بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

شاید یه وقت دیگه
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳۱   کلمات کلیدی: متن ادبی ،جدایی ،دلبرآمدگان

تقدیم به تمام کسانی که خیلی دیر فهمیدند که او آنی که باید باشد نیست:

 

 

بی خیال بدار تنها باشم

شاید یه وقت دیگه ولی الان نه

تموم شدن روز هایی که فک می کردم من اشتباه می کنم و تو بهترینی

جوری که اگه خودم هم بخوام دیگه نمی تونم بشون برگردم

نذار به تعداد روز های "عزیزم منو ببخش" اضافه بشه

بذار خاطرات بد کمتری از با هم بودن تو ذهنمون بمونه

حداقل می تونیم اینجوری وقتی به یاد هم افتادیم از خوشحالی نپریم هوا

و به جاش یه لبخند تلخ بزنیم

و چند لحظه ای و شاید هم چند ساعتی

تو عشق فنا شده مون غرق بشیم و به یادش سیگاری دود کنیم

شاید یه روزی وقتی خورشید اومد بالای کوه ها

بتونیم دوباره شروع کنیم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست...

بهم اجازه بده باقی عمرم رو با خاطرات روز های خوبمون سر کنم

بذار تنها باشم و در های تنهایی هام رو به روی خیال تو باز کنم

این جوری خیالم راحت تره

چون فک نمی کنم خیال تو روزی بی خیالم بشه

دستم به خیالت نمی رسه تا بغلش کنم

خیالت رو نمی تونم ببوسم

اما این جوری خیالم راحت تره

چون می دونم که دست خیال تو هم به کلید جدایی نمی رسه

بذار تنها باشم

بذار با خیالت تنهایی هامو سر کنم

شاید یه وقت دیگه،تو یه روز قشنگ آفتابی

باز هم با تو شروع کردم

اما چیزی که ازش مطمئنم اینه که امروز اون روز نیست

شاید یه وقت دیگه

 


 
دوباره من،باز تنها
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات ،جدایی

خوب،مثل هیچ وقت و بر خلاف همیشه من اومدم.

یه دنیا حرف توی این دل لامصبه!نمیشه یه سیم ازش کشید به این ادیتور و همه حرفا رو یه جا وارد کرد؟با تایپ کردنش مشکلی ندارم ولی مشکلی که همیشه داشتم و دارم اینه که نمی دونم از کجا بگم،از چی شروع کنم....

هــــــــی روزگار(این یه آه طولانی بود،از اون جانسوزاش)...واقعاً چرا من الان این کلمه ی مسخره "جانسوز" رو به کار بردم تا من رو یاد یه دوران خاصی از زندگیم بندازه؟!!!نه،واقعاً چرا؟می دونم که حرفام داره یه کم با سرعت زیاد به سمت مسخره شدن پیش میره،همین قدر بگم که این کلمه رو اتفاقی به کار بردم و یه هو یادم افتاد این کلمه یه کلمه ی کلیدی هستش برای ورود ذهنم به یه دنیا خاطرات مرده(بگذریم که چرا و چه ربطی داره)،همون خاطراتی که قبل از اینکه اتفاقی این کلمه رو می خواستم به کار ببرم تصمیم داشتم ازشون با شما حرف بزنم!واقعاً چرا گاهی بیشتر اوقات همه چیز این طور اتفاقی به هم مرتبط میشه،چرا؟

داستان زیاد طولانی نیست،اما همین داستان کوتاه کلی دلم رو به درد اورده.مثل کلی داستان تکراری دیگه،رفاقت یه دختر پسر،و به هم خوردن یه عشق داغ بعد از یه مدت کوتاه،همین.خواستم همین اول کار به لب مطلب اشاره کنم که اگه حوصله ی این قصه های هندی رو نداری همین الان باهام خدافظی کنی و زیاد وقتت رو هدر ندم.بگذریم...

چقد دنیا کوچیکه،چقد آدما بی وفان،چقد بعضی دل ها بی رحم سدن،چقــــــدر!

حدود 3 ماهی داره از تموم شدن رفاقتم با زهرا می گذره،ولی هنوز هم من به یاد اون رابطه ی لعنتی هستم،هنوز هم جای زخمی که داره خوب میشه گاهی به گز گز می افته...هنوز هم منتظر دیدن یه نشون هستم تا بی اختیار به یاد تمام روز هایی که با اون گذروندم بیفتم...چقدر روز های خوش زود تموم میشن،نه رفیق؟مثه روز واسم روشن بود که باهاش نهایتاً دو ماه می تونم زندگی کنم و اون هیچ جوره تیکه ی من نیست،اما تو بم بگو چطور این حرفا رو حالی این دل لا مصب کنم؟چرا بعضی آدم ها اینقد زود رابطه ی بر باد رفته شون رو فراموش می کنن و بعضی مثل من یه عمر تو ثانیه ثانیه های اون رابطه باقی می مونن...؟چرا اینقدر چرا تو ذهنمه و هیچ کس جوابی واسه این چرا ها نداره...؟چرا...؟...

دوس دارم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم،اما مثل سگ می ترسم،اینکه پایانش بشه زخمی به روی زخم عمیق قبلی...واسه همینه که ترجیح دادم شروع نکنم،البته دروغ چرا،چند باری هم پام لغزید و خواستم باز شروع کنم،اما خوشبختانه نشد.

کلی حرف دارم دارم واست از این حرفای خسته کننده...ولی نمی گم،چون دوس ندارم پشیمون شی از خوندن این مطلب و گوش دادن به حرف های رفیق مجازیت!همین که تا همین جا پا به پام اومدی خودش کـــــلیه!بذار این دل قبرستون خاطرات مرده ی این رابطه باشه و قید نبش قبر رو بزنیم...با یه فاتحه دلم رو شاد کن...

باز هم میام به "باز هم من؟"،کی رو نمی دونم،همینقدر بگم که اینجا یه سوپاپ اطمینانه،واسه وقتایی که این دل به لحظه ی ترکیدن نزدیک می شه،یه سوپاپ اطمینان رو هیچ وقت نمی شه بی خیال شد...پس نیاز دارم تا باز هم بیام برای با تو حرف زدن.

تا بعد.