بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

تو فعلن مشغول باش(این یک پست نبود،یک پست شد)
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

"این پست فی الواقع یک پست نیست،بلکه دور نمای ظاهری آن شبیه یک پست است!"

(جمله ای گهر بار از خودم)

 

قصد نوشتن پست جدید رو نداشتم،چون حس کردم پست قبلیم نیاز به یک پی نوشت داره و از طرفی پست قبلی یه مقدار طولانی شده بود،ترجیح دادم از این پست به عنوان پی نوشت مطلب قبلی استفاده کنم.

شاید باورت نشه ولی تو مطلب قبلی اصلن قصد زدن اون همه حرف رو نداشتم!می خواستم چند کلوم راجع به فیلم "ترومن" صحبت کنم،بعدش هم به تشابهی که بین دنیای ترومن و دنیای ما وجود داره اشاره کنم و در انتها هم قدری روضه ی حال خراب این روز های خودم رو بخونم!ولی حرف هام به طرز شگفت آوری پیش رفت،تا اون جا که به اون نتیجه ی فوق العاده رسیدم که باعث آروم شدنم شد،و این پیش روی شگفت آور ادامه پیدا کرد تا جایی که قصد بیان شعری از مولانا رو داشتم که به ناگاه به خاطر افکاری که درون سرم در حال "ورجه-وورجه" بودند به سمت غزلی از حافظ متمایل شدم و اون رو برات نوشتم(راستش رو بخوای کپی-پیست کردم!)و بعد هم اون عکس زیبا رو درج کردم.می دونی تمام این حرفا رو واسه چی زدم و چرا اینقدر روده درازی کردم و پست قبلی رو تا اینجا کش دادم؟به خاطر این که بهت بگم دست خدا رو تو زندگیم می بینم.می بینم که وقتی قیافم شبیه علامت سوال می شه،وقتی راهم رو گم می کنم،وقتی گیج می زنم،وقتی نیاز دارم یکی جمم(جمعم)کنه دست خدا چطور بهم کمک می کنه.می دونم که چون جای من نیستی یه کم سخته متوجه منظورم بشی،یه کوچولو سعی کن از دید من به قضیه نگاه کنی!یه مطلب معمولی می خوای بنویسی من باب درد و دل،یه هو همون مطلب جوری که فکرش رو نمی کنی پیش می ره و می شه جواب سوالی که مدت هاست دنبالشی!و می خوای از مولانا شعری بگذاری ناخواسته حافظ می نویسی!نمی دونم کتاب کیمیاگر رو خوندی یا نه،به نظر من اینا همه ش نشونه ست.نشونه هایی که ببینی و بفهمی خدا به یادته،خدا دوستت داره،خدا کمکت می کنه،اما وقتی که خودت بخوای.تو باید بخوای،باید یه قدم بر داری،تا خدا صد قدم به سمتت برداره و دردت رو دوا کنه.شاید الان یه سوالی واست پیش اومده باشه،اینکه من گفتم خیلی وقته که این سوالا و حرفا تو کله م وول می خورن،ولی چرا خدا الان به فریادم رسید...؟می دونی چرا؟چون الان اولین باری بود که فارغ از فکر های پراکنده و مبهم به وسیله ی نوشتن تکلیف خودم رو روشن کردم و خیلی روشن فهمیدم که علامت سوال من دقیقن چی رو می خواد بفهمه و چه مساله ای واسش مشکل ساز شده و اونجا بود که 2 دقیقه بعدش فی البداهه جوابی که خودم مدت ها به دنبالش بودم رو خودم تایپ کردم و نوشتم!جالبه،نه؟می بینی چه خدای مهربونی داریم؟

 

شعری از مولانا که می خواستم برات اونو بذارم اما ناگهان تبدیل به حافظ شد:(البته این چیزی از ارزش این شعر کم نمی کنه،نمی دونم به چه دلیلی قسمت این بود که اون غزل تو اون پست و این شعر تو این پی نوشت(که دیگه یواش یواش داره تبدیل به پست می شه)قرار بگیره)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
 
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم
 
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
 
جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
 
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
 
کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
 
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
 
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
 
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
 
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
 
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
 
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم
 
روح من،تو آزاد شو،من رسالتی دارم که باید در این دنیا انجام دهم،شاید رسالتم همان باشد که حسین پناهی می گفت، رساندن دو استکان چای داغ از میان دویست جنگ خونین و نوشیدن چشم در چشم پروردگارم(به یاد حسین پناهی عزیز)

 
در خروج از کودوم طرفه؟
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۳٠   کلمات کلیدی: نمایش ترومن ،دلبرآمدگان

یادمه چند سال پیش،اون موقه ها که هنوز چندان فاز فیلم و فیلم دیدن نداشتم یه فیلمی دیدم به نام نمایش ترومن.نقش ترومن رو جیم کری بازی کرده و بازی فوق العاده ای هم ارائه داده.نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه...این فیلم رو من خیلی وقت پیش دیدم،پیشاپیش اگه جایی رو اشتباه تعریف کردم از صاحب نظران پوزش می طلبم!داستانش رو خلاصه تعریف می کنم:"مردی که ناخواسته سرتاسر عمرش رو داره تو یه نمایش زنده بازی می کنه".چیزی دستگیرتون شد؟:)

کارگردان یه نمایش تلویزیون ترومن رو که یه بچه ی پرورشگاهی بوده(اگه اشتباه نکنم البته...)به یه نحوی خریده و ترومن از بدو تولد شده بازیگر نمایش زنده ی 24 ساعته ی این کارگردان در یک شهر(شهرک)سر پوشیده ی سینمایی فوق العاده بزرگ که در سر تا سر این شهر دوربین های مختلفی وجود داره که از زندگی ترومن فیلمبرداری می کنه و به صورت 24 ساعته برای مخاطب پخش می شه.این شهرک سر پوشیده آسمون نداره،آسمونش یه سقف بلند آبیه و دریای اون یه استخر فوق العاده بزرگ هست که حکم دریا رو داره.ترومن مثل یه برده داره زندگی می کنه در حالی که خبر نداره تمام آدم های دور و برش بازیگرن و زندگیش داره برای کلی آدم روی صفحه ی تلویزیون پخش میشه.ترومن عاشق یه دختر میشه و اون دختره هم به ترومن علاقه پیدا می کنه،اما عوامل سریال اجازه نمی دن این دو نفر به هم برسن،چون رسیدن این دو نفر به هم ادامه ی سریال رو با مخاطره رو به رو می کنه و مسلمن اگه دختره به ترومن برسه تمام داستان لو می ره.ترومن هر جا دختر رو می بینه و می خواد بره سراغش و باهاش چند کلام صحبت کنه یه اتفاق عجیب می افته که باعث نرسیدن ترومن به دختر میشه...اتفاقاتی که عوامل فیلم مرتکب اون می شن تا اجازه ندن ترومن با اون دختر صحبت کنه.این اتفاقات عجیب و یک سری اتفاقات دیگه باعث می شن تا ترومن شک کنه،و بفهمه که یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست.و اون جاست که ترومن تلاش می کنه تا بفهمه قضیه چیه و بالاخره هم متوجه می شه و با یه قایق پارویی می زنه به دریا(استخر)و می ره و می ره و می ره.فک می کنم همین جا هاست که این دیالوگ رویایی رو می گه:"دوست دارم که یه جستجوگر باشم مانند ماژلان کبیر".تلاش عوامل فیلم برای متوقف کردن ترومن بی نتیجه می مونه و طوفان و بارون و تعقیب و گریز نمی تونن اونو متوقف کنن و بالاخره ترومن به انتهای این دریای فرضی می رسه و از این دنیای پوشالی خارج می شه...

 

 

خیلی وقته که از دنیا خسته ام و روز به روز هم خسته تر می شم.با خودم فکر می کنم من این جا چی می خوام؟میون این همه آدم که حس می کنم با بیشترشون غریبه ام؟به کجا قراره برسم؟در ادامه ی مسیر زندگی از چه کوره راه هایی باید عبور کنم؟و تمام این ها رو از سر بگذرونم،آخرش که چی؟چه هدف نا متناهی وجود داره که قراره من رو به ادامه ی این زندگی مسخره دل خوش کنه؟و کوهی از سوال های دیگه که این روز ها توی ذهنم دارن رژه می رن!

من به خدا و عدالتش و به دنیای پس از مرگ اعتقاد دارم و به جبر هم اصلن معتقد نیستم و به هیچ وجه قصد مقایسه ی خدا با کسی رو ندارم اما نمی دونم چرا همیشه حس "ترومن بودن" با منه،و تصور می کنم من هم همون ترومن هستم با این تفاوت که دنیای بزرگتری دارم و بالطبع انتخاب های بیشتری.من می تونم راهی که انتخاب می کنم رو برم،می تونم برای رسیدن به کسی که دوستش دارم تلاش کنم و می تونم از زندگیم لذت ببرم و خدا مانع هیچ کودوم از این ها نمیشه و بم اجازه می ده هر غلطی دلم می خواد بکنم اما با این وجــــــــــــــــود حس می کنم تو این دنیا زندونی هستم.نمی دونم چرا این حس رو دارم،شاید به خاطر خودمه!به خاطر پا پس کشیدن از مبارزه ی زندگی.

هفته ی پیش بود که این حس به شدت بالا زده بود،حتی به فکرم رسید از خیر یه زندگی معمولی بگذرم،بار سفر ببندم و دنبال "در خروج" بگردم!البته از اون فکر هایی بود که بهتره اسمش رو گذاشت رویا(نه فکر)اما خوب ذهن رو هیچ وقت نمی شه از رویا پردازی باز داشت،و ذهن به همین رویا پردازی هاست که زنده ست.اما آیا واقعن در خروجی هست؟که ازش خارج بشیم و آزاد بشیم؟شاید این در خروج بسته ست تا زمان مرگ و فقط کلید مرگه که می تونه این در خروج رو باز کنه!و شاید کلی شاید و اما و اگره دیگه.باید جستجوگر می بود تا راه این در خروج رو همی پیدا توان کرد!و جستجوگر بودن هم که گاو نر می خواهد و ... .

شاید دارم خودم رو گول می زنم،نه؟شاید از تلاش خسته شدم و حوصله ی شنا بر خلاف جهت رودخونه ی دنیا رو ندارم و همینه که باعث شده همه چیز رو گردن خدا بندازم و این خدای بزرگ و مهربان و با عظمت رو متهم کنم به زندانی کردن انسان در دنیا.آره فکر می کنم همین باشه...ولی خوب،واقعن چاره چیه وقتی که حوصله ی شناکردن ندارم و از آب گند آلود این رود خونه بیزارم؟

در خروج زیاد دور نباید باشه...حد اقل نه اون قدری که برای رسیدن بهش نیاز باشه کوله بار سفر ببندیم!فکر می کنم در خروج هر آدمی توی دل خودشه،دور نیست،اما برای باز کردنش به کلی نیرو و انرژی نیازه.نیرو و انرژی که با خوردن 2 تن غذا و 2000 تا ردبول هم قابل تولید نیست!نیرویی که قدرت روح می تونه از پس باز کردن اون بر بیاد و تا وقتی روحت رو بزرگ نکنی به هیچ وجه قادر به باز کردن این در نخواهی بود!اما وقتی که روحت رو بزرگ کردی و از این دنیای فانی بریدی و به هیچ چیز اون دل خوش نکردی(حتی به تعداد کامنت های خواننده های وبلاگت!) و پا در مسیر الهی گذاشتی،اون موقه ست که در خروج جلوت ظاهر می شه و با یه فوت نا قابل این در رو باز می کنی!اون موقه جسمته که توی این دنیای بو گندو وول می خوره و روحت توی عالم بالا غرق لذت می شه و طعم "آزادی" رو می چشه.این طوری می شه طاقت اورد و توی این دنیا زندگی کرد اما باز هم حضور جسم تو این دنیا یه ارتباط هر چند کوچیک بین روح و دنیا باقی می گذاره که اون هم با نابود شدن جسم در زمان مرگ از بین می ره و روح به طور کامل از دنیای خاکی جدا می شه و تا بی نهایت پرواز می کنه...

نوشتن آرومم می کنه،خوشحالم که اگه کسی هم این نوشته ها رو نمی خونه،اما حد اقل باعث آروم شدن خودم می شه و در حالی که ابتدای حرف هنوز نمی دونم قراره مطلب رو کجا تموم کنم و به کجا برسم،به طور نا خود آگاه به یه نتیجه ی مثبت می رسم و همین باعث آروم شدنم می شه.مـــــی دونــم،می دونم که به یه تجدید قوای حسابی نیاز دارم تا امیدی به باز کردن در خروج پیدا کنم،اما حد اقل خیالم تا حدودی راحته که نقشه ی راه رو دارم و دیگه می دونم که در خروج تو خیابون نیست،تو بیابون نیست،تو کوه و تو جنگل نیست،در خروج انتهای "دریا ی فرضی" نیست،در خروج توی همین دل خودمه،امیدوارم سعادت پیدا کنم و به لطف خدا قبل از چشیدن طعم مرگ درش رو باز کنم.

نا خود آگاه یاد این غزل زیبای حافظ افتادم،اینم باشه حسن ختامی واسه این همه حرفی که امروز زدم:

 

 

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم   راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب   من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت   رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت   به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت   با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی   تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان   تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گران باران نیست   پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون   همره کوکبه آصف دوران بروم

 


 
باد از کودوم ور می وزه؟
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آقا یک عدد سوال کلیدی واسه من پیش اومده،چرا هر چی من بش علاقه مند و تا حدودی وابسته می شم یه هو معنی "به فنا رفتن" رو تمام و کمال صرف می کنه؟اون از اون دختره،که اون طور من رو گذاشت و رفت و این هم از تیم محبوب دیروز و امروز و شاید فردام،پرسپولیس!

فک می کنم 2 هفته پیش بود که بعد از افطار با بهزاد پا شدیم و ماشین رو روشن کردیم و رفتیم استادیوم،چرا؟برای یه کم تفریح!یه کم فراموش کردن این همه "روز مرگی"(rooz margi).نمی خوام بحث رو طولانی کنم و شرح بدم که پرسپولیس تو اون بازی خونگی چه گندی بالا اورد چون این بحث رو به خاطر این پیش نکشیدم.وقتی داشتیم بر می گشتیم با بهزاد راجع به این صحبت می کردیم که "چرا بخشی از مردم از یه تیم ورزشی،از یه بازیگر و یا از یه گروه یا نهادی که موفقیت اون گروه هیچ سودی واسشون نداره حمایت می کنن؟واقعن چرا؟!به این نتیجه رسیدیم:دلیلش اینه که هر کس دنبال عاملی برای خوشحال کردن و تقویت روحیه ی خودشه!مثلن با دوستت رفتین بیرون،در مورد شیر یا خط اومدن یه سکه ی دوزاری با هم کل کل می کنین!تو میگی شیر میاد اون میگه خط!و وقتی حرف تو بشه و شیر بیاد تو دلت خوشحال میشی و اگه خط بیاد یه کوچولو حالت گرفته میشه!حالا طرفداری از یه تیم ورزشی هم دقیقن همینه،منتها در ابعاد بزرگتر.حالا نکته ی اخلاقی اینه:چرا من رو هر چی دست می ذارم گندیده از آب در می آد؟من احمقانه گزینه هام رو انتخاب می کنم؟!یا مشکل از جای دیگه ست؟یا هر دو؟این همه حرص و جوش می خوری آخر سر ...می دونم تو شاید فاز فوتبال نداشته باشی،ولی یه کم سعی کن با چشم من به قضیه نگاه کنی!

به یه نتیجه رسیدم!یه نتیجه ای که جا داره حالا که بش رسیدم از عنفوان وجود فریاد بزن یــــــــــــــــــــــــــــافـــتـم!یکی از دوستام که استقلالی هم هست وقتی باخت های استقلال رو به رخش می کشیدم و باهاش کل کل می کردم حرف قشنگ و پر معنایی می زد،می گفت: من فقط توی برد هاشون شریک هستم،باخت هاشون دخلی به من نداره!می دونی معنی این دو جمله چیه؟این که دو رو باش،این که همیشه آماده باش با تغییر مسیر باد مسیر زندگیت رو تغییر بدی.هر چیزی رو،هر چیزی رو،هـــــــــر چیـــــــزی رو،اعم از تیم فوتبال،دوست،دوست دختر و . . . تا وقتی خوبه و باعث خوشحالی و آروم شدنت می شه دوست داشته باش،و وقتی حس کردی یه خورده رو اعصابته سریع گودبای پارتی رو واسش برگزار کن!چه کنم که نمی تونم همچین آدمی باشم؟چه کنم که وقتی با کسی پیمان بستم نمــــــــــی تـــــــــونـــــم وسط راه بش بگم خدافظ!خوب بود یا بد می خوام به "با اون بودن" ادامه بدم!

شاید داری فک می کنی که چقدر دارم پرت و پلا می گم،مگه باخت یه تیم فوتبال چقدر اهمیت داره؟اولن:باخت تیم فوتبالی که دوسش دارم واسه من خیلی مهمه،دومن:مساله فقط راجع به یه تیم فوتبال نیست،خیلی کلی تر از این حرف هاست!مساله اینکه که "از کجا باید شروع کرد؟" و "تا کجا باید رفت؟".

یه عمری از هر جا که پیش اومد شروع کردم و تا آخرش،تا جایی که توان داشتم، رفتم...ولی شاید وقتش رسیده که این روح زخمی لعنتی رو سر تا پا بکوبم و دوباره بنا کنم،روحی بسازم که میم سلام امروزش،خ خداحافظ فردایش باشد!

بعید می دونم بتونم،مال این جور اخلاقا نیستم،به قول قدیمیا:"تو خمیر مایه م نیست!" .


 
روزی به جایی می روم . . .
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: سیگار ،خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

 

 

سیگار که دود می شود

ثانیه ها که می گذرند
و خواب که شب انتظار من را می کشد
تا به جایی دور سفر کنیم

...کاش در یکی از خواب های نرفته
برنگردم
بمانم همان جا
سیگار دود کنم

من این شهر را دوست ندارم
من این آدم ها را
حس می کنم چیزی سر جایش نیست
و روزی در خواب به جایی می روم
که همه چیز تغییر کرده باشد

قسم می خورم
من ازین شهر
فقط پاکت سیگارم را بر می دارم
حتی خودم را هم نمی برم
که بهانه ای برای برگشت وجود نداشته باشد


 
روی پیشخون
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،متن ادبی

 

چه قدر این دَکه دوره از خیابون، با یه گله مجله روی پیشخون،
نه انگار آسمون رنگِ دروغه، نه انگار خون پاشیده توی میدون

مجله های خوبِ خانواده، با جلدای گلاسه، ورنی خورده
توشون تنها خبرهای قشنگه، نه هیچکس حبسیه، نه هیچکی مُرده

رو جلداشون همیشه اول ماه، یکی شیش در چهار داره می خنده
خبر هاشون همه در حول و حوشه زنای جلف و مَردای زننده:

سوپراستاره چشم آبی دوباره، یه لامبورگینی تازه خریده
فلان خانم بازیگر ازازسر، یه سانت از طولِ بینیشو بُریده

آقای فوتبالیست آخر هفته، بازم می ره جزایره قناری
تا ده، بیست، سی، چهل بازی کنه با، قراردادای چند میلیون دلاری

نمایشگاه گذاشتن بازیگرها، با عکس چوب و آب و کوه و جنگل
می گن بهرام رادان زن گرفته... خبر اینه قشنگ و دستِ اول!

مجله های موسیقی پُرن از، جوونایی با موی برق گرفته
با آلبومایی که بیرون نمیان، ولی آگهی می شن هر دو هفته

پدیده های تازه، رنگ و وارنگ، که سقفِ آرزوشون بنیامینه،
تو رو من، من تو رو، من، تو، تو رو من... کلام نابِ آهنگاشون اینه

توی شعرای یه خواننده ی راک، همیشه حرفِ دارا و نداره
ولی مانکنه چَرمه، چون می گن چَرم، لباس آدمای استواره!؟

تا وقتی که یه دختر بچه داره ، تنش رو واسه شامش می فروشه،
به من چه که فلان آرتیست و مطرب، چه جنسی، یا چه مارکی رو می پوشه؟

به من چه که کدوم خواننده ی پاپ، به دستش ساعتِ مارکِ رولکسه؟
کدوم رنگ توی دنیا رنگِ ساله؟ تو هالیوود کی اسطوره ی سکسه؟

من این جام! بین این مردم که امید، داره کم کم می میره تو دلاشون،
چه قدر فاصله دارن تیترا از ما، چه قدر این دَکه دوره از خیابون...

یغما گلرویی

 



 
لیلی . . .
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: متن ادبی

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که
باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند،
نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا
ابد طول می کشد...


 
برای چی واقعن؟
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی

 

برای چی گریه کنم؟برای اونی که رفته؟
یه خورده ناراحت میشم،اونم فقط یه هفته!

خیال می کرد اگه بره من خودمو می بازم
بعد دو روز با گل میاد بالا سر جنازه م

خیال می کرد اگه بره من یه شبه پیر می شم
یا اینکه از زندگی بدون اون سیر می شم

برای چی گریه کنم؟دنیا مگه چی داره؟
خیال بکن خدا داره سر به سرت می ذاره!

دنیا همه ش سه چار روزه،تازه اونم می گذره
یه روز اگه شادی باشه یه روز با غم می گذره

رفتی ولی شکر خدا زندگیمون می گذره
با اون گذشته بود ولی بدون اون می گذره

نمی دونست اگه بره هیچی عوض نمی شه
تو این زمونه هر کسی دنبال زندگیشه...

 



 
خاطرات مرده
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات

دوران بچگی همیشه دوست داشتم واسه ی یک بار هم که شده به مدت چند روز تعطیلاتمو تو یه همچین جایی و تو همچین خونه ای بگذرونیم،چند روزی شاد و بی خیال پارو بزنم قایقمو رو فارغ از اینکه زمان در حال گذره و آسوده از اینکه یه دنیای بزرگ و شلوغ در جایی نه چندان دور تر از من وجود داره.اما هیچ وقت قسمت نشد.به یادِ روز های کودکی و آرزو های بی حد و حصار اون روز های قشنگ . . .

 



 
آهای!مردن به سن و سال نیست!
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸   کلمات کلیدی: خسرو شکیبایی ،رضا سعیدی ،جمشید مشایخی ،داریوش اسد زاده

شنیدی میگن "مردن به سن و سال نیست"؟من شنیده بودم ولی تا حالا به این وضوح ندیده بودم.هنرمندای عزیزی مثل داریوش اسد زاده و جمشید مشایخی هنوز در میون ما هستن(و انشا الله حضورشون تداوم داشته باشه) اما عمو خسرو و رضا سعیدی مثل پرنده پر زدن و از این دنیا رفتن در حالی که خیلی ها فکرشم نمی کردن این دو نفر به این زودی بار سفر ببندن.بعضی وقت ها بعضی نشونه ها کمک می کنن یه کم به خودمون بیایم،شاید این عکس هم یکی از همون نشونه ها باشه!یه نشونه برای به خاطر آوردن این که هر لحظه ممکنه غزل خداحافظی رو بخونیم،پس چه بهتر که غزل قشنگتری بخونیم و یادگاری های قشنگ تری رو تو این دنیا جا بگذاریم.می تونیم با هم مهربون تر باشیم،بدی هایی که در حقمون میشه رو راحت تر ببخشیم و هوای هم دیگه رو بیشتر داشته باشیم تا وقتی تو این دنیا نبودیم(120 ثال دیگه یا شاید همین 120 سانیه دیگه!)تصویر خوب تری ازمون به جا مونده باشه!
به یاد همه ی هنرمندا و عزیرای از دست رفته یه فاتحه . . .