بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

باز هم من
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

این اولین پست این وبلاگه.

این که چی شد که این عنوان و این آدرس رو برای وبلاگم انتخاب کردمو نمی دونم اما اینو می دونم که محتاج نوشتنم.نوشتن در یک دفتر سفید و بی مخاطب و ناشناس...کجا بهتر از یک وبلاگ جمع و جور و کوچولو؟امروز خیلی اتفاقی جرقه ی ساختن یک وبلاگ تو ذهنم زده شد و من هم معطل نکردمو اون جرقه رو به خرمن کامپیوترم انداختمو این وبلاگو ساختم.بی تجربه نیستم تو وبلاگ نوشتن،چند سال پیش خودم جزو وبلاگ داران بزرگ بودم!اما از وقتی که وبلاگم فیلتر شد و مطالبش هم مثل بخار آب پرید و رفت پا از عرصه ی این دنیای مجازی بیرون کشیدم.

دوست دارم در مورد همه چیز حرف بزنم و واسم مهم نیست مخاطبانم کیا هستند و یا چند نفرند.چیزی که واسم مهمه اینه که دوست دارم آرشیوی از خزعبلاتی که توی ذهنم همواره در حال رژه رفتن هستند داشته باشم.همین!

بدرود.