بن بست خاطرات

گفتند تو را بکشم،بن بستی کشیدم از خاطرات،خاطراتی که دوامشان طول همان بن بست بود...

سالِ نوی بی فروغم
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان
سلام عزیز دلم..
سالِ نو مبارک فروغم..
مطمئنم که نمی دونی چقدررر دلم برات تنگ شده و شاید دیگه اهمیتی هم نمیدی..
پشت کامپیوتر نشستم فروغ جان،
توی همون اتاقی که ازش خاطره ها داریم عزیزم..
دارم الکی رو گوش میدم.. نوایی که بارها در فاصله ی خالی بین ما طنین انداز شد و برای ما خاطرات بسیاری ساخت..
تو خیلی خوب بودی فروغم، بیشتر از سهمِ من حتی.. لطفی بودی که خدا به من ارزانی داشت و من نهایتِ قدر نشناسی رو در حقت انجام دادم.. من اشتباهات بسیاری کردم که الان حتی از یادآوریش در ذهنم عذاب میکشم و شرمسارم.. 
من علیرضای سابق نیستم، تغییر کردم، فهمیدم.. اما چه سود.. که دیگه فروغی نیست که من رو عاشقونه دوست بداره.. اگه زودتر فهمیده بودم شاید با تو به ماه هم میرفتم، اما دیر فهمیدم، و چه سود از دیر فهمیدن.. جز حصولِ تجربه..
شاید دستات تو دستای کسی دیگه ست این روزا.. کسی چه می دونه.. شاید داری با کسی حرف از یک آینده ی مشترک میزنی.. شاید حتی راجع به انتخاب اسم بچه و کی بچه دار شدن حرف میزنین.. همونقدر که برای خودم و رابطه ی از دست رفتم متاسفم، همونقدر برای تو آرزوی خوشبختی دارم عشقِ از دست رفته م.. لحظات خوبِ تکرار نشدنیمون رو فراموش نمی کنم.. 
من هنوز تنها و دلتنگم فروغم.. من نتونستم کسی رو بپذیرم.. گاهی تلاش کردم، اما در آخر فهمیدم این تلاشها فقط فرار رو به جلو بوده.. از عشقی که فراموش شدنی نیست.. الان.. در اولین لحظات سالِ نو.. آرزو می کنم روزی ببینمت.. شبیه تموم رویاهایی که داشتم.. رویاهایی که صبح بیداریشون و پذیرفتن رویا بودنشون برام قابل هضم نبود.. رویاهایی که اتفاقی همدیگه رو در ناکجا آبادی می دیدیم و انگار نه انگار که من رو دیگه دوست نداشتی.. بعد از دوستت دارم گفتن های من ناباورانه بهم بر می گشتی.. شاید تو یه دنیای دیگه عزیزم.. شاید تو زمان و مکانِ دیگه.. شاید تو اجسامِ جدید و حتی بدونِ اینکه بدونیم ما همونیم که روزی دیگه هم با هم بودیم..
برات خوشبختی آرزو می کنم عشقِ من.. برات لبخند و صلح و شادی آرزو می کنم فروغم.. برایت یه فروغِ جاودانه آرزو می کنم.. و برای خودم.. 
اولین سالیه که بابای مهربون سر سفره ی هفت سینت نیست عزیزِ دلم.. روحِ بابای مهربونِ دوست داشتنی آروم و شاد باد.. برات یه عالمه صبر و شکیبایی میخوام از خدا فروغ جانم..
 
علیرضا
پی نوشت:
بهار لحظاتی هست که اومده،
اما سرما از اتاق کوچکم نرفته..
هوا هنوز سرده..
هوا بی تو همیشه سرده...

 
خاطراتِ هیچهایک به جنوب - قسمتِ اول
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٦   کلمات کلیدی: خاطرات ،هیچهایک

 

 

یکشنبه 18 بهمن

8:00-تهران

امروز 18بهمن است. چه کسی فکرش رو می کرد سفر من از چهارشنبه 15بهمن ساعت 6صبح به تعویق بیفته برای امروز.. مهم نیست، زندگی انسان سرشار است از اتفاقات پیش بینی نشده. الان در خانه هستم، منتظرم سیمون از خواب بیدار شود و بیاید پایین تا صبحانه بخوریم و سفر را شروع کنیم. قرار است اول به کاشان برویم. هنوز گیجِ گیجم، اینکه چه کار می خواهم بکنم و چه خواهد شد پس از پیاده شدن از متروی حرمِ مطهر. شاید در آینده وقتی یک هیچهایکر با تجربه شدم این روزها برایم نمادی از خاطرات طلایی بشوند، روزهایی که سرشار بود از ابهام و تعجب، روزهایی که هیچهایک در آنها و با آنها شروع شد، و شاید همراه باشند با یک خیال راحت، شبیه یک انسان با تجربه در یک فن، که آه، چه خوب شد مرحله ی خاک خوری گذشت و به پایان رسید. امیدوارم بتوانم سفرنامه ی خوبی از این سفر بنویسم، امیدوارم این سفرنامه ی خوب سرشار از خاطرات گرانبها و ارزشمند باشد.

 

10:18-تهران، ایستگاه جوانمرد قصاب

همیشه همه چیز رو سخت می گرفتم، اما هیچ چیز به اون سختی ها هم نبود. نگران این قسمت سفر بودم، سوار بی آر تی شدن، سوار متروی شلوغ شدن، قطار رو در امام خمینی عوض کردن و اینها.. اما همه ش گذشت و زیاد هم سخت نبود.. شبیه بسیار چیزهای دیگری که نگرانشان بودم و آمدند و گذشتند و هیچ اتفاقی هم نیفتاد. الان نگران اولین ماشین هستم که ما رو سوار خواهد کرد، و بیشتر هیجان زده! بار اولم هست، خیلی چیزها.. سفر طولانی، هیچهایک، همسفر شدن با یک دوستِ غیر ایرانی و .. و این تجربه به حدی جدید هست که کمی دچار استرس بکنه من رو. قطار توقف کرد در شهر ری، گفت ایستگاه پایانی هست و همه پیاده بشید! منتظر قطار بعدی هستیم!

 

11:03-کهریزک

سوار یک پرایدم، به سختی می نویسم، نزدیک عوارضی پیاده شدیم و تاکسی ها احاطه مون کردن. دیدم باید تا عوارضی برسونیم خودمون رو و اینجا کسی برای ما توقف نمی کنه. دوستی به اسمِ امیر سوارمون کرد تا با 5 تومن ما رو به عوارضی ببره. امیدوارم در اونجا اتفاقات بهتری در انتظامون باشه، حیف که نمی تونم بنویسم..

 (ادامه ی مطلب در ادامه ی مطلب!)

:)


 
 
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱   کلمات کلیدی: دلبرآمدگان

به تنهایی قدم زدن یه مرد تو یه کوچه ی خلوت وقتی در حال سیگار کشیدنه می تونه جزو تراژدی ترین صحنه هایی باشه که تو یه زندگی میشه دید.


 
زنده گی پیشِ رو
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٩   کلمات کلیدی: خاطرات

خب..این قصه هم به سر رسید.. و من طبق معمول خودم رو موظف می دونم سیر تا پیاز داستان رو تعریف کنم.. :)

خوشحالم که خوب و خوش به اتمام رسید.. کمتر از یه ماه شد اما زیاد تحت فشار بودم.. داستان از وقتی شروع شد که من توی سایت ایونت بدمینتون ساختم.. و یه گروه ساختم توی تلگرام و ملتو وصل کردم به اون.. چیزی نگذشت که کلی آدم عضو شدن و ایونت ها شروع شد.. از طرفی از کلاس بدمینتونم یه بابایی رو برداشتم بردم.. چیزی نگذشت که توی بچه های گروه یکیشون چهره ش بد به دلم نشست..! بش پیام دادم.. باش حرف زدم.. از خیام خونه و جریاناتی که توش بودم واسش گفتم.. و اونم جلب این برنامه ها شد.. بیشتر جذبش شدم و به جایی رسیدم که داشتنش رو خواستم.. دیدم هر برنامه ای من میگم رو پایه س! می دونستم اینا رو نمیشه رو حساب علاقه مند بودن گذاشت و در این مورد چنین چیزی ابدن صدق نمی کنه اما از طرفی با خودم میگفتم اگر با من نبودش هیچ میلی.. J خلاصه.. تو یکی از ایونت ها فهمیدم این پسره که من بردمش هم خوشش اومده از طرفِ ما..! ولی هنوز دو زاریم نیفتاده بود که اینم عاره بابا، اینم عاره! J اون شب تو برنامه ی بدمینتون بد خراب شدم ولی به روی خودم نیاوردم. هفته ای چند بار می دیدمش تقریبن توی این مدت کم، بدمینتون، رویداد فیلم و رویداد همخونی. خلاصه.. یه روز عصر قبل از رویدادِ همخونی رفتمو و با موتور اوردمش.. تو راه خیلی بمون خوش گذشت. خلاصه از اون موقه به بعد بیشتر هوایی شدم.. همه ش از این و اون مشورت می گرفتم.. دلو زده بودم به دریا و از تموم دوستای دور و نزدیکم کمک میخواستم که خداییشم خیلی کمکم کردن.. فهمیدم بیشتر باید صبر کنم تا مزه ی دهن این بشر رو بفهمم.. حس می کردم حرفی برای گفتن با من یا تقریبن با هیچ کس نداره چون بر خلاف ظاهرش آدم چندان عمیقی نیست اما نهیبی به خودم میزدم و میگفتم نه،ممکنه اشتباه کنی..خلاصه خودمو می پیچوندم..(روانی! :) ) شایدم الان دارم خودمو آروم می کنم اما واقعن نگاهش سطحی بود و یه جورایی بچه بود.. و هست البته.. یه جورایی  که چه عرض کنم.. اینو به مرور بیشتر فهمیدم.. بچه نه از اون لحاظ که عن بازی در بیاره، چون خداییش چنین چیزی ندیدم ازش.. از لحاظِ.. نمی دونم چی بگم.. باید جای من باشی تا بفهمی.. گاهی با کسی که ده سال ازت کوچیکتره حرف میزنی می فهمی چقدر بزرگه.. گاهی از کسی که ازت بزرگتره یه چیزی می بینی که به سنش شک می کنی.. نمی دونم چی بگم.. اما سطحی بودنش قشنگه بچه گونه بود.. حالا مهمم نیس، شاید دارم خودمو آروم می کنم ولی الان چیزی که به ذهنم میرسه اینه.. نمی دونم چرا نمی تونم با جزئیات بگم داستان رو،بگم اون چی بود چیا شد .. نمی دونم  چرا! شاید چون هی می ترسم یه روزی خودش یا حاجاقاش بخونن این اراجیف رو یا یه آشنایی کسی، نمی دونم اما تو مودِ نوشتن همیشگیم نیستم. شاید واسه همینه.. اینکه تو مودِ نوشتن نیستم و صرفن میخوام این اتفاق رو هر جوری هست تو این لحظه با تموم داغیش ثبت کنم.. امروز داشتیم فیلم میدیدیم.. یه هو گوشیش زنگ زد و چند دقیقه بعد اومد پیشمو گفت من باید برم لپتاپو بعدن بهم بده.. گفتم حتمن کاری پیش اومده.. چند مین بعد با همون پسری که لاشی نبود(چون کاری رو کرد که باید می کرد، کسی رو به دست اورد که می خواست) اما ترجیح میدم بهش بگم لاشی (چون اینجوری بیشتر راحتم) اومدن تو جایی که فیلم می دیدیم(ترجیح میدم اسم اونجا رو نیارم گر چه کسی پاکار وبلاگم باشه می دونه کجاس اما هیچ خری خب پاکار اینجا نیس، باز بد نیس موارد امنیتی رو رعایت کنم که به فنا نرم یه هو..! ) و نشست یه ربع آخرو دیدو زد به چاک..! در اون لحظه بود که پشمای من ریخت..! بلع دقیقن در همون لحظه ی مبارک بود..! J

تا آخر فیلم بودن و بعدش سه سوت زدن به چاک. حالا فک کن من توی اون حال..بچه ها هم همه رفتن.. من موندم یه دو تا از بچه ها که مونده بودن.. یکیشون که پر از علم بود و به این امید اومده بود که بعد فیلم راجع بهش حرف بزنیم.. اون یکی هم وقتش آزاد بود و خودش هم..! منم دیدم نمیشه اینا رو ول کنم برم.. و از طرفی.. گیریم ول کردم.. کودوم گوری میخوام برم..؟؟؟؟برم سراغ دلش بگم کجا میری من میخواستمت..؟ فک کن نشستم اونجا در حالی که روحم در حال سیر و سلوک معنوی خودش بود ( می دونی چی میگم.. :) ) داشتم کلی بحث فلسفی می کردم با اون دوستمون راجع به شوپنهاور..هایدگر..افلاطون و ارسطو.. البته بیشتر شنونده بودم چون خودت می دونی من بی سوادم.. فقط زیاد فکر می کنم و عمیق میشم.. همین..

با هم قرار گذاشته بودیم این هفته با هم بریم برنامه ی عمو حسن رو. هفته ی پیش وقتی با عمو بودم، تو کوه و تو اتوبوس ( تو بار تو کلاب، به یاد یغما J ) همه س فک می کردم خدایااااااا هفته ی بعد که یارو باهامه چی بشه! خدا کنه بتونم باش خوب برقصم! بعد به خودم نهیب می زدم.. علی.. خودتم خوب می دونی هر وخ دلتو واسه یه چیزی سخت صابون زدی عدل سخت اون چیزو به .. به فنا دادی... بعد فک می کردم چجوری آخه ممکنه به فنا بره.. و همونطور که مشاهده کردیم، اینجوری به فنا رفت.. J بش میگم نمیای بریم با عمو..؟ میگه حاجاقامون اجازه نمیدن.. در جا می خواستم بالا بیارم.. نه از ناراحتی.. چون شکر خدا با تموم حساسیتم وقتی کسی رسمن بره با کسه دیگه از دل من هم رسمن زحمتو کم می کنه.. واسه اینکه رو چه بچه ای حساب باز کرده بودم..

خوشحالم که تموم شد.. خیلی خوشحال.. خدایا شکرت.. طرف واقعن تیکه ی من نبود.. مهم نیس، قضاوتم کن تو که میخونی.. نظرِ من اینه.. و الان که از جریان بیرونم خیلی بهتر می بینم که چقدررر نیمه ی پرش رو می دیدمو نیمه ی خالیش رو نه...

فروغم.. تو هم رفتی.. می دونم.. تموم شدی.. حالم خوبه.. دعا می کنم تو هم خوب باشی عزیزم.. درک می کنم که همه چی تموم شده.. بالاخره بعد شش ماه دو زاریم افتاد.. فقط میخوام بگم که.. جات خیلی خالیه.. و اینکه.. قدرتو خیلی ندونستم عزیز دلم... مواظب خودت باش..

علیرضا..


 
پشتِ پنجره های بارانی
ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی: خاطرات

من دختر نیستم اما گاهی پریود میشم. دلیلش نمی دونم چیه، اما گاهی بد شاکی میشم. از زمین، از زمان، از روزگاری نامردی که این دلِ صاب مرده رو تو وجودِ من گذاشت و مثلِ دیگرون کمی سنگ ریزه و خورده شیشه قاطیش نکرد.. از همه چی. دیگران میفهمن خوب نیستم اما ذره ای نمی تونن کمکم کنن، چون خودمم نمی دونم چه مرگمه.. چون رسمن پریودم. به حدی فکر می کنم و به حدی حرص می خورم که عضلات دستم منقبض میشه و میگیره، راهی هم براش نمی دونم پیدا کنم.. این گرفتگی ادامه پیدا می کنه تا وقتی که دوباره این منِ لعنتی رو رها کنمو و زمینو و زمان رو بیخیال بشم، فکر نکنم و بتونم مدتی دیگه رو مثلِ گاو و گوسفندهای دیگه یلخی زندگی کنم یا زنده بمونم. اونا بیشتر از زندگیشون لذت میبرن، چون توی لحظه ن، چون قدیمیا رو فراموش می کنن و منتظر آیندگان نیستن، چون دنبال دلیلِ چیزی نمی گردن و فقط سعی می کنن از چیزی که هست لذت ببرن.. اونا خوشختن، چون احمقن.. به قولِ کوبریک.. آدمهای غمگین از حافظه ی بهتری برخوردارن.. اینجاس که خودمو حبس می کنم تو اتاقمو ریه م رو می بندم به دودِ تلخی که برای مواقع اضطرار توی جیبم دارم.. گاهی کمک می کنه اما همیشه جوابگو نیس.. بگذریم.. من چقدر تلخم...

(مثلن ادامه ی پستِ قبل..)

آره، اتفاقای زیادی افتاد تو این مدت.. مهمترینش هم این بود که به یه دختر علاقه مند شدم که به کارهایی که من می کنم و جوین شدن به من تو اون کارها علاقه ی زیادی داره اما به من نه. در حالی که من ازش خوشم اومده و بهش علاقه پیدا کردم. عن تو رسمِ زندگی کنن که برای بدست اوردن یکی باید هزار تا نقشه ی پیچ و وا پیچ بریزی تا واسه مدتی معین واسه خودت داشته باشیش. شایدم غلط دارم قضاوت می کنم، به قولِ آرش شاید اگه چیزی جز این بود اون دختر اصن ارزش خواستن رو هم نداشت.. نمی دونم.. اما میخوام به عنوان یه آزمون به این داستان نیگا کنم، نه بیشتر.. آزمونی که قراره از من یه سنگ بسازه، یا لا اقل من رو تو روند سنگ شدن یاری کنه. سنگی که به سختی تحت تاثیر قرار می گیره، سنگی که محکمه و نابود می کنه. 


 
روزهای خالی پر خاطره
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی: خاطرات

مدتهاست شرح حال ننوشتم و این خیلی بده.

این مدت پر بودم از اتفاق. ایونت که تو کوچ سرفینگ ساختم رو منظم ادامه دادم، همون ایونتِ همخوانی کتاب. بعضی ها اومدن بعضی ها هم نیومدن اما در کل خیلی خوب بود. کتابِ "این ساندویچ مایونز ندارد" از سلینجر رو همخونی کردیم به اتفاق من و تا اواخرش پیش رفتیم. شاید این هفته تموم بشه. با بچه های خارجی بیشتری آشنا شدم. نمی دونم گفتم یا نه، با یه پسر فرانسوی دوست شدم به نامِ عقی که یک شب هم اومد خونه مون موند. یه پسرِ شادِ 25 ساله که بعد از گرفتن ارشدش تصمیم گرفته دو سال از عمرش رو به مسافرت بپردازه. به این میگن زندگی، نه به گندابه ای که من و تو توش گیر افتادیم. با یه پسر روسی دوست شدم به نامِ وادام، که یک سال توی جنگل زندگی کرده بود. از طرفی یه ایده ی دیگه به نظرم رسید و عملیش کردم، ساختن یه ایونت برای پیدا کردن همبازی برای بدمینتون. ایونتی که زمان و مکان خاصی نداشت، توی یه گروه تو تلگرام دور هم جمع شدیم و هر کس هر زمان بخواد یه زمان و مکان پیشنهاد میده و تعدادی همبازیش میشن. باورم نمیشد انقدر بدمینتون بازِ خفته داشته باشیم. در طولِ کمتر از یک ماه، هفتاد نفر عضو شدن و کلی برنامه گذاشتیم و رفتیم و بازی کردیم. میون بچه های بدمینتونیست با یه دختری آشنا شدم به نامِ مهسا. بهش خیلی علاقه مند شدم. در کل یه حسی هست که من نسبت به آدما دارم و صد البته اونا هم نسبت به من چنین حسی دارن. سخت انتخابشون می کنم. بعد مدتها از یکی خوشم اومد که اونم مهسا بود. یه دختر شادِ شادِ شاد و صد البته ساده و خاکی و باحال. کسی که خیلی از ویژگی های عنِ دخترای دیگه رو نداره. خیلی راجع بهش فکر کردم.. نمیخوام بهش پیشنهاد بدم.. برام حکم یه تمرین رو داره.. تمرینی برای مقاوم بودن، کم نیاوردن، به راحتی از لحاظِ احساسی خورد نشدن و مرد بودن. هدف: تبدیل شدن به سنگ.

(ادامه دارد..)


 
Just come in, outside is cold..
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٩   کلمات کلیدی:

کاش نای نوشتن به اندازه ی حرف ها و خستگی هایم بود


 
 
ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٠   کلمات کلیدی: عن در احوالاتِ من

هیچوقت کسی به یادم نیست و مهمم نیس این اصن

ولی بضی وقتا بدجوری یادِ این مسئله می افتم و تو چشمم بزرگ میشه و تلافه همه اون لحظه های بی اهمیتی از دماغم در میاد

عه


 
← صفحه بعد