بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

دیگر برو بانوجان
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،یغما گلرویی

 دل نگران هم نباش
 شاخه ی شعر هیچ شاعری
 در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است
 من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد
 قول می دهم فردا
 کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم
 در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی
 مرا خواهی دید
 قول می دهم

 

یغما...


 
در دریا . . .
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٤   کلمات کلیدی: خاطرات

پستِ باحالی شد..دوستی در بیشه از بچه ها خواست خاطره تعریف کنن...بعضی ها از جمله خودم خاطره پست کردن و لینکش رو کامنت گذاشتن...خاطره ی دومم رو به وبلاگ هم پست کردم...یاد روزهای قشنگی انداختم،روزهایی که دوس دارم تنها تو بیشه ثبت نشن...

http://www.bisheh.com/Feed.aspx?FeedID=8392&PostID=74175

 

خاطره ی دومِ من!امیدوارم سردرد نداشته باشین،نه الان،نه بعدِ خوندنِ این خاطره و نه هیچ وقته دیگه..آخه شاید یه کم طولانی بشه این خاطره..

یادمه از بچگی بر خلاف ظاهرم دچار یه کله ی خراب و پر شر و شور بودم..دوست داشتم همه چیز رو امتحان کنم و دچار هیجان بشم..دوس نداشتم چیزی باشه که ترس انجام ندادنش مانعم بشه و باعث بشه قید انجام دادنش رو بزنم...شاید خیلی جاها این ویژگی خوب به نظر می اومد و دچار هیجان و تجربه های جدیدم می کرد اما گاهی هم باعث بروز اتفاقات خطرناک میشد..!نمونه ش باری که بچه بودم و هنوز تو 7 سالی که از عمرم می گذشت به تعداد انگشتان یک دست هم استخر نرفته بودم منتها چون در دنیای کودکانه م خیال می کردم شنا کردن چیزی نیست جز دست و پا زدن رفتم  پریدم وسط 1.5 متری و کار دست خودم دادم!خلاصه اینطوری بود که با وجود اینکه هیچ وقت کلاس شنا نرفتم(به جز یکی دو دوره ی نصفه نیمه)تونستم به صورت من در اوردی یه چیزهایی یاد بگیرم طوری که گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون هر وقت تو آب افتاد..!این خاطره ای نیست که می خوام تعریف کنم این فقط جنبه ی مقدمه داشت...

فکر کنم حدود دو سال پیش بود،دوستام حول و حوش عصر یا سرِ شب بود که بهم زنگ زدن و گفتن برنامه ریختیم یه روزه بریم شمال.واسه ساعت 3 شب بلیط میگیریم و ساعت 8 شب هم از اون طرف به خانه بر می گردیم.تو هم باید بیای.منم که کشته مرده ی مسافرت بودم خصوصن از نوع بی مقدمه ش بی مقدمه قبول کردم و نصفه شب به اتفاق دوستان راهی محمود آباد شدیم.خیلی سفر باحالی از آب در اومد...خیلی حال کردیم به اتفاق هم...اگه بخوام شرح سفر یک روزه مون رو بگم خاطره م تبدیل به رمان میشه،بسنده می کنم به همون اتفاقی که داشت باعث میشد جونمو از دست بدم..

تو ساحل می چرخیدیم و دنبال تفریحی بودیم که بتونیم ساعتی رو کنار دریای شمال خوش باشیم،دیدیم گزینه ای بهتر از قایق موتوری وجود نداره.با صاحب قایق کلی چک و چونه زدیم و سوار شدیم تا به اتفاق هم بریم وسط دریا.قول داد کلی ببرتمون وسط،اونجایی که دیگه ساحل به زور معلوم باشه!رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم وسط دریا...عکس گرفتیم و فیلم گرفتیم و تو سر و کله ی هم زدیم...یه هو به ذهنم رسید که بپرم وسط دریا و شنا کنم..!یه خورده ترس تو وجودم بود اما نمی تونستم بهش بها بدم،چون هر چی فکر می کردم میدیدم تا حالا تو استخر با شنا تو قسمت عمیق مشکلی نداشتم پس قاعدتن اینجا هم نباید مشکلی پیش میومد!از طرفی خیال نمی کردم دوستام بهم همچین اجازه یی بدن و اگه من خودمو بکشم هم نمی گذارن بپرم تو دریا و شنا کنم!همین دلایل کافی بود تا بلند شم و بگم من می خوام بپرم تو دریا و کمی شنا کنم.بر خلافِ انتظارم دوستام کاملن موافق بودن و چون دیده بودن تو استخر راحت شنا می کنم خیال کردن که اینجا هم همون استخر هستش با این تفاوت که کمی(!) بزرگتره...بهم گفتن معطل چی هستی،بپر تو آب ما هم ازت فیلم میگیریم...این شد که لباس هام رو در اوردم و با مغز پریدم تو آب دریای محمود آباد...خیلی ترسناک بود...می دونستم زیر پام دریایی وحود داره که معلوم نیست چقدر عمقشه...به اطرافم نگاه می کردم و میدیدم تنها دست آویزی که وجود داره قایقیه که ممکنه هر لحظه روشن کنه و بزنه به چاک و دور تا دورم به جز اون دریاست و دریا...خیلی ترسیده بودم اما خودم رو کنترل کردم و دوستان هم در حال فیلمبردازی از شنای من بودن...همه چی داشت  روال عادی خودش رو طی می کرد که دوستای عزیزی که صاحب قایق موتوری بودن فکر کردن واقعن من شنا بلدم و تصمیم گرفتن باهام شوخی بکنن...دیدم یکی شون بهم گفت تو که شنا بلدی...ما میریم ساحل تو خودت تا ساحل شنا کن...بعد از زدن این حرف قایق رو روشن کرد و ازم حدود 5 6 متر فاصله گرفت و این اتفاق دقیقن زمانی افتاد که خسته شده بودم از دست و پا زدن مذبوحانه لا به لای موج های آرام و تصمیم داشتم هر چه سریع تر بپیچم به بازی..!بعد از این اتفاق بود که دیگه نتونستم به ترسم غلبه کنم،رنگم پرید و داد زدم و گفتم من شنا بلد نیستم م م م م..!وایسااااااااا...!دوستِ عزیزِ صاحب قایق قصد داشت به این شوخیِ مسخره ادامه بده که دوستام که قیافه ی رنگ پریده ی من رو توی آب داشتن میدیدن حالیش کردن که الان وقت شوخی نیست و باید وایسه تا من به قایق برسم...خودِ نفس بریده م رو میدیدم و اطرافم که همه ش دریا بود و قایقی که با من فاصله داشت...خدا میدونه که تو اون لحظه ها چی بهم گذشت...فک کن من این کار رو انجام دادم در حالی که تو کل عمرم از هیچ مرگی به اندازه ی خفه شدن تو آب نترسیده بودم...با یه دنیا ترس و استرس فاصله ی 6 متری مرگ تا زندگی رو طی کردم و دست بچه ها رو گرفتم و اومدم بالا...یه نفس راحت کشیدم و خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم و اون موقه بود که بچه ها نشستن کنارم و کلی واسم از چهره ی رنگ پریده م که ترس و وحشت تو اون لحظات توش موج میزده تعریف کردن...وقتی فیلمش رو دیدم عمق فاجعه رو درک کردم...

یادمه که وقتی رسیدم خونه و فیلمو نشون مامان بابام دادم چقدر ترسیدن و کلی دعوام کردن بابتِ کار احمقانه یی که انجام داده بودم...آخرِ این خاطره خیلی غم انگیز میشه...شاید حتی اگه این خاطره به مرگ منتهی میشد هم به این اندازه غم انگیز نمیشد انتهاش!و نقطه ی اوج ناراحت کننده ش هم اینه که هارد اکسترنالی که عکس ها و فیلم های شمالم توی اون بود(از جمله فیلم همین اتفاق)سوخت و همه فایل هام رو از دست دادم..! :دی

امیدوارم هیچ وقت از این خاطره ها پیش نیاد واستون...:)

 


 
می آد . . ؟
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بالا میرم..

پایین میام...

اما سوالی که تو ذهنم نقش بسته جاش محکم تر از این حرفاست...

تکون نمیخوره که نمیخوره...

بیخیال میشم میرم سراغ تکرارِ لحظه های تکراری..

اما مثه همیشه این سوالِ لعنتی هیچ قصد بیخیال شدن نداره...

بگذریم..

راستی..

یه روزِ خوب می آد . . ؟




 
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید . . .
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: یغما گلرویی ،دلبرآمدگان

 هفت شماره ی ساده

 شکایت نمی کنم، اما

 آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،


 دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟

 نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!

 به اندازه زنگی...

 واقعاً نشد؟

 واقعاً انعکاس ِ سکوت،

 تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه

 رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟

 نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!

 نگو که باغچه ی شما،

 از آوار ِ آن همه باران

 قطعه ای هم به نصیب نبرد!

 نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

 من که هنوز همینجا ایستاده ام!

 کنار همین پارک ِ بی پروانه

 کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...

 هنوز هم فاصله ی ما

 همان هفت شماره ی پیشین است!

 دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!

 نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

 نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،

 در خاطرت نماند!

 آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،

 حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو

 در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

 

پ.ن:  .   .   .


 
هم ترانهــــــ بــــا ــــــآسمـــانـــــــــ
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 زیــــر بـــــارون تــــــــرانـــــه مـی خـونـم

 بیــخـیــالـــ و بی بهــانـــه مــی خـــونـم

 

 کـــــوچــه بــــــاغ خــاطـــراتـو می گردم

 تـــو کــودوم سطر مـن گمتـــــــ کردمـــــ

 

 زخمی کدومــــــــــ تــــــــــرانـــــه شدی

 بـــــه کــــدومــــ شــاخـه نو بَرانه شدی

 

 به کودومــــــــــــــــ ســــتـــاره کوچیدی

 بـــــالــــــــــــ از آشـیـــانـــه بــرچـیـــدی

 

 دلِ تـــنــهـــامــو دستــــــــــــ می گیرم

 تـــــــــو نباشی چه ســـاده می میرم

 

 خوابــــــ و بـیـدار پُـرس و جو می کنم

 تـــــــــو رو زیرِ لبـــــــــــــ آرزو می کنم

 

 بــــی تــــــــــــو زنـدگــی رو در خوابم

 گلِـــــــــــ لــــبـخــنــد نـقــش بر آبــــم

 

 زخـــم قـلـبـــــــــــ و دلــی پر از خونم

 واســــتـــــــــــــ از راهِ دور مـی خـونم

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگـــــــــه دلـگـیـرم

 اگــــه ســراغ تـــــــــــو رو مـی گـیـرم

 تــقـصـیـر تـــو نیستــــــــــ تقصیر دلـه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمــــــــــ گلـه

 

 ابــرا هـمـــــ بغض گــریــه هــا میشن

 مـــیـزبـانــــ شبـــــــ گـریـه ها میشن

 

 از تـهـه دلـــــــــــ کــه  د ا د  می زنن

 نعـره توی گوش بــــــــــــــاد می زنن

 

 خش خش برگــــــــــــــــ های پاییزی

 چـه صـدای خـوشِ غمـــــــــ انـگـیـزی

 

 از هـجـومــ تـــــرانــه دلـــــــــــــ خونن

 دارن از عــمــق قلبــــــــــ مـی خونن

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگــــــه دلـگـیـرمــ

 اگــــه ســراغ تــــــــو رو مـی گـیـرمــ

 تــقـصـیـر تـــو نیستـــــــ تقصیر دلـــه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمـــــــ گــلـه

 

 دارمـــ آســوده چـشـمــــــ می بندم

 به جدایی به عشـقــــــــ مـی خندم

 

 بی ســر و پـــــــا زمــیــن می خورم

 از زمین به مــــــــاه دلــــــــ مـی بُرم

 

 دلـــــو آهـسـتـه بـر زمــیـن مـیـذارم

 پـــــــــر پــــــرواز رو بــــــر مـــی دارم

 

 کــوچــه کــوچـه به انتها می رســم

 بــیــدلـــم کـه بـه خــــدا می رســم

 

 جـــون نـدارم ولی صدات می کنــم

 تو خیالم دارم نِگــ(هـ)ات می کنــم

 

 اگـــــه غــمـگــیـنم اگــــــه دلـگـیـرم

 اگــــه ســراغ تــــــــو رو مـی گـیـرم

 تــقـصـیـر تـــو نیستـــــــ تقصیر دلـه

 نــــــدارمــــ حــرفــی ندارمـــــــ گلـه


پ.ن:هم ترانه با آسمان تا اذانِ صبح . . . و چه آسمون ناباورانه همراهی کرد باهام و خوند با من تا ترانه تموم شد . . .


 
دریغ
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 ســکوتو  بشکن  گلِ  منــــ  بـذار  ترانه زاده  شــه
  بــذار  قناری  غــزلــــــ  دوبـــــاره  بــی  اراده  شــه

 صــدای  دلـــــــ شـکـسـتـنـو  دوبـــاره  فـریــاد بزنـه
  واسه یه بــــــارم که شده توی قفســـــ  د ا د بزنـه

 بـخـونـه  از روزای  د و ر  از دشتی که کــویـــر شـد
  دِلی که بی وقفه شکست به دست تو اسیـر شـد

 پَری به وسعتِ قفس دریغ از این که راه نیسـتــــــــ
  شاید سکوتو بشکنی روزی که دیگه آهــ نیستـــــــ

 حسرتِ با تو بودنو بی تــــــو  به  گـــور  مـی بــــرم
  کــاشـکـی مـیـشد واســه یه بار تو آسمونت بپـــرم

 سکوتو نشکستی ولی دلم به جای تو شکستــــــــ
  به عکسِ تو نگـــاه کرد به قابـــــ واژه ها نشستــــــــ



 
تقصیر تو نبـــود،
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

دلمــــــ زیادی روت حساب می کرد . . .


 
بردی ز یادم . . .
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،جدایی

  بازم من گوشـه ای تـو پـرتِ خـلـوت

 بـازم  تنهایـی  و  بـغـض  و  بــهـانـه

 مـیـشـم غـرقِ هـمـه روزای خوب و

 دوبـــاره خـیـس مـیـشـم از تـرانــــه

 

 مـی افـتـم یـــاد روزی که مـن و تــو

 کـــنــار  هــم بــودیــم تــا اوج رویــــا

 با هم یه قایق چوبی می ساختیم

 کـنــار هـم مــی افـتــادیم بـه دریـــا

 

 دوبـــاره  پـــل  بــه  روزای گـذشــتــه

 هـجــوم  خــاطـره  هـــای  مـه  آلــود

 همه شـب ها که با حافظـ سپـر شد

 مــن و تــو و  غــزل هـای  مــی آلــود

 

 هـمـه روزای خــوبِ  بـــا  تـــو  بــودن

 هـمــه بـغـضـای تــلــخ عــاشـقــانـــه

 تلـاقــی نــگـــاهـــم بـــــا نــگـــاهــت

 تـــمــوم لــحــظــه هـــای شــاعـرانـه

 

 همـه شـب گـریـه ها از دسـت رفتـن

 پـــر پـــرواز پـــروانــه ی  دل  ســوخت

 شروع شد کوچ بـی رحـمـانـه ی تـــو

 دلــم تـنـها نـگـاهـی کـرد و لب دوخت

 

  هــنـوز عـشــق تـــو از یــــادم نرفته

 هــنــوزم بــــا خیـالت مست میشم

 بـــه یـــاد تـــو هــنـوزم شـعـر میگـم

 تو تنهایی با تو هــم دسـت میـشم

 

 خــودت نـیـسـتـی ولـی تـو اوج گریه

 خــیـالـت بـی خـیــال مـن نـمـیـشـه

 کنـارم مـیـمـونه شـب گــریـه هــا رو

 میگـه تـنـهـات نـمـیـذارم هـمـیـشـه

 

  شــبـیــه بــرگــــــ تــوی  رودخــونــه

 مثه شمعی اسـیــر دســت بـــــادم

 امید از خـونـه ی دلــــ رخـت بـسـتـه

 شــدم خـامــوش و تــو بردی ز یادم

 


 



 
چشمـ بـه راهــــ
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

 چشمم اینقدر به راهــــــــــ نشست تا کور شد

 نمی دانست طفلک

 آن طرف چه راهـــ ـــبـندانی است . . .



 
خـــدایـــــا...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

تو نبودی من تا حالا چند بار قالب تهی کرده بودم..؟

چند بار..؟

چند بار نذاشتی روح از تنم جدا بشه..؟

تو نبودی به کی تکیه می کردم..؟

به کی بگم اگه نبودی به خاک سیاه می نشستم..؟

انسان پستی هستم،

می دونم،

ولی..

هیچ وقت خودتو ازم نگیر،

چون اون روزه که روز مرگ منه،

نه روزی که آخرین نفس رو می کشم......


 
مرد را دردی اگر باشد خوش است..
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی: خاطرات

آخ..!چه روزی بود دیروز..!البته روزش مثه همیشه بود تقریبن،منتها شبش با روزش خیلی توفیر داشت،خیلی..!چند روز پیش بود که یه هو یادم افتاد استاد ناظری قرار بود در اسفند کنسرت داشته باشن،پشتم و دیدم تمام بلیط ها تموم شده.یه کامنت دیدم تو یکی از سایت ها که اعلام کرده بود بلیط اضافه داره.باهاش تماس گرفتم و دیدم بلیط شصت تومنی داره.نمی دونم چرا حس می کردم یه دونه بلیط داره فقط،نمی دونم تو کامنتش همچین چیزی نوشته بود یا من توهم زده بودم(طبق معمول!)،خلاصه اینکه قرار شد فردا شب برم سراغش و بلیط رو بگیرم ازش.به یکی از دوستان که بچه ی یکی هستش و عشق شهرام ناظری زنگ زدم و داستان کنسرت و بلیط رو گفتم.گفت منم فردا دنبال یه بلیط می گردم تا با هم بریم.فرداش دیدم تو نت همون پسره رو پیدا کرده و پسره 3 تا بلیط 60 تومنی داشته.خلاصه که قسمت شد با دوستم بریم کنسرت.برای اولین بار بود قرار بود کنسرت برم و اون هم نه کنسرت یه خواننده ی معمولی و بعضن دو زاری!کنسرت استاد ناظری!60 تومن واسه قشر اقتصادی من پول کمی نیست،اما اینقدر واسم ارزش داشت اون 2 3 ساعت که یه ثانیه هم به ذهنم نرسید 60 هزار تومن رو چطور دارم خرج می کنم.با خودم گفتم یه شب بذار منم بچه مایه دار باشم،چیزی که هیچ وقت نخواستم باشم اما این یه شب انگار واقعن نیاز بود که تقیه کنم.با دوست عزیزم محسن قرار گذاشتم برم عباس آباد دنبالش و شام رو هم با هم بخوریم.فکر کردم خوبه شام بریم پاساژ جام جم.خیلی باحاله،طبقه دوم دور تا دور رستورانه و وسط صندلی.هر چی بخوای میخری و میشینی میخوری!یعنی میتونی با هر کس با هر سلیقه ای سر یک میز غذا بخوری در حالی که هر کدوم غذا های متفاوتی دارید!خلاصه که خیلی باحاله..محسن رو سوار کردم و انداختم تو مدرس..کلی تعریف کردمو تعریف کرد و کلی هِر هِر و کِر کِر کردیم تا رسیدیم به پارک وی.دیدم صلاح نیست با این ترافیک بپیچم تو جردن،بهتره همین جا پارک کنم و پیاده بریم سمت پاساژ جام جم.هر جوری بود تو فرشته یه جا واسه ماشین پیدا کردمو پیاده راه افتادیم سمت پارک وی تا به پاساژ جام جم برسیم.حس کردم بهتره اتوبوس بشینیم،یه ایستگاهی رو با بی آر تی رفتیم و بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم به پاساژ.می خواستم پیتزا بخوریم،طبق عادت رفتم سراغ پیتزا علاءالدین و محسن هم دنبالم اومد اما وقتی قیمت ها رو دید ترجیح داد از جای دیگه غذا بگیره.من هم وقتی قیمت ها رو با ابعاد پیتزا ها مقایسه کردم حس کردم خیلی احمقانه ست که از اونجا غذا بگیرم.رفتیم سراغ تنها شعبه ی دیگه ی غذا که پیتزا داشت.می خواستیم سفارش بدیم که تلفن فروشنده هه زنگ زد.در طول تماسش محسن رو بردم بوفه ی غذاهای سنتی و وقتی منو رو دیدیم،دیدیم چه خوب شد که تلفن آقاهه یه هو زنگ زد..!کلی غذای سنتی خوشمزه با قیمت های تقریبن مناسب...کشک و بادمجون سفارش دادیم و میرزا قاسمی!نمی تونم وصف کنم که چقدر چسبید...غذا رو خوردیم و زدیم بیرون با دوغی در دست،بطری دوغ نصفه ی محسن.دویدیم سمت بی آر تی چون داشت واقعن دیر میشد و ممکن بود به کنسرت نرسیم.یه فشار تی به معنای واقعی از راه رسید،مملوء از آدم بود..!واقعن راه نداشت بریم تو اما فرصت منتظر بودن رو هم نداشتیم..!از مسافرای محترم خواستم یه تکونی به خودشون بدن به خاطر عجله ی زیاد دو تن از هم وطنان عزیزشون.به زور چپیدیم تو،آقای راننده خواست در رو ببنده اما در بسته نمی شد چون من و محسن رسمن راهش رو سد کرده بودیم!به آقای راننده گفتم بیخیال بسته شدن در بشه تا ما له نشدیم که خوشبختانه حرفم رو پذیرفت.فک کن تو اون وضعیت من و محسن در حال مسخره بازی،در حال دوغ خوردن،داشتیم از جلوی کلکسیون ماشین هایی که تو ترافیک خیابون بودن رد میشدیم..!آخ که چقدر خندیدیم..!هر طوری بود رسیدیم به ماشین.می خواستم موتور بگیرم تا برسونتمون به نمایشگاه بین المللی اما محسن گفت یک ساعتی وقت هست میرسیم احتمالن.ماشین رو برداشتیم اما راه رو گم کردیم و به فنا رفتیم.قلبمون داشت تالاپ تالاپ میزد که نکنه کنسرت استاد رو از دست بدیم اما خوشبختانه بعد از کلی چرخیدن هر جوری بود راه نمایشگاه رو پیدا کردیم و خودمونو رسوندیم داخل.قبل داخل شدن مشکل دس به آب شدن من پیش اومد که خوشبختانه اون هم حل شد.با کلی خوشحالی رسیدیم اما یه ضدحال خوردیم،اینکه متوجه شدیم استاد قراره بیشتر شاهنامه خونی کنه و اون مولانا خونی هایی که انتظارش رو داشتیم نقشی بیش بر آب نبوده..!تنها دو قطعه بعد از شاهنامه خونی..!که یکی از اون دو قطعه رو هم نخوند استاد و به جاش "می طراود مهتاب" نیما یوشیج رو خوند که البته اونم فوق العاده بود به نظرم اما خوب مولانا چیزه دیگه ست قطعن.بعد از خوندن مشخص شد استاد قصد خوندن قطعه ی سومی رو هم داره در حالی که در برنامه همچین چیزی گنجونده نشده بود و ظاهرن استاد می خواست سورپرایز کنه ملت رو..کودوم قطعه بود به نظرت..؟آتشی در نی...فایلش رو می خواستم آپلود کنم اما نشد.زیاد هم مهم نیست چون فوق العاده بی کیفیت بود و عمرن نمی تونستی ابعاد حس و حالی که ایجاد شد رو درک کنی..!البته تا حدی میشد اما خوب نه چندان..!:)خلاصه که شب خفنی بود و کــــلــــــــــــــی حال داد...کلـــی خوشحالم که اولین کنسرتی که رفتم این کنسرت بود........اونم با محسن!یه بمب انرژی!اوووووف................چه خوب بود........باز می خوام........این بار با مولانا و حافظ...........


 
خاطراتِ قلم
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

می نویسم..

خیلی زود..

مثه سابق..

مثه روزهای اول..

پر از شور و هیجان و عشق و خاطره و احساس..

پر از پست های بی در و پیکر خاطره آلود..

می نویسم..

خیلی زود..

دوستت دارم سیلوی همیشگی سبزم..

دوستت دارم...


 
lar jkihdd
ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳   کلمات کلیدی: جدایی

v, jkihdd fhdn k,aj

...