بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

.
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

چه سخته دل کندن..

ای کاش می مردم..

کاش می مردم..

می مردم..

ولی..

بر نمی گشتم..

شیر خدا و..

رستم دستانم..

آرزوست..

خدایا.....................

دلتنگ تمام اونایی ام که دوسشون دارم و نگرانشونم.........

اونایی که دست خودم نیس و نمیتونم هر چقد دوس دارم پیششون بمونم..........

چه بهای سنگینی داره دیدار..

طعم خداحافظی..

خدایا................................

زنجیر دلتنگی پای دلم رو شکست..

بریدن این دستای کوچیک..

خودت..

با دستای بزرگت..

یه کاری کن..


 
.باز گویم نه در این واقعه حافظ تنهاست.غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی:
 
تـا . . . تو
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان
 
. . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان ،خاطرات

می خوانم..

از دوست به یادگار دردی دارم..

می خواند..

کاین درد به صد هزار درمان ندهم..

می خوانم..

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام..

می خواند..

امروز به خون دل قضا خواهم کرد..

می خوانیم و می خوانیم و می خوانیم..

تا چشمی که چشمه وار رو به بارش گرفته آرام آرام گیرد..

دریغ..

سودی ندارد..

کاغذ هایم به سان قایقی اسیر این چشمه شده اند..

یاد سهراب می افتم..

می خوانم به یادش..

قایقی باید ساخت..

آری..

قایقی باید ساخت..

باید انداخت به آب..

شاید این بار یکی..

از نوع کاغذی اش..

قایقم آماده ست..

روانه اش می کنم..

همدرد حافظم انگار الان..

شب تاریک و بیم موج و طوفانی چنین حایل..

(فکر کن قایقت کاغذی هم باشد..)

چه می دانند حال ما سبکباران ساحل ها..

نه..

این چشمه اهل خشک شدن نیست..

قایقم را به آب می سپارم..

راهم را می کشم و بر می گردم سر خانه ی اول..

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم..

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم..

در عشق که او جان و دل و دیده ی ماست..

جان و دل و دیده هرسه را سوخته ایم..

مدهوش تو را..

ترانه ای..

بس باشد..

دل می سوزد..

قایقم کمی آن طرف تر..

آب می شود..

...


 
آسودگی ما عدم ماست
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

آره درست خوندی!چالش..چیزی که انگار گم شده ی این روزهامه..

چند روز پیش یه روز شلوغ و سخت داشتم.از اون روزایی که داشت یادم می رفت که وجود دارن..!خیلی خوب بود..با تمام خستگیش..یه هو یادم افتاد که از هویتم چقدر دور شدم..از خود واقعیم..یاد علی کوچولوی 50 60 سانتی افتادم که با اینکه هنوز شنا بلد نبود اینقدری جسارت داشت که با مغز بپره تو 1.5 متری..!همون علی کوچولویی که حالا جوون شده بود و عشقش شنا تو دریاهای بی ساحل بود..افتادم یه گوشه تو ساحل..حتی بادی نبود که تکونم بده..فرسوده شدم..درگیری با چالش های روزمره..مقاومت و تلاش..نابود کردن شکست و راه ساختن..چه زود عنوان وبلاگ قبلیم رو فراموش کردم..

 

ما   زنده   به  آنیم  که  آرام  نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

زنده به آنیم که آرام نگیریم..من همون آدم بی ساحل روزهای خوش گذشته م..راهمو گم کردم..درست میشه..یقین دارم..می دونم..می دونم..می دونم..

 

پ.ن:

چه سخته تایپ با سیستم های غریبه!

خدایا..به کسی که دوسش دارم اندازه ی جونمو این روزا فکر می کنه از یادم فراموشه خیلی بیشتر از همیشه کمک کن این روزا رو..بی نهایت شکر که هستی..بی نهایت شکر که هست..


 
رد پای خاطرات
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

به صورت آدم ها که نگاه کنی به راحتی می تونی رد پای زمان رو روی تنِشون ببینی،با یه نگاه می فهمی چقدر زیر پاهای زمان لِه شدن..اما چیزی که فهمیدنش رو با یه نگاه نمیشه فهمید رد پای زمان و خاطرات بر روح آدم هاست..دیروز فرصتی دست داد و یادی گذرا کردم از روزهایی که گذشت..فکرم مثل شله زرد نذری به دست خاطرات هَم خورد و هَم خورد و رشته های افکارم پیچیدند توی هم..حسرتِ خاطرات به باد رفته و افسوس فرصت هایی که دیگر نیستند نسیم اندوه رو روونه ی دشتِ خیالم کرد..دیدم چقدر لِهَم از ردپای خاطرات..چقدر زخمی ام..چقدر جای زخم های خوب نشده..دلم برای خودم سوخت..برای خاطرات مرده..برای روزهای رفته..با خودم فکر کردم مگه ما آدم ها نمی دونیم زمانی که در اون هستیم وقتی بره دیگه نیست..؟پس چرا به این سادگی اون رو سپری می کنیم..؟چرا این قطرات آب با ارزش که بخواهیم یا نخواهیم از این مشک پاره در حال ریختن هستند رو صرف کارهای بهتری نمی کنیم..؟

چرا..؟

چرا...؟

چرا....؟

کسی نمی داند انگار..بیهوده دارم می پرسم..مثل خیلی وقت های دیگر..


 
خونــ شد دلمـــ و . .
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 دلتـــــ نه آگـــــاه از منـــــــ..


 
افتادگی آموز..
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

هیچ وقت آدم بزرگی نبودم،اما یکی از بزرگترین اهدافم این بود که از خدا خواستم بهش برسم.همیشه دچار حس ذوق میشم وقتی کسایی رو میبینم که به این هدف به صورت نسبی رسیدن و از خدا می خوام من هم بتونم برسم به آرزوم..

تو دانشکده ی علوم انسانی کار داشتم که یاد باری افتادم که مدتی پیش با سید اومده بودیم..دکتر میرباقری عزیز رو توی راهرو دیدیم که در حال وارد شدن به یکی از اتاق ها بودن و وقتی صدای "سلام استاد" ما رو شنیدن طوری مسیرشون رو عوض کردن و با لبخند به سمتمون اومدن برای دست دادن انگار دوستی صمیمی که سال ها میشناسن رو دیده ن..با خودم فک کردم چه خوب گفتند که درخت هر چه بارش بیشتر سرش پایین تر..روحم شاد میشه هر بار که میبنم استاد رو..سرت سلامت استاد..خدایا اخلاق خوش و سری به زیر افتاده رو روزی ما هم بکن..آمین..