تفاهم خاصی دیدم بین رفتار این مردم حزب باد با صدا و سیمای میلی.هر دو هر مسئله ای رو به نفع خودشون تفسیر می کنن و ملاک قضاوت رو "حق" و "عدالت" نمی دونند و در واقع معیار اصلیشون منافع و عقاید خودشون هستش.یکی از دوستان تعریف می کرد که شب بازی ایران و آمریکا،قبل از بازی کلی حرف زدند راجع به این که این فقط یه بازیه و ورزشه و برد و باخت توش مهم نیست و ربطی به  سیاست نداره و این حرفا(چون فکر می کردن می بازن)اما وقتی بازی رو بردند بلافاصله سرود "آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو" پخش کردند!مردم ما هم عیناً همینطورن،تا حرف از گشت ارشاد میشه همه حرف از آزادی بیان و تضارب عقاید می زنند و به قول دوستی صدای عاروق آزاد اندیشی شون گوش فلک رو کرد می کنه اما وقتی یه ورزشکار به خاطر تبعیت از عقایدش با پرنسس کشور دوست و برادر انگلیس(که همیشه لطفش شامل حال کشور ما بوده و هست و خواهد بود...)دست نمی ده این طور هم وطن خودشون رو زیر پا له می کنن و بهش حمله می کنن به بهانه ی این که بی ادبی کرده و باید دست می داده...!

خیلی حرف زدم توی کامنت ها و به اکثریتشون که ناسزا گویان به مدال آورمون می تاختند پریدم،حوصله ندارم اون حرفا رو اینجا بازگو کنم.هر چقدر فک می کنم نمی فهمم چرا باید وقتی خودمون قراره کاری رو انجام بدیم و نفعی ببریم اینطور عادل بشیم اما وقتی عدالت مسیر در خلاف عقاید ما دارد این طور ظالمانه حقیقت رو محکوم کنیم!همیشه تو کل عمرم سعی کردم حرف حق بزنم،سعی کردم وقتی حرف حق می شنوم باهاش مخالفت نکنم اگر چه بر خلاف تمام عقایدم باشه،سعی کردم چیزی رو که واسه خودم بد می دونم واسه دیگری هم بد بدونم و چیزی رو که به خودم می پسندم به دیگری هم بپسندم.تمام این هایی که گفتم رو "سعی" کردم داشته باشم اما نتونستم به قطع دارای این صفات بشم،با این وجود خیلی خوشحالم که "سعی خودم رو کردم" و اگر به نتیجه نرسیدم حداقل دوست داشتم که این طور آدمی باشم و نتونستم باشم.تلاش برای اینطور آدمی بودن باعث شد کمی سیم هام اتصالی پیدا کنه،گاهی کاری رو خودم می کردم و ازش حذ وافر می بردم اما وقتی کسی اون کارو انجام می داد نا خود آگاه ناراحت می شدم و بهش خرده می گرفتم.اگر چه چیزی به زبون نمی اوردم(چون این قدر جسور نیستم که رسمن ایراد کاری که خودم تو کارنامه م دارم رو به دیگری بگیرم)اما توی ذهنم نمی تونستم مساله رو حلاجی کنم و همون طور که به خودم حق می دادم اون کارو انجام بدم به اون هم حق بدم.تمام سعی و تلاشم اینه که وقتی به روزهای آخر عمرم نزدیک شدم،آدم دیگه ای شده باشم،آدمی متفاوت از آدم این روز ها.کسی که اگر بین خودش و دشمن خودش هم تفاوت نگذاره و همون طور که از دشمنش انتقاد می کنه همون طور شمشیر انتقاد رو به روی خودش بکشه و همین طور که از خودش تعریف می کنه همون طور نقاط مثبت دشمن خودش رو بشماره.نگو که ایده آل،چون خودم می دونم ایده آله،اما به نظرم با لطف خدا و تلاش میشه به ایده آل ها هم رسید.


 
تعویض حال
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خدا

حالم عوض شد!به همین سادگی!شایدم به همین خوشمزه گی...

قبل از اینکه پست قبلی رو بزنم حالی داشتم سرشار از شهوت،چرا دروغ بگم؟بذار همه بدونن،به قول سینا حجازی به دست چپ لاغرش...یه پست جدید،آدم های جدیدی که می خونن و شهوت مسخره و کودکانه ی دیده شدن.ولی بعد از اون پست به حال یک ساعت قبلم خندیدم،خندیدم،خندیدمو خندیدمو خندیدم!شهوت دیده شدن!می تونه به عنوان جوک سال انتخاب بشه!نه؟!!!!!!!!

خدایا!تا حالا بهت گفته بودم تو یه معجزه ای؟خیلی از وقت ها از تنهایی به تو رسیدم،و بعد از به تو رسیدن هر چیزی رو توی اتاق در بسته م دیدم،ماشین موزرم،سشوارم،وسایل پراکنده روی تخت و دراور،همه ی لباس های آشفته ی گاه و بیگاه "ولو" اَم،ولی تنهایی رو دیگه ندیدم!تو کی هستی که از تنهایی به تو میرسم و از به تو رسیدن به همه چیز جز تنهایی؟

بن بست خاطراتمو نابود کردی!باورم نمیشه روزی راجع به زهرا و پرسه های بیهوده مون می نوشتم!همین طور که فردا که از زهرا و شبه عاشقانه هایم خواهم نوشت باور نخواهم کرد نیمه شبی آفتابی از تو نوشتم...من چه موجودی هستم؟خدایا یا ظرفیتی به این مُخ عطا فرما،یا این مخ را هم چون بن بست خاطرات بترکان!

میرم به یه خواب چند ساعته با اندکی چاشنی سردرد (که احتمالن حاصل از چند نخ بهمن کوچولوییه که دود کردم).شاید جواب تمام این سوال ها رو خواب دیدم،شاید.


 
جونم به این زندگی(انبار مهمات)
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،خدا

به به به . . .

چه روزای قشنگی داره می گذره،امروز فول ام از انرژی.الان فیسبوکمو بستم تا با خیال راحت به کار مورد علاقه م مشغول شم،نوشتن،واسه دیوار،واسه دل خودم.تنها نشستی ساعت 0 و اندی،سیگار به دست،می نویسی و می نویسی و می نویسی.وسوسه انگیزه،نه؟

تنهایی رو خیلی دوس دارم،به قول محسن چاوشی "با تنهایی،که بهترین رفیقه".کلی حرف دارم واسه گفتن و یه کیبورد داغون،حیف که این دو تا یه کم به هم نمی خورن،و گر نه می ترکوندم امشب وبلاگمو،سعی می کنم اگه کار به ترکوندن هم نکشید چند تا طرقه ای حد اقل  د ر  کنم.

امروز روز خوبی بود،همه ی روزای خدا خوبه،امروز جزو روزایی بود که تونستم لمس کنم خوب بودنشو.امروز کیا امتحان داشت،امتحان رانندگی،واسه گرفتن گواهینامه.بعد از کلی داستان واسش جور شده بود که گواهینامه شو بگیره،داستان ها رو نمیگم چون فک کنم راضی نیس،همینقد بگم که بدجوری دست خدا وسط کار بود که اوکی شد.خودش باورش نمی شد دفه اول بگیره،منم،وقتی ساعت 13 بم زنگ زد و گفت قبول شدم فهمیدم که 13 هم مقدسه(گر چه از اول هم شکی در این نداشتم).خیلی خوشحال شدم خیلیییییییییی،تو دلم قند آب شد.یادم افتاد که آخرین بار که طعم این خوشحالی رو چشیده بودم وقتی بود که رضا بم زنگ زده بود تا رتبه ی کنکورمو بپرسه،گفتم:اومده؟ندیدم هنوز!گفت بدو شماره مماره تو بده تا ببینم،دید و گفت : ". . ." و از شدت خوشحالی چنان پریدم هوا که دیوار صوتی شکست...مبارکت باشه کیا،خیلی خوشحالم که تونستی گواهینامه ی موتور و ماشینتو بگیری،ایشالا استارتی بشه برای موفقیت های بعدی.

اداره بن داده بود واسه رفاه،حالا کاری ندارم که طی یک سوتی مفتضحانه چند روز قبلش مامان بابامو اسیر کردمو چشم بسته بردم به شهروندی که خیال می کردم رفاهه،و بعد از کلی جنس انتخاب کردن موقه خروج فهمیدیم شهرونده و کلی از جنسا رو پس دادیم،غافل از اینکه شهروند و رفاه دو دنیای جدا گانه اند.آره،کاری ندارم به این حرفا،مامانو بردم رفاه دوم،چشممو شصت بار چرخوندم بر واژه ی افسانه ای رفــاه تا مطمئن شدم این بار راهو درست اومدم.خوشبختانه دم در فروشگاه جا بود،ماشینو پارک کردمو رفتیم تو و کلی خرید کردیم.و منم چون خرج از کیسه ی خلیفه بود تا می تونستم آت آشغال خریدم.کلی حال داد،یه لحظه حس کردم مرد یه خونواده ام.مامان هم واسم کلی میگو خریده بود،بلکه جایگزین سوسیس کالباس هایی کنم که خوراک صبح و شبمه همینطور جایگزین گوشت سفیدی که نمی خورم،و گوشت قرمزی که با شرایط خاص می خورم.برگشتنی هم با رخصت گرفتن از مادر گرامی(به زور و بدبختی)یه سیگاری هم تو ماشین آتیش زدم و دودش و به حلقم دادم و بسی فیض بردم در همون چند دقیقه.مامان هی از دستم حرص می خورد،بش گفتم مامان من،وقتی هیچ انگیزه ای ندارم واسه یه نفس بیشتر کشیدن تو این دنیا،چرا منعم می کنی از سیگار کشیدن...؟می خواستم بش بگم من ترک کردن رو ترک کردم که سانسورش کردم چون حس کردم اینو بگم یه چیزی گیر میاره تو ماشین می کوبه تو کله م!بنده ی خدا فک می کنه من روزی دو سه نخ می کشم،آخه "عشق اول" من،یه کم حالمو بفهم.می دونم سخته ببینی بچه ت داره خودشو می کشه دستی دستی،می دونم،ولی تو ام یه نموره بم حق بده،حالم از این دنیا به هم می خوره،تنها انگیزه م هم واسه موندن تو این لجن دونی امید تو و بابا به خودمه،و از طرفی هم اثر مثبت گذاشتن تو چند تا سکانس کوتاه،همین.

جونم واست بگه رفیق(به خودت نگیر،با تنهایی ام،که بهترین رفیقه)،بعد از ظهر با بهزاد بودم.قصد کردیم برای ساختن قسمت اِنُمِ سریال "بدمینتون در ذلت".رفتیم توپ بدمینتون خریدیم(داستانشو فاکتور می گیرم چون از حوصله ی تنهایی هم خارجه حتی)و به سمت پارک ملت راهی شدیم.خوردیم به ترافیک انتهای حقانی.به سختی رسیدیم به جردن،تقاطع میرداماد خانمی رو دیدم های کلاس(البته سن بالا،فکر ناجور نکن)که مثل مرغ پر کنده دنبال ماشین بود.اگه ذره ای زرنگی در وجودم بود باید می فهمیدم که وقتی تاکسی جلویی دست رد به سینه ش زد من هم باید خاضعانه همین کار رو صورت بدم،اما زرنگ نیستم،چه می شه کرد...؟خواستم محض رضای خدا سوارش کنم،به امید اینکه هم مسیریم که خودش فروتنانه پیشنهاد یک عدد پنج هزاری داد که من هم صمیمانه پذیرفتم.می خواست بره خیابون آرش،ما گفتیم لابد یکی از همین خیابونای تقاطع جردنه،نگو می خواد بره آرش شرقی،اون طرف مدرس.جردن رو مستقیم رفتم و با اندک پرس و جویی وارد خیابون آرش غربی شدم که اونجا دو زاری کجم از جا در اومد و بالاخره فهمیدم(بالاخره فـــــهـــمیدم!!!!فک کن!منم فهمیدم!منم می تونم بفهمم،ولی دیــــــــر،ولی باز جای خوشحالیه همین که منم می تونم بفهمم.)که این خانوم متمول می خواد بره خیابون آرش شـــــــــــــــرقــــــی،که اون طرفه مدرسه!نه این طرف!انداختم مدرس جنوب،به امید یافتن راهی به سوی شمال(بخوان خوشبختی،اگه خوندی آرامش هم حرفی نیست!)اما نبود که نبود،وارد خروجی آفریقای مدرس جنوب شدم،بلکه کوره راهی پیدا کنم به سمت میرداماد و اون طرف مدرس،ولی دیدم نیست و دارم باز وارد ترافیک پایین آفریقا میشم(خونه ی اول)یه خروجی دیدم که واسه خودم نبود،واسه کسایی بود که از میرداماد می خواستن بیان تو جردن(می دونم مخت پر پر شد،طاقت بیار رفیق،تو بهترین رفیقی)،من هم از ترس افتادن دوباره توی آفریقا و برگشتن سر خونه ی اول،طی یک عملیات ژان گولر و متحیر العقول،در خلاف جهت وارد خروجی که تعریفشو کردم شدم بلکه راهی پیدا کنم به سمت میرداماد،به بدبختی دوباره وارد مسیر قانونی شدم،حالا نگو این مسیر هم دوباره می ره تو مدرس جنوب(خونه ی دوم)!

 

خوشبختانه از نگاه تیزبین پ ل ی س ر اه و ر در امان موندیم(البته شک دارم از نگاه دوربین در امان مونده باشیم!)،اینجا بود که دیدم دیگه شدیدن هوا پسه،واسه همین نگه داشتم و از اون خانوم محترم محترمانه خواستم بپیچه به بازی و تو خیابون کناری( که منتهی می شد به میرداماد و مدرس شمال و جدول این اجازه رو بم نمی داد که واردش بشم)یه ماشین دیگه بگیره تا هر چه زود تر به مقصدش برسه.این خانوم محترم از وقتی سوار شد رو اعصاب بود و یه جا مشغول حرف زدن،که آی شما تهرانو بلد نیستید و مگه بچه ی تهران نیستید و . . .(البته در این حد هم نبود،راستیتش اغراق کردم ولی زیاد حرف می زد)موقه ی عملیات هم دادش رفته بود بالا که خلاف نکن و خدا رو به تمام مقدسات قسم داد که اتفاقی نیفته و این حرفا،حالا هم درحالی که ماشین های پشت سری بوق رو توی مغزم فرو کرده بودن پیاده نمی شد و اصرار داشت بهم پول بده که این همه راهت دور شد و تو ترافیک افتادی و باید پول بگیری!گفتم یه هزاری بده بم همون کافیه فقط جون مادرت هر چه زود تر ماشینو ترک کن،پشت سرم ملتی علافن!خوشبختانه قبول کرد و یه هزاری نو بم داد و زد به چاک.بعد از این ماجرا دوباره از پایین جردن(خونه ی اول)تو ترافیک راه افتادیم به سمت شمال جردن تا برسیم به ذلت . . .

رسیدیم ذلت،دو سه دست بدمینتون مردونه با بهزاد زدم و راهی خونه شدیم،وقتی هم خونه رسیدیم به اتفاق خونواده فیلم تازه وارد بازار خانگی شده ی گشت ارشاد رو دیدیم و الان هم که اینجام،ساعت 1 و اندی،من و سیگار و تنهایی(که بهترین رفیقه).

چقد حرف زدم،داشتم فک می کردم از شانس خوب من چقد حال می ده که حالا یکی از سران بلاگر پ ل ی س  ر ا ه و ر این پست رو بخونه و بیفته دنبالم تا تلافی خلافی که کردمو سرم در بیاره،تا دیگه من باشم تو جردن عملیات ژان گولر راه نندازم!خلاف کمی  هم نبود خداییش،مامور اگه می دید همون جا پیاده م می کرد و ماشینو دست کم یه ماهی می خوابوند.همین جا رو به تو حرفمو می زنم افسر محترم!الان استثناعن مخاطب خاصم تویی!من اهل خلاف نبودمو نیستم،به خاطر راه انداختن کار اون بنده خدا بود که اون کارو کردم،از کرده خودم پشیمونم،بی خیالم شو!و بم قول بده وقتی پنجره ی وبلاگمو بستی همون لحظه داستان عملیاتمو توی گورستان خاطراتت دفن کنی!

این بود روزی که امروز گذروندم.دوس داشتم کلی حرف بزنم راجع به موج های پریشون افکارم،تنهاییم،چیزهایی که نمیشه گفت(یکی نیس بگه آخه مرتیکه چیز هایی که نمیشه گفت و چطوری می خواستی بگی..؟!می دونم که چیزهایی که نمیشه گفتو نمیشه گفت!ولی میشه که دوس داش گفت!نمیشه..؟!)و و و و . . . ولی با این همه حرفی که از امروزم زدم فکرم یه کم از این مسائل دور شد.هر کاری می کنم باز هم دلم می شه قبرستون حرف های نگفته...شاید این حرفا رو تو دفتر خاطرات بشه نوشت ولی متاسفانه چند سالیه که از دفتر خاطراتم هم شدیدن دور افتادم...شاید بازش کردم و چند صفحه ایش رو سیاه کردم،ولی نه امشب.

گاهی وقتا کلی حس تنهایی می کنم،ولی لا به لای همین گاهی وقتاست که به یاد میارم تو خلوت من و تنهایی یه کی دیگه م هست،که عظمت اون یکیه که باعث میشه تنهایی بشه بهترین رفیق،پر رنگ تر از همیشه شدن همون یکیه که تنهایی رو کرده عشق من،اون یکی همیشه یکیه،یکی بوده و هست و خواهد بود،یکی که همیشه خودمو شرمنده و مرهون الطافش می دونم،یکی که هیچ وقت قدمی به سمتش بر نداشتم و اگه برداشتم پا زمین نگذاشته بر گشتم،یکی که همیشه دیگران و آدم ها رو خواستم نه اون "یکی" رو،یکی که یه دنیا حرف دارم راجع بش،یکی که واسش من یه رفیق نامردم،یکی که هر چی ازش بگم کم نمیارم و اشباع نمی شم از گفتن ازش(بر خلاف تمام چیز های دیگه)،یکی که رفاقتش،صداقتش،معرفتش،لوطی گریش،مردونگیش،ظرفیتش خُداس،خیلی اسم ها داره،ولی معمولن صداش می کنن خُــدا.خدایا،دوستت دارم در حد بوندسلیگا،اگه خیلی وقتا دوس داشتنم کمرنگ شد ببخش،اگه فقط موقه ی حرف زدن حرف از دوس داشتن زدم ببخش،اگه همیشه ازت فرار کردم ببخش،زندونیم کن تو قلعه ی عشقت،کلیدشو هم هیچ وقت بم نده،خدایا،دوسسسسسسسست دارممممممم........................

پشیمون نیستم که شد اما قصد نداشتم این پست یه پست معنوی بشه،چه می شه کرد،وقتی دل میبرتت یه سمتی نه عقل و وقتی قلمت دست دلته نمی شه حدس زد که پارگراف بعدی چیه.

آهای!تنهایی!دیوار اتاق!بازم باهات حرف دارم،زیادم حرف دارم،ولی گیجم کرده اون پاراگراف خدایی،دریچه ی ذهنم قفل شده واسه هر حرف دیگه ای زدن جز از عشقم،می خوام بگم،نمیآد!بفهم بهترین رفیق!یعنی ممکنه همین الان اجابتم کرده باشه و توی قلعه ی عشقش زندونی شده باشم؟؟؟عشقم،خجالت کشیدم بهت گفتم عشقم،چون می دونم با کار هام همیشه خلاف اینو ثابت کردم،عشقم،دوس ندارم جلوی غریبه هایی که پا تو این وبلاگ می گذارن باهات حرف بزنم!عشقم،دلم میلرزه وقتی بهت می گم عشقم،عشقم حرف دارم و اینجا جای حرف نیست........عشقم نذار این آخرین ارتباط معنویم باشه...................

 

.

 

.

 

.

 

.

 

گیجم،گیج و منگ.می خوام سیگاری آتیش بزنم ولی دست و دلم به سیگار هم نمی ره این بار،برزخم که اون دو سه تا پارگراف رو منتشر کنم یا نه،آخه کیییییی حرفاش با معشوق جاودانه ش رو منتشر می کنه وقتی احتمال خونده شدن توسط حتی نیم نفر وجود داشته باشه؟نه،کیییییییییی؟شدید برزخم،شدید.منتشر کنم؟نکنم؟کنم؟نکنم؟خدایا!توکل به خودت،بادا باد.

حال خوبی دارم،از یه سری وابستگی انگاری دارم جدا می شم.چه خوبه!کسی بخونه،مهم نیست.نخونه،مهم نیست.خسته شه از نثرم،مهم نیست.طولانی شدن پست تو ذوقش بزنه،مهم نیست.بگه طرف دیوونه ست،معلوم نیس بنده خدا فازش چیه،مهم نیست.بخنده،ناراحت بشه یا تعجب کنه،واسه شفای مریضا دعا کنه(البته امیدوارم این کارو بکنه،این مهمه واقعن،منظورم اون دعاییه که مقصود اصلیش من باشم)،مهم نیست.این مهم نیست ها هنوز قطعی نشدن و هنوز تهه دلم کمی کمتر از کمی مهم هستن،اما امید دارم که روزی مهم نباشن،امید دارم روزی برسه که هیچ چیز مهم نباشه،نه من،نه سیگار،نه تنهایی و نه دنیایی که ترکیبی از آدم و شهوت است.

اولین بار بود،آره،تا جایی که این ذهن ضعیف یاری می کنه اولین بار که به خدای خودم گفتم عشقم.پشیمونم که گفتم عشقم...نه،اشتباه نکن!نه که خدام را نخوام عشقم بخونم!نـــــــــــــــــــه!معمولن وقتی کسی به کسی میگه عشقم،که یک دو سه چهار قدمی در جهت اون کس برداشته باشه،وقتی تمام قدم هات در خلاف جهت کسی باشه،با چه جسارتی میتونی بش بگی عشقم...؟خدایا!به دلم افتاد و گفتم عشقم!ببخش اگه گزاف گفتم...

دارم باز هم گرفتار این مهم هست و نیست ها میشم،گرفتار همون برزخی که چند دقیقه پیش توش دست و پا می زدم.......من هنوز همون آدم گذشته م،مثل همیشه،ترکیبی از حرف های زیبا و اعمال زشت.یک واو از این پست کم نمی کنم،تا پشت پایی باشه به تمام مهمات،لعنت به این انبار مهمات...خدایا،خلاصم کن از این انبار.


 
چــرا هر چــی که خـــــوبــه زود تمــومـــ میـــــشه؟؟؟
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

وای،چقدر دوس دارم این آهنگ شادمهر رو،وقتی این آهنگ رو گوش می دم لذت می برم،لذت می برم از این که یاد خاطرات گذشته م میفتم و حس می کنم زخمی که توی دلم دارم باز هم داره تازه می شه و به یاد اون عشق زودگذر می سوزه.تا موسیقی شروع میشه تک تک روز هایی که گذروندیم با وضوح اچ دی میان جلوی چشمم و عذاب می کشم و عذاب می کشم...حدودن ماهی دوبار مرخصی روزانه می گرفت و یه روز کامل رو با هم می رفتیم جمشیدیه.چطوری می تونم توصیف کنم اون صبح تا بعد از ظهر هایی که تو جمشیدیه می گذشت رو؟روزهایی که اکثرش برفی و بارونی و سرد بود و فقط گرمای عشق و علاقه مون بود که ما رو تا اونجا می کشوند.از اون روز های پر خاطره کلی عکس و فیلم داشتم.یکی ازم پرسید چطور دلت اومد پاکشون کنی؟سکوت کردم،تو دلم گفتم نگه داشتن اون عکسا خیلیـی سخت تر از پاک کردنشون بود،و من راه آسون تر رو انتخاب کردم...

هنوز چند تا عکس کوچولو از اون دوران باقی مونده رو گوشیم،البته عکس هایی که من و اون توش حضور نداریم و خودم با دیدنش یاد روزایی میفتم که با زهرا بیرون بودم و این عکس ها رو گرفتم.یکی رو در حال رانندگی گرفتم از سمندی که جلوی من داشت می رفت و صندوقش رو باز کرده بود و یه درخت کاج(یا هر چیز دیگه)به چه عظمتی به صورت ایستاده تو صندوق گذاشته بود!این عکس رو خودش هم چند روز بعد تو فیسبوکش گذاشت.دو تا عکس مسخره ی دیگه هم وقتی جمشید بودیم و کنارش نشسته بودم از منظره ی شهر گرفتم که یه دلستر خانواده هم در نمای نزدیک زینت بخش عکس شده بود.کلی حرف از عکس های خاطره انگیز باقی مونده رو گوشیم زدم،ولی چه فایده؟نمی تونم نشونت بدمشون!چون که کابل گوشی رو مدت هاست گم کردم و بلوتوث هم هر کار کردم کار نکرد!البته می تونم برم تو فیسبوکش و عکس اون درخته رو بردارم،ولی ارزشش رو نداره،ارزش دیدن کلی عکس از خودش و خراب شدن حالم.عکس های روی گوشی رو یه وقت دیگه تو یه پست دیگه وقتی تونستم گوشی و کامپیوترم رو آشتی بدم می گذارم،فعلن تنها عکسی که از چارچوب منظره ی رو به شهر جمشیدیه رو کامپیوترم دارم رو واست می گذارم که واسه آخرین باریه که با بچه ها چند روز پیش رفته بودیم.

خیلی حرف دارم از جمشیدیه خیـــــــــــلی،ولی همه حرفا رو حتی اینجا هم نمیشه زد.چه روز هایی بود،بالا رفتن از پله های جمشیدیه و گوش دادن آهنگ "حالا دستات تو دستام،نگاتم تو نگام...".عشقم گوش دادن این آهنگ تو اون لحظه ها بود.

هنوز هم شب ها با "نیم باز" گوشیم آن لاین میشم،می دونم که دیگه نه اون توی لیست منه و نه من توی لیست اون و نتیجه ی آن لاین شدن با گوشی با چشمای خواب آلود فقط می تونه چت کردن با یه سری از دوستان قدیمی و زدن حرف های روز مره باشه،اما نمی دونم چرا باز هم خیلی شبا آن لاین می شم،شاید به انتظار یه معجزه ام.

دیشب داشتم فک می کردم که "دوست داشتن" قشنگ تره و لذت بخش تر یا "دوست داشته شدن".اولش به این نتیجه رسیدم که "دوست داشته شدن".می دونی چرا؟چون اون زمان که دوسم داشت خیلی رابطه مون قشنگ بود،اون موقه یی که وقتی دو روز باهام حرف نمی زد پیام می داد و می گفت:دو روزه صدای خش دارتو نشنیدم،می فهمی یعنی چی؟!،آره،همون روزهای دور.ولی آخر به این نتیجه رسیدم که نه،نه می شه گفت دوست داشتن قشنگ تره و نه دوست داشته شدن،هر دوی این ها به تنهایی عذاب آوره.چون تجربه ی جفتشو داشتم به تنهایی،تجربه ی دوست داشتن یک طرفه و همین طور دوست داشته شدن یک طرفه.تجربه ای اولی رو اواخر رابطه م با زهرا پیدا کردم و دومی رو هم با یکی دیگه یه زمانی.لذت بخش ترین لحظه لحظه ای هستش که هم دوسش داری و هم دوستت داره،و این دو فعل باید دست به دست هم بدن تا یه رابطه ی قشنگ داشته باشی.اما مشکلی که هست اینه که به قول شادمهر همیشه اولش خوبه،همیشه آخرش سخته...و دقیقن هم همینه!همیشه اولش دو طرف همدیگه رو دوس دارن،اما بیشتر اوقات آخرش فقط یه نفره که طرف مقابلو دوس داره،اتفاقی که واسه ما افتاد.اول اون بهم علاقه پیدا کرد،به مرور من علاقه پیدا کردم و به مرور اون ازم برید.چرا هر چی که خوبه زود تموم می شه؟


 
روزهای بی حسی
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،سیگار ،متن ادبی ،شل سیلوراستاین

یه روزهایی داره می گذره که روزهای فوق العاده نا امید کننده ایه.روزهایی پر از بیکاری و وقت پرت.تمام کارم شده فیسبوک،بیرون رفتن با ماشین،موزیک گوش کردن و سیگار کشیدن.در کنار این ها با سرعت یه لاک پشت پیر دنبال جور کردن یه کار جدید هم هستم.نمی دونم چم شده این چن روزه که عین آدم هم نمی تونم بیام اینجا و حرف بزنم،قبلن هر چی که بودم حداقل یه بمب متحرک بودم برای نوشتن،میومدم اینجا و ضامن رو می کشیدم و یا علی!ولی متاسفانه فعلن اون رو هم دیگه نیستم.

دیشب با کیانوش 51 بودم یک ساعتی رو،با یه یارویی آشنا شدیم اتفاقی و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.یه موقه یی طرف گفت:شما ها چقدر سیگار می کشین!تو این نیم ساعت 5 تا سیگار کشیدی تو یکی!رحم کن به خودت!حیف تو نیست؟!پسته بخور!می خواستم بش بگم یه انگیزه بم بده واسه موندن تو این دنیا،اون موقه دلیلی پیدا می کنم تا به خودم رحم کنم.دیدم همچین حرفایی بزنم ممکنه آب روغن قاطی کنه،چون بش نمی خورد ظرفیت این حرفا رو داشته باشه،منم نگفتم،مثل حرف هایی که همیشه هست و نمی زنم.

ترجیح می دم تو این روز های مسخره یه ترانه واست بنویسم از شل،شلی که باهاش زندگی کردم.راستی تا حالا بهت گفته بودم با یه آدم مرده که به موقه ی زندگیش حتی یه بار هم از نزدیک ندیدیش میشه زندگی کرد؟حالا میگم:میشه.

 

دستم به خورشید نمی رسد

 

نمی توانم به ابرها دست بزنم،به خورشید نرسیده ام

هیچ گاه کاری که تو می خواستی را انجام نداده ام

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم

انگار من آن نیستم که تو می خواهی

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم

نه،نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی،کاری از من بر نمی آید

می گویی آغوشت باز است

اما خدا می داند برای چه کسی

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند

راهی را که من نیافتم او بیابد و برای تو دنیای بهتر بسازد

کاش کسی را بیابی،کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در حال تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد

اما من نمی توانم...نمی توانم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم

نمی توانم با دیگر درباره ی آن چه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانیت

نمی توانم زمان را به عقب بر گردانم و تو را جوان کنم

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم...

افسوس!من آن نیستم که بتواند با تو سر کند...

اگر کسی از حال و روز من پرسید،بگو زمانی با من بود،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم...

 

 

پی نوشت:یادمه اولین روزی که قرار بود ببینمش با حول و اضطراب دنبال یه چیزی بودم که واسش بخرم و روز اولی بهش بدم،حس کردم اگه کسی به من می خواست کادو بده چی منو منفجر می کرد؟فهمیدم!عاشقانه های شل!واسش خریدم و با کلی ذوق مرگی بهش دادم و اونم تشکر کرد و کتاب رو برد و همین کارم باعث شد اولین شوک زودتر از اونی که فکرشو می کردم بهم برسه،وقتی که فهمیدم بعد از یه هفته هنوز کتابو نخونده.

 

 


 
خوشبختیت آرزومه
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥   کلمات کلیدی: سیامک عباسی ،خاطرات ،جدایی

این آهنگه خیلی باحاله،البته آهنگای دیگه ی این خواننده رو هم دوس دارم اما این فک کنم یه چیز دیگه باشه.البته نمی تونم به قطع بگم این یه چیز دیگه ست،چون یادمه توی یکی از آخرین دیدارهامون یه آهنگ فوق العاده ی دیگه ی همین سیامک عباسی رو با هم تو ماشین گوش کردیم و  هر دومون تو سکوت اشک ریختیم(تو که نیستی).چه روز های تلخ و سخت و پر اندوهی بود.

نمی دونم که خوشبختیش آرزومه یا نه!نمی دونم که اصن رابطه ی ما در حدی بوده که بخوام این همه حرف بزنم راجع بش یا نه(آخه امروز یه مسائلی پیش اومد که حس کردم خیلی احمقانه ست این همه راجع به یه دوستی 4 ماهه فلسفه بافتن)؟نمی دونم وقتی این آهنگ رو گوش می کنم و دلم می گیره توی ناخود آگاهم اون پرسه می زنه و باعث ناراحتیم می شه یا دلیل دیگه ای داره و همین طور خیلی چیز هایی دیگه ای رو هم نمی دونم،چیز هایی مثل اینکه از کجا اومدم،کجا هستم و کجا می خوام برم ولی یه چیز اگه جزو دونسته هام باشه اون اینه که این آهنگ خیلی قشنگه!

دانلود 

بقیه ی آهنگ هایی که خونده و تعدادش هم 5 تاست تو اینجا زیر لینک دانلود خوشبختیت آرزومه.

 

 

 


 
خسته م،زیـــــاد!
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،جدایی

تصمیم گرفتم عنوان وبلاگ رو عوض کنم.فک می کنم "باز هم من . . . ؟" یه کم مسخره باشه،نه؟فعلن دارم فک می کنم ببینم چی بهتر از هر عبارتی می تونه حال غریب من رو به علاوه ی حرف های پراکنده ای که قراره بزنم رو توصیف کنه،سعی می کنم بهترین عنوان ممکن رو انتخاب کنم.

فک می کردم ماه رمضون که تموم بشه اتفاق خاصی می افته و زندگیم از وضعی که هست در می آد،اما نه،هیچ اتفاقی نیفتاد به جز این که کما فی السابق صبحونه و نهار خوردن به برنامه ی روزانه م اضافه شد.بهزاد پسرخاله ش اومده خونه شون و تا اطلاع ثانوی از ولگردی هم خبری نیست.امیر هم که مشغول کار و زندگیشه و مثل من علاف نیست،کیانوش هم...هیچی!

مردم از بیکاری،صبح تا شب تو خونه م.حتی کتاب هم نمی خونم مثل سابق،شدم یه آدم علاف تمام عیار.چه برنامه های دور و درازی واسه تابستونم داشتم!باشگاه بدنسازی،آموزش،پیدا کردن کار جدید و . . . اما هیچ کودوم نشد،هیچ کودوم!باشگاه که چون پا نداشتم نرفتم.البته رضا حاضر بود با هم بریم اما باشگاه کنار خونه شون رو که راهش نسبتن به من دوره.کار هم دو جا رو امتحان کردم،اما فهمیدم به درد اون کار ها نمی خورم و هر کودوم رو بعد از مدتی زدم بیرون.یادش بخیر،یه زمانی،قبل از اتمام رابطه با زهرا تنهایی می رفتم ستارخان استخر.اون جا یه باشگاه هست که وابسته به جایی هستش که بابام کار می کرده و امکاناتش واسه من و مامان بابام رایگانه.تنهایی با موتور یا ماشین می رفتم استخر و حال می کردم و شب هم شامم رو همون جا می خوردم و بر می گشتم،گاهی هم با مامان بابام می رفتم(استخر زنونه هم داره کنار مردونه)،بعضی وقت ها هم با بهزاد.اما از وقتی با دختره به هم زدم فقط با دوستام می رم اون جا،نه با خانواده می رم و نه تنهایی.می دونی چرا . . . ؟چون محل ثابت قرار با دختره سمت غرب تهران بود،دقیقن زیر همون پلی که دور می زدم و می رفتم استخر.وقتی تنها می رم اونجا باعث می شه همه ش اون 2 3 ساعت رو تو فکر باشم،با مامان بابام هم که میرم همینجور(چون همه ش با هم در حال حرف زدن نیستیم که سرم گرم باشه)ولی وقتی با بهزاد می رم بهم خوش می گذره و اذیت نمی شم چون یه ریز رفت و برگشت در حال فک زدن هستیم!همه این حرفا رو زدم که بگم از اول تابستون تا حالا استخر نرفتم!تنهایی که نمی رم،مامان بابام رو هم نبردم،بهزاد هم چون تازه یه عمل سرپایی رو پشت سر گذاشته نمی تونه بیاد.فک کن تابستون نری استخر،نه واقعن فک کن!انگار امشب خیلی قر و قاطی دارم حرف می زنم،نه؟

امروز بیشتر روز رو تو خونه بودم،واسه همینه که کمی تا قسمتی رو به آشفتگی به سر می برم.کلی حرف دارم،کلی دلتنگی،کلی بی حوصلگی و کلی خستگی اما خسته تر از اونی هستم که بخوام واست تعریف کنم.از مهر دانشگاه هم شروع می شه،از طرفی حوصله ی دانشگاه رو هم ندارم،از طرفی حوصله ی روز های تعطیل باقی مونده ی تابستون رو هم ندارم!خدایا!این چه درد بی درمونیه که من گرفتارش شدم . . . ؟!

می بینی چقدر پرت و پلا میگم؟!تازه جالبه بدونی حرف هایی که دوز "چرتوپرتیسم" ش بیشتر هست رو توی گوشیم می نویسم!امروز که داشتم می نوشتم تو این فکر بودم که باید حواسم باشه یکی یه هو گوشیم رو برنداره بخونه نوت ها رو!یا اگه یه روزی خواستم گوشی رو بفروشم باید یادم باشه همه ی نوت ها رو پاک کنم!همینم مونده یکی این نوت ها رو بخونه و یه دل سیر به ریشم بخنده!

همه ی حرف های پراکنده ای که زده م رو می خوام با گذاشتن یه عکس کاملن بی ربط خاتمه بدم،عکسی که دیدنش باعث می شه یه کم حالم بهتر از اینی که هست بشه.این که چرا باعث می شه حس خوبی بم دست بده یه داستان طولانیه،همینقدر بگم که عاشق اسب و سوارکاری هستم،یه مدتی هم می رفتم باشگاهش رو ولی بنا به دلایلی قسمت نشد بتونم این ورزش رو ادامه بدم.بازم افتادم رو دور حرف زدن!بابا بکش این ترمز من رو دیگه!تو که می دونی دست خودم نیست!

 


 
هنوز بارونو دوس داری . . . ؟
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱   کلمات کلیدی: سیاوش قمیشی ،خاطرات ،یغما گلرویی ،متن ادبی

دوس داشتم بنویسم،اما حسش نبود،یعنی کلی فکر تو کلم هستش و آماده ی تراوش به کیبورد و نهایتن به صفحه ی مانیتور و پست جدیدم،ولی حس کردم این روز ها به میزان لازم حرف فلسفی و در کل از این حرفا که خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن زده م.خیلی ها دوس دارن توی دنیای کوچیک خودشون باقی بمونن و کسی در اون دنیای کوچیک رو حتی واسه یک لحظه باز نکنه تا نور بیرون چشمشون رو اذیت نکنه،به همینی که هستن قانعن:بودن،گذروندن و ترجیحن "خــوش گذروندن" .

دیروز پس از مدت ها چشمم به جمال امیر روشن شد و با امیر و کیانوش رفتیم پارک ملت.خواستیم بدمینتون بازی کنیم،دیدیم توپ بدمینتون کنار راکت ها نیست!خلاصه کلی گشتیم تا از یه سوپر مارکت یه توپ تخیلی خریدیم و کلی بازی کردیم.بعد از بازی با سه جفت دست شکسته برگشتیم خونه و موقه ی جدا شدن به یاد قدیما(دوران 15 16 سالگی،دوران اوج رفاقتمون)کلی حرف زدیم(از همون حرفایی که گفتم خیلی ها حوصله ی شنیدنش رو ندارن).از اینکه چشم به هم زدیم و 24 سالمون شد،از این که چقدر زود گذشت و چقدر هم زود خواهد گذشت!از اینکه چشم به هم بزنیم می بینیم هفتاد سالمون شده(البته اگه زودتر نمیریم که احتمالش هم کم نیست)و از اینکه هر کس اگه دو روز تعطیلی هم پیش رو داشته باشه واسه ش برنامه ریزی می کنه تا حداقل یه مسافرتی بره اما ما آدم ها (بیشتر ما آدم ها) می دونیم نهایتن 20 هزار روز دیگه از عمرمون باقی مونده و می دونیم وقتی عمرمون تموم شد د یـ گـ ه  نـ یـ سـ ت (دقیقن مثل بنزین)اما کاری نمی کنیم و به همین روزمره گی ها ادامه می دیم تا بــ مــ یـــ ر یـــ م . . . و همین طور درباره ی این حرف زدیم که چرا آدم ها وقتی می دونن حتی یک یک ریالی از ثروتی که بدست می آرن رو نمی تونن با خودشون به دنیای پس از مرگ ببرن اما یک عمر میدون برای رسیدن به همین یک ریال ها...چرا واقعن؟

قصد گفتن همین حرفا رو هم نداشتم،اما یه هو سرازیر شدن،اگه باعث سردردت شد معذرت.یه هو ناغافل یاد سیاوش قمیشی،خاطره ها،شعر های یغما و همه ی دلتنگی هام افتاده بودم و می خواستم تو این پست همه ی این این افکار پیچیده رو به وسیله ی یکی از شعر های یغما به خورد تو بدم،اما همون ظور که گفتم مثل همیشه نوشتنم به صورت پیش بینی نشده ای پیش رفت و پاراگراف قبلی رو هم واسه تو و واسه دل خودم نوشتم.

 

 

هنوز بارونو دوس داری؟

 

 

 

 

 

 

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی
می‌دونم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی

می‌دونم شب‌ها تو تختت کتابِ شعر می‌خونی
کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی

هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته
هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته

هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای
هنوزم روحِ هـامـونو، تو جسم جیمزدین می‌خوای

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
همون آهنگو گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری

یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم
بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم

تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن
تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن

همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن
یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من

بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه
هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه

می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
هنوز بارونو دوست داری...

 


یغما گلرویی