بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

من همی آن دانم و ستار ِ من ..
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات ،دلبرآمدگان

 

می دونی لطفٍ داشتن خدا چیه؟اینکه خودتو بکشی،از برج میلاد هم خودتو حلق آویز کنی،هر چی متفکر تو دنیاست رو دور هم جمع کنی،هر کاری که بکنی نمی تونی بفهمی که چقدر مهربونه..چقدر دوست داشتنیه..چقدر خوبه..چقدر بزرگه..چقدر صفات خوب داره..چه حد صفات خوب داره..لطفش به اینه..

 گر سرِ هـر موی من گردد زبان

 شکر  هــای تو نیاید  در  بیـان

 ..

یعنی من جونم در میره واسه این عکسه(عینهو هم الـــان)واسه این عکسه..میمیر.ر.ر.ر.ر.ر.ر.رمــــــــــــــ میبینمش..........جونم به این اثرِ مَشتِ هنری..یاد حامد افتادم..مـَشــــــــــتـــــــــــــ..:دی


 
بازیگر
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

بازیگری..بازیگر..نقاب..

سریال یلدا باعث شد پس از مدت ها گاهی تلویزیون ببینم..خوشم میومد از مضمونش.امشب قسمت آخرش بود.محض کنجکاوی یه کم راجع به سریالش جست و جو کردم تو نت،جالب بود..!

نه عددی هستم که بخوام هنر بازیگری رو زیر سوال ببرم و نه همچین قصدی دارم.حرفای زیادی میشه زد در این مورد،ولی لزومی به زدنش نیست.فقط اینکه وقتی این عکسا رو دیدم با تمام وجودم حس کردم که هیچ وقت دوس ندارم بازیگر باشم..از بازیگری بدم میاد..از اینکه بعضی وقت ها،حتی واسه یک ثانیه،بیرونم از درونِ واقعیم فاصله بگیره متنفرم..بیزارم..


 
دنیای رنگارنگـ خیالـ
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

 کنجِ خلوت..

 یه فنجون قهوه..

 چار خط ترانه..

 بغض های شکسته و نشکسته ای که دورم رو فرا گرفته..

 و تختی که میزبان این ضیافت شبانه ست..

 چه شود..

 ..


 
نیستمـ وقتی نیستی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

عطر قُل هُو ا.. هایی که صبح های امتحان قبل از اینکه برم دانشگاه فوت می کردی توی یقه م هنوز مونده توی این سینه..بهونه ت رو می گیره این دل..صدات می زنه این خونه..همه چشمشون به دره که برگردی..خودشون رو زدن به فراموشی..یادشون رفته انگار که رفتنت بی برگشت بود..

 کجایی این روزا عزیز..؟

 گاهی به پایین هم نگاهـ کن..

 یه نفر اینجا سخت دلتنگته..


 
سیلوی من . .
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

کجایی رفیق..؟

نیستی انگار..

دلتنگتم این روزا..بیشتر از همیشه..

اومدم حرف بزنیم..

نبودی..

باشه واسه یه روز دیگه..

یه روزی که مثل قدیما محکم همدیگه رو بغل کنیم..

اینقد محکم که جونمون از حلقمون بزنه بیرون..که تلافی همه این روزا در بیاد..

یه روزی..توی آینده..با هوای قدیم..بدون اثری از حالـ...کلی باهم باشیم..

یه روزی..

توی آینده..

مثه قدیما..

:)


 
خستـه از دیـــوار هـا
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

 غم هایت را جمع کن،

 بریز در کوله پشتی ات

 اینجا کسی نمی خردشان..

 برو به شهر دگر غریبه

 شاید آنجا کسی را یافتی..



 
کنارِ پنجره
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

دوست دارم زنگوله ی در نواخته شود

به دست نوازشگر کسی که سال هاست منتظرش هستم

سرم آرام گیرد

که آرامش را گرفته از آن صدای درد،

مدت هاست..

دوست دارم بلند کنم سرِ سنگین را

ببینم نگاهی غریب آشنا،

که مثل دیگران سر سنگین نیست..

 خیره شوم..

 مات بمانم..

 و بسوزاند تمام برگ های خشکیده ی تنهایی را،

 شعله ی سوزان آن نگاه..

 ناگاه پرده ی سیاه روزمرگی هایم دریده شود..

 نوری تازه و آسمانی خاکستر چشمانم  را بتکاند..

 تا باز روشن شوند و افق قرمز دوردست آن سوی پنجره را بتوان در آن ها دید..

 دعای مردمانِ چشمم آخر مستجاب شود..

 بارانِ احساس سیراب کند مزرعه ی قحطی زده ی دلم را..

 هرم دستانش انگار سالهاست راه نفوذ سرما را بر دستانم بسته..

 چه خوب..

 بذر وهم می دهم مزرعه ی خیال را..

 سهل انگارانه تمام آن را آبیاری می کنم..

 درخت خوشبختی سبز می شود جلوی چشمانم..

 رویاهای نارس همه رسیده می شوند..

 انگار هنوز می توان در دل شب ناباورانه به سپیده ی سحر خندید..

 انگار هنوز زندگی جاریست..


 
بدونــِـ شرحــــ
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥   کلمات کلیدی: عکس

. . .




 
می نویسم،در عین وقاحت
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

خوب..امروز هم گذشت و یه قدم نزدیک تر شدم به فرو رفتن در کام مرگ.

امروز هم امیر رو ندیدم تا لپ تاپ رو بهش بدم.وقتی فک می کنم وقتی لپ تاپ نباشه و دست نوشتنم در جایی که بسیار دوستش می دارم کوتاه بشه دلم میگیره..بسیار بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی..خیلی وقت ها خیلی آدم ها دلشون می گیره،اما شاید جفتی پیدا نشه میونشون که دلگیر باشن هر دو به یک اندازه..منظورم اینه که هر کسی به اندازه ای دلش می گیره خوب..حس می کنم دلم خیلی گرفته..خیلی حس تنهایی می کنم..به خصوص وقتی که فکر می کنم از نوشتن محروم خواهم شد امروز و فردا..حالم یه کم خوب شده بود بعد باشگاه..یه هو توسط بنده خدایی که مجری صدا و سیما هست فهمیدم نیما نهاوندیان فوت کرده،خودم که تلویزیون نمی بینم مگر اینکه از اینو اون بشنو اخبار مرگ ها رو..تکون خوردم یه هو..چند سالش بود مگه..؟دلم گرفت..بیش از پیش..آه خدای من..

از حدود 12 روز دیگه امتحانات شروع میشه..آماده تر از همیشه ام..:)

می خندم به این زندگی..نفهمیدم چی شد اما..توی هر لحظه گیر کردم..انگار دارم می جوم مفهومش رو..گیر کردم تو هر لحظه..گیر کردم تو زندگی..کاش یکی ضامنش رو چند ثانیه ای می کشید تا خلاص کنم روحمو از چنگال های تیزش..از وقتی چشم باز کردم یا صفر بودم یا یک..این روزها بدجوری صفرم رفیق..صفر کیلومتر نه..صفرِ انجماد..

خوابم می آد..خیلی..


 
. .
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٤   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان

فایل هایی که ایجاد کرده بودم رو همه رو از رو لپ تاپ انتقال دادم به فلش.دیگه لپ تاپ آماده ی پس دادنه..دلم یه هو گرفت از صومعه و خرقه ی سالوس..از این که فک کردم تا کامپیوتر جدید نخرم ممکنه دیگه ننویسم یا بسیار کم بنویسم و کوتاه..خواستم دم آخری هم یه نوکی زده باشم..دلم خیلی گرفته..هیشکی نمیفهمه..هیچی ازم نمونده جز یه سایه..چقد حرف مفت دارم میزنم..فعلن..


 
من کامپیوتر ندارم
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خدا ،حافظ ،خاطرات

لپ تاپ رو که یک سال و نیم پیش بُردن(کسایی که بهش بیشتر نیاز داشتن)پی سی هم که 3 4 ماه پیش ترکید بعد از ده یازده سال کار مستمر(البته بین راه چندین بار کارش به دوا و درمون کشیده شد،اما باز کم نیاورد تا این دم آخری).این دو سه چهار ماهی که بودم هم با لپ تاپ امیر بود که بودم..و گر نه از خودم چیزی نداشتم که باهاش بیام اینترنت.هر چقدر صبر کردم دیدم امیر نم پس نمیده اسم لپ تاپشم نمیاره این بشر..خودم دیگه به مرور زمان از رو رفتم..به زور و بدبختی راضیش کردم که لپ تاپو بهش بدم.خلاصه که فردا می خوام فایل هامو بریزم رو فلشی چیزی و لپ تاپ رو پس از مدت ها به صاحب اصلیش برگردونم.پُر واضحه که همین مسئله باعث می شه مدتی نتونم آپ کنم..

 خداحافظــ.


 
یــادِ یــارِ مهـربانــــ
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳   کلمات کلیدی: خاطرات ،دلبرآمدگان ،حافظ

همیشه وقتی که کلی هم از دستم ناراحت بود باز اگه چیزی ازش می خواستم رومو زمین نمی انداخت.تو اوج ناراحتی هم به حرفم گوش می کرد.آخه منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،حتی شاید از بچه هاش..دیشب فهمیدم هنوز هم پایبنده به این اخلاق.جمعه که پیشش بودم ازش گلایه کردم..بهش گفتم منو مگه از همه بیشتر دوس نداشتی؟پس چرا بعد از یک سال و خورده ای هنوز به خوابم نیومدی؟مگه اینقد خاطرمو نمی خواستی..؟چند روز گذشت و دیشب رسید..به خوابم اومد ناگهانی..مثل همیشه..اما یه چیزایی فرق کرده بود انگار..قدش بلندتر از همیشه..شاید اندازه ی من..همون قدی که خودش واسم تعریف می کرد وقتی پیشم بود..چهره ش نورانی تر و سفید تر از همیشه..و آرامش خیلی خاصی تو چهره ی زیباش موج می زد..یه هو دیدم دارم می بینم کسی که یک ساله منتظر دیدنشم..موندم..زُل زده بودمو نگاهش می کردم..داشتم فک می کردم مدت هاست که ندیدمش..این مدت کجا بوده عزیز من که من ندیدمش..؟چطور طاقت اوردم این مدت نرفتم سراغش و الان اومدم تا ببینمش..؟چه اتفاقی واسه خودم و مادرم افتاده..؟غرق تو این افکار بودم که به خودم نهیب زدم..گفتم لعنتی الان وقت فک کردن به این چیزا نیست..مهم نیست که تا الان چه اتفاقی افتاده،کجا بودی و کجا بوده..مهم اینه که الان کنارشی..پس از کنارش بودن لذت ببر،همین..دویدم سمتش..بغلش کردم و توی خواب اشک ریختم..طعم خیس شدن رو حس کردم تو خواب..نمی دونم چقدر گذشت که تو این حال بودم..اشکام بند نمیومدن..جالب این بود که کسای دیگه یی هم کنارش بودن که همه شون رو نمی شناختم..و منی که جلوی دیگران هر طوری هست خودم رو کنترل می کنم و نهایت اتفاقی که ممکنه در حضور کسی بیافته اشکی هستش که می لغزه و راهش رو پیدا می کنه،سرم رو گذاشته بودم روی پاهاش و داشتم زار زار گریه می کردم..یه لحظه به خودم گفتم کسای دیگه ای هم اینجا هستن..تنها نیستی که داری این طور گریه میکنی..زود یاد خودم انداختم که کی رو دیدم..سرم روی پای کیه..و همین کافی بود تا بی خیال تمام حاشیه ها بشم و..مشغول بشم به..اشک ریختن..پس از مدتی سرم رو بلند کرد..نگام کرد..گفت من باید برم.. . . .  .  .   .    .     .      .       .         .

آه که چقدر دلم گرفته..آه..یاد شب یلدا می افتم یک باره..یاد غزل زیبایی که وقتی من برای مامان دیوان رو باز کردم اومد..همون غزل که چند دقیقه بعد وقتی مامان واسه من باز کرد دوباره خودش رو نشون داد..

 

 کـنــار  آبــــ و پــای بــیــد  و طـبـع شـعـر و یـاری خـوش

مـعـاشـر دلـبـری شـیـریـن و سـاقی گـلــ عذاری خوش

 اَلـا   ای   دولـتی   طـالـع   کـه  قـدر  وقتـــ  مـی دانـی

گــوارا بــادتـــ ایـن عـشـرتــــ کـه داری روزگــاری خــوش

 هـر آنــــ کـس را کـه در خاطـر ز عـشق دلـبری باریست

سـپنـدی گـو بـر آتـش نِـه کـه داری کـار و بـاری خـــوش

 عــروســـ   طــبـع   را   زیــور  ز  فـکـر  بـکـر  مـی بـنـدم

بـود کـز دسـتـــ ایّـامـم بـه دسـتـــ افـتـد نـگــاری خــوش

 شـبــِــــ صـحـبتــــ غـنـیـمـت دانـ و داد خوشدلی بستان

کـه مـهـتـابـی دلـفـروزسـتـــ و طرفــــ لـالــه زاری خــوش

 مـیی در کـاسـه ی چـشـم اسـتـــ سـاقـی را بـنـامـیــزد

که مستی می کند با عقل و می بخشد خماری خوش

 بـه غـفلـت عـمــر شـد حــافـظـ بــیـا بـا مـا بـه مــیخـانـه

کـه شـنـگـولـان خـوش بـاشـت بـیـامـوزنـد کـاری خوش

 

...


 
پیچـــ در ــپبچ
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢   کلمات کلیدی: خاطرات

این دو روزی که گذشت مثه فیلم داره از جلو چشمم می گذره.از هر سکانسش تیکه های بولد..اون لحظه که با مامان داشتیم از بهشت زهرا بر می گشتیم و مامان گیر داده بود منو حلال کن چون..منو میگی..؟خیس عرق شرم..اون لحظه که زیر هوای بارونی ظهر جمعه ی تهران تو منیریه پرسه می زدم تا بدمینتون بگیرم برا دوستایی که تور راکت هاشون رو پاره کردم..اون لحظه که تو گیر و دار رسوندن مامان اینا بودم به خونه ی زندایی و بعدش خودمو رسوندم واسه فوتبال..اون لحظه که مامان به زندایی گفت دعا کن یه عروس خوب خدا بهم بده و زندایی گفت منتظر کسی خوب تر از خودت نباش..اوه..همه لحظه هایی که داشتم فیلم آینه های رو به رو  رو با بهزاد تو سینما آزادی می دیدم..همه خاطراتی که شـ تعریف کرد از غواصی تو نیمه شب های اروند،از عملیاتی که 30 نفر برگشتند از 500 نفر..همه ی امروزی که همه ش به ورزش گذشت..همه ی امشبی که پیرم در اومد تا چند ساعت ازش گذشت..همه ی..حس می کنم دارم می ترکم..دِ بکش ضامنِ منو لا مصب..خسته شدم از موندن رو مرز انفجار..

پ.ن:فک نکن که به یادت نیستم..فک نکن دلتنگ نیستم..نبودی تا ببینی چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم وقتی این دیالوگ رو شنیدم:

عاشقی باید قسمتت بشه..یه هو به خودت میای می بینی یکی هست که با همه واست فرق داره..صدای پاشو می شناسی..وقتی کنارته صدای قلبت اینقد بلند میشه که فک می کنی همه دارن می شنونش..وقتی کم محلی می کنه بهت بی قرار میشی..وقتی کنارته آرومی..

مواظب خودت باش هر جا هستی..